دیوارهای کوتاه

زن پر چک و چانه ای بود از ان زنها که نه آرایش می کنند و نه لباس آنچنانی می پوشند ! همانها که از صبج تا شب در جامعه دنبال حقشان می گردند ! 

انگار صبح با عجله مانتو چروک و کفشهای غبار گرفته اش را می پوشید و از خانه میزد بیرون !

7 سالی که حسابدار شرکت بودم او هم یکی از مشتریان پرو پا قرص سلفون بود و همیشه هم سر قیمت چانه میزد . 

دوستان می گفتند کارگاه سلفون کشی کوچکی دارد و چند دختر جوان زیر دستش کار می کنند . از شوهرش طلاق گرفته و یک دختر نوجوان دارد . 

زن خستگی ناپذیری بود با زبان برا که گاه فکر میکردم در این بازار کثیف اگر اینگونه نباشد ، چه کند؟ از صبح تا شب با کارفرما و مشتری بحث کردن و دنبال چکهای برگشتی مشتری ها رفتن مگر لطافت زنانه سرش میشد ؟

اما پشت سرش پر از حرف بود و حدیث! مثل همه ی بیوه زنهای دیگر انگار باید در گوشه خانه می نشست و منتظر شوهر میماند و یا در کنج خانه پدر و برادر سربار این و آن میشد . این ایده آل همه بود . 

اما یک روز که تنها بودیم داستان زندگی تلخش را تعریف کرد . تن سوخته اش را نشانم داد و گفت : در کودکی تنم سوخت و پدر و مادرم همواره نگران بودند که چه کسی مرا به همسری می پسندد ؟!

اما در فکر ازدواج نبودم درس خواندم ، دانشگاه رفتم و در سرم سازی مشغول کار بودم آپارتمان کوچک و ماشین مدل پایینی خریدم و احساس خوشبختی میکردم . تا اینکه سر و کله یکی از فامیل پیدا شد و پدرم خوشحال که کسی در خانه مان را زده به اجبار شوهرم داد !

اوایل من کار میکردم و خرج زندگی را میدادم و بیکار منتظر حقوق من می نشست، بعد مدتی چون بچه دار نمی شدم بنای ناسازگاری گذاشت ، اما دکترها جواب رد به سینه اش زدند و خیلی زود باردار شدم . اما در همین دروان بارداری بود که متوجه ازدواج دومش شدم ، چاره ای نداشتم جز تحمل تا ساناز به دنیا بیاید و بعد طلاق بگیرم اما پدرم مخالف طلاق بود و من مجبور بودم باز هم با این مرد زندگی کنم و حقوقم را دودستی تقدیمش کنم .

وقاحت از حد گذشته بود و همسرش را هم به خانه من آورد . تحمل این زندگی برایم سخت شده بود تا اینکه یکروز دعوایمان شد و گفت اگر ماشین را به نامش بزنم دست همسرش را میگیرد و میرود تهران . 

من هم ماشین صفری که تازه خریده بودم به نامش کردم . او هم دست زن باردارش را گرفت و رفت تهران . نمی دانستم چه می کنند و کجا زندگی می کنند ؟ تا اینکه از فامیل شنیدم  صاحب پسری شده و با ماشین کار می کند و در خانه اقوام خانمش زندگی می کند . 

تا اینکه یکروز خبر رسید ماشین همسرم آتش گرفته و همسرم در این آتش سوخته بود . البته او مرد و از سرنوشت همسر و فرزندش خبری ندارم . 

من بازنشسته شدم و در خانه خودم با ساناز زندگی می کنم ، از روستایمان چند تا دختر دانشجو که دانشگاه تبریز درس می خوانند در خانه ام نگه میدارم و با دخترها درس می خوانیم به کوه و سینما میرویم و یک کارگاه کوچک هم برای درآمد دختراهای دانشجو راه انداخته ام تا خرج تحصیلشان را در بیاورند . 

می دانم پشت سرم زیاد حرف میزنند ، دیوارهای ما بیوه زنان کوتاه است ! دهان مردم را که نمی شود بست اما یاد گرفته ام که خودم باشم و بی منت دیگران زندگی کنم . 

چقدر دلم به حالش سوخت و عاشقش شدم ....