چه انتظاراتی داره پدرجان ؟!

پدرجان ما انتظارات غیر ممکن که چه عرض کنم ، انتظارات اصلا فکرش را نکنی از من داره!

مثلا هر روز هزار و پنجاه بار دلش می خواد من فروردین سال 62 رو به خاطر بیارم ! دقیقا از یه بچه 17 ماهه چه انتظاری داشتن اینا !

آقا جونم بهتون بگه من اونموقع‌ها که خیلی کوچولو بودم، پدربزرگ پدرسالار ما بازنشسته می‌شن و از اونجاییکه هیچ پس‌اندازی نداشتن و کل زندگی رو به خودش بد نگذرونده بود میمونه که کجا بره با 4، 5 تا بچه زندگی کنه؟

خب خونه‌های پابدانا سازمانی بود و هرکی بازنشسته می‌شد باید خونه رو تحویل میداد و تسویه حساب میکرد و میرفت. پدربزرگ هم که تو کل زندگیش حالش رو برده بود میمونه معطل که چه کنه ؟

از طرفی پدرجان بنده که سرکارگر معدن بود و حقوق خوبی هم داشت تازه ازدواج کرده بود و دستش به دهنش میرسید. همین باعث شد تو ذهن پدربزرگ یه جرقه روشن شه به چه بزرگی و با یه حکمرانی بسیار هوشمندانه برا خودش خونه دست و پا کنه اونم تو شهری مثل تهران !

پدر بزرگ با فروختن طلاها ، فرش و تلویزیون و تمام وسایل اضافه جهیزیه مادر استارت یه تصمیم بزرگ رو میزنه ، البته تو این مسیر از کلی فامیل و همسایه هم پول قرص می‌گیره و با خیال آسوده با اهل و عیال تشریف میارن تهران .

حالا پدر میمونه و تمام قرض‌ها و طلبکارها ! خلاصه پدربزرگ که همیشه خدا سینه جلو میده و میگه : من گذاشتم تو درس بخونی و الان کارت خوب باشه ، تو هم باید جبران کنی ! اونموقع هم تمام طلبکارها رو پاس میده به در خونه ما !

مادر و پدر ساده و مظلوم من هم هر ماه کل حقوق رو تقدیم طلبکارها میکردن و گاهی مادر با خیاطی کردن با دیگران یه پولی درمی آورد برای خوردن املت ! یعنی الان املت می بینه حالش بد میشه !

و اینگونه شد که ما روزهای خیلی سختی داشتیم ، خیلی سخت ! البته خب این فقر تا سالها با ما همراه بود چون بعد از تموم شدن قرضهای پدربزرگ تازه شروع کردیم برا خونه خودمون خونه، فرش و وسایل بخریم و همیشه سختی و بدبختی بوده حتی تا به امروز ...

یه روزی از روزها که من یه بچه 17 ماهه بودم ، مادربزرگ پدرجان میرن به رحمت خدا و از اونجایی که وظیفه است تو مراسم شرکت کنیم پدرجان با هزار بدبختی دو تا بلیت قطار میخره که ما به تهران بیایم .

تو قطار همه ی اونهایی که تو کوپه ما بودن برا خودشون شام می خرن و هی به پدر و مادر ما تعارف می‌کنن و اینها هم که پول نداشتن و از غذای اونها هم بخاطر غرورشون نمی‌تونستن بخورن میان بیرون وامیستن .

اما من که کوچولو بودم تو کوپه میمونم و دوستان توی کوپه از غذاشون به من میدن و این باعث خاطره‌ی تلخی تو ذهن پدر میشه ! اونقدر تلخ که هر بار تعریف میکنه انتظار داره همه های های گریه کنن !

حالا پدرجان ما هر روز تا می بینه من دلم پول خرج کردن می خواد با نگاه عاقل اندر سفیهی میفرمایند :"راه یزد یادت رفته ؟"

(اون شب قطار موقع شام از یزد رد میشد و پدر کل مدتی که بیرون کوپه از پنجره بیرون رو نگاه میکرده کویر یزد رو دیده !)

حالا یکی به پدر ما بگه من بیچاره اصلا یادم نیست ناهار چی خوردم چجوری برم 35 سال قبل رو مرور کنم ؟ نه چجوری برم؟