پیاده روی خاطرات

چند روزیست که به مدت 45 دقیقه پیاده روی می کنم ! برای سلامتی - برای نفسهای عمیق که رها شوم از عقده های گره خورده - برای تفکر و ...

پیاده می آیم از کوچه پس کوچه های محله مان که هیچ خاطره ای از آنها ندارم ، می گذرم .بعد 20 سال تازه می بینمشان ! بعد میزنم به خیابان و خاطرات هم مثل ماشین های گذری پر سرعت و بوق زنان بر من می گذرند !

از خود پرداز جلو بیمه تا گل فروشِ گرانفروش ! از پله هایی که بالا رفته ام تا دکمه های سر دست آن مرد رهگذر !

همه و همه خاطراتی می شوند mp4 روی این پیاده روی مونتاژ می شوند و شاید پیاده از رویشان می گذرم به اندازه ی سالهای زندگی در این شهر !

پیاده می آیم تا سبک شوم و خیال همراهیم می کند تا در ورودی شرکت و بعد پر از واژه می شوم برای نوشتن و نوشتن می گریزد از من !

باز هم هول می شوم و گم می کنم سر کلافی را که گربه در دستانش می رقصاند و لذت میبرد ! گربه هم فکر بازی دارد ، از فکر من بازتر ..

سر کلاف در دستانش گم نمی شود و بازی میدهد این کلاف را بی آنکه نگران آسمان ریسمان بافی هایی شود که به سر کلاف بستگی دارند ...

و من سر کلاف را گم می کنم همانجا که در کابین آسانسور یادم می افتد در تمام خاطراتی که مرور شد ، من مرددی بود که همواره برای نوشتن لحظات وسواس داشت ...و وسواس با من به پشت میز آمد .