وای فای نه، وای وای

گاهی با دستهای سیاه و لباسهای کار کثیفش میامد و می‌نشست تا رییس را ملاقات کرده و طلبهایش را وصول کند. رییس هم هر روز به بهانه‌ای پشت درهای بسته نگاهش می‌داشت و بعد هم با وعده و وعید راهی‌اش میکرد تا به کارش ادامه دهد.

از آن آدمهای زحمتکش روزگار بود که در کارش حرفه‌ای ترین بود و کاربلد بودنش را همه تایید میکردند. اما وقتی میامد و منتظر رییس میماند،همه میگفتند که چشم ناپاک است و بد نگاه می‌کند. اما خب حرکت یا حرفی از او سر نزده بود و جز حرف پول حرف دیگری نداشت.

روزی آمد و نشست. آقای سلامت هم بود. آقای سلامت یکی از رفقای شفیق رییس بود که به حاجی بودنش مفتخر بود. در تمام جملاتش روی کلمه‌ی حاجی تاکید داشت و عشق وافری داشت که حاجی صدایش بزنند. از آنها که جانماز را چند بار آب می‌کشند. حاجی بود. اما من نمیدانم چرا به او می‌گفتم: آقای سلامت؟!

رییس هم آقای سلامت صدایش کرده بود و میکرد. همین شاید تنها دلیلی بود که من هم به تبعیت از رییس او را حاجی صدا نکردم. آقای سلامت نشسته بود و با آقای مهمان صحبت میکرد که نمیدانم حرفهایشان از کجا به اینجاها رسید؟!

آقای سلامت از فساد جامعه شاکی بود و بی‌حجابی دخترها برایش درناک شده بود. و اینکه اصلا چرا دخترها کار می‌کنند؟ همین دخترها باعث بیکاری پسرها شده‌اند و نانشان را آجر کرده‌اند. آقای سلامت همیشه در هر بحثی به این نکته اشاره کرده بود" که ما باید همان گونه که پدرمان زندگی کرده زندگی کنیم. اصلا این کتابها برای چه نوشته می‌شوند؟ چرا باید کتاب بخوانیم و اعتقاداتمان را زیر سوال ببریم؟ اصلا کتاب خواندن زیاد باعث خرفهمی میشود و ...."

بازهم میکروفن به دست آقای سلامت افتاده بود و ول کن معامله هم نبود. آقای مهمان زرنگی کرد و بحث را پیچاند. یک جوری که باورم نشد از کجا به کجا رسید؟!

من سرم روی دفتر اسناد خم بود و بی صدا محکوم به شنیدن حرفهای آنها شده بودم. یکباره شنیدم که آقای مهمان به آقای سلامت می‌گوید: بد دور زمونه‌ای شده. هر بچه میره اینترنت و از راه به در میشه. اینا همش فتنه‌ی انگلیس بود که ایران اینترنت اومد..

آقای سلامت سینه‌ای صاف کرد و گفت: من که اجازه نمیدم بچه هام از این گوشیها داشته باشن براشون لپ تاپ خریدم. مودم هم به اون وصله ..میگن لپ تاپ خیلی از این گوشیها بهتره..

آقای مهمان در حالی که چهره‌ی برافروخته‌ای به خود گرفته بود، گفت : آقا دیگه بدتر، نمیدونی این مودم ها چی‌ان؟ آمریکاییها یه چیزایی تو این مودم ‌ها گذاشتن که توی خونه‌ی آدم رو رصد کنن. الان خانم شما تو خونه امنیت نداره. مودم برای اداره و شرکت خوبه که همه لباس رسمی تنشونه.

آقای سلامت با صورتی سرخ گفت: یعنی شما میگی الان اونا خانم منو با لباس خونه میبینن؟ وای خاک بر سرم شد. البته مودم تو اتاق دخترمه .. خاک بر سرم الان چه سواستفاده‌ها که از دخترم نشه!

همینطور که آقای سلامت داشت سرخ و بنفش میشد، شماره خانه‌شان را گرفت و به خانمش گفت: برو اتاق زهرا... نه اول یه چیزی بنداز سرت برو اون مودم رو از برق بکش بزارش تو کارتون بیام ببرم پسش بدم..

همینطور که آقای سلامت به خانم توضیحات لازم را میداد، گفتم: آقای ... الان آمریکا داره از شرکت ما جاسوسی می‌کنه؟! پس ما هم مودم رو بریم خاموش کنیم دیگه ..

آقای مهمان در حالیکه سرش را خاراند، گفت: شما مجبورید، دیگه کاریش نمیشه کرد. زیاد اطلاعات نریزید توش و با خنده گفت: وای فای نه وای وای ...

من هم همینطور در اعماق وجودم می‌خندیدم که یهو آقای سلامت را دیدم که بدون خداحافظی با چهره‌ای برافروخته رفت. من مانده بودم و آقای مهمان چشم پاک! و زمانی که کند می‌گذشت. توی دلم فکر میکردم که نکند واقعا این مرد مشکلات اخلاقی داشته باشد و .... در این حین صدای زنگ موبایل آقای سلامت به گوشم خورد و دنبال گوشی آقای سلامت می‌گشتم که جا مانده بود.

گوشی را پیدا کردم که روی جاکفشی کنار در ورودی مانده بود و زنگ میخورد. روی بکراندش عکسی بود که ... دلم به حال حاجی سوخت که آمریکاییها زن و دخترش را بدون حجاب دیده بودندL

آقای مهمان با دیدن عکس روی گوشی آقای سلامت نگاهی به عکس کرد و گوشی را به دست من داد و گفت: از آن نترس که های و هو دارد از آن بترس که سر به تو دارد... یهو احساس کردم چشمان آقای مهمان آنقدرها هم هیز و وحشتناک نیست. اصلا نگاهش هیچ انرژی منفی ندارد و هیچ احساس یا تمنایی در صدایش نیست.

انگار تمام اینها تصورات ما بوده و تبلیغات دشمن! او هم یک آدم معمولی است و تنها تفاوتش با دیگران در این است که با خانمها راحت حرف میزند. همین...

کلی خجالت میامد که روی قلبم بنشیند که آقای مهمان در را باز کرد و رفت و من مانده بودم با گوشی حاجی سلامت که هی زنگ میخورد و بکراندی که حالم را بهم میزد.