گاهی باید خوشحال بود که به خصوصی‌ترین حرف‌ها یواشکی گوش میدن!

تو روزهای کرونایی، خیلی دیر به دیر میرم آرایشگاه. تو این یکسال اصلا اون سالنی که همیشه میرفتم، تعطیل کردم و نرفتم. تنها پیش زن همسایه که گاراژ خونشو کرده آرایشگاه، میرم. اونم چون میدونم همیشه خلوته و میشه پروتکل‌ها رو رعایت کرد!

البته حتی برای رفتن پیش خانم همسایه هم خیلی استخاره می‌کنم تا برم. حالا شما بگو تو کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست؛ ولی ما می‌گیم هست. خوبم هست. به دلایل مختلف 4 ماهی بود که حتی تو آینه هم رغبت نمی‌کردم خودم رو تماشا کنم.

هر روز تا می‌خواستم برم آرایشگاه، یا احساس گلو درد داشتم یا فکر می‌کردم که تب دارم. یه بارم مامانم گفت: دو هفته نرو، گویا حمیده خانم همسایه دیوار به دیوار خانم آرایشگر کرونا گرفته! خلاصه هر روز به یه دلیل کنسلش می‌کردم تا اینکه اونروز زنگ زد و گفت: سعیده چرا نمیای آرایشگاه؟ نکنه جای دیگه میری؟ و...

گفتم: چه حرفا میزنین؟! من که الان دقیقا شبیه سوگلی ناصرالدین شاه شدم تازه قراره برم به اعتبار این تار سبیل از بانک وام بگیرم. یه ماه دیگه هم که یال و کوپالی بهم زدم میرم برا گرفتن آهن! و...


خلاصه داشتم آرزوهامو می‌شمردم براش که گفت: لوس نشو. پاشو بیا هیچکسی نیست تو آرایشگاه. امن و امانه !

یه خورده فکر کردم.. یه خورده غبطه خودم... یه خورده دلم سوخت و یه خورده به خودم تو آینه نگاه کردم. بعد گفتم: بی خیال وام و آهن و... پاشو برو آرایشگاه تا به این بازاریاب خبره که احتمالا پول لازم هم هست، یه خیری برسونی. یه صفایی هم به صورتت بده و به جای سوگلی ناصرالدین شاه، سوگلی اون عزیزجانی باش که هنوز مادرش نزاییده.

خلاصه فردای اون روز بعد از اینکه از دفتر اومدم خونه، زود وسایلامو برداشتم و رفتم آرایشگاه. هیچکس نبود و خوشحال با کلی الکل پذیرایی شدم. (نخوردما، صنعتی بود.)

همسایه جان ما همون‌طور که گفتم تو گاراژ کوچیک خونشون کار می‌کنه. این گاراژ بسیار بهداشتی، شبها جای پارک ماشینه و روزها آرایشگاه. هیچ پنجره یا هواکشی هم نداره. اما خب سر و صداهای داخل این سالن مجلل قشنگ تو خونه همسایه جان هست و همسر محترمه که سالهاست بازنشسته و خونه نشین شدن، از اونجا در مورد رنگ موی مینا خانم و مدل ابروی زری خانم اطلاعات خوبی کسب می‌کنن. البته کاش گوش بدن و ما کمتر حرص بخوریم!

اونموقع که من اونجا بودم داشتیم به غروب خورشید میخوردیم و البته من خوشحال بودم که موقع خلوتی اومدم و خبری از مشتری نیست؛ اما یهو مجبور شدیم که صندلی رو یه چند سانتی جابجا کنیم. نه اینکه کف گاراژ سرامیک مسطح بود، تکون دادن صندلی روی موزاییک های شکسته همان و صدای حضرت آقا از پشت در آرایشگاه همان..

حضرت آقا در و زد و از پشت در گفت: خانم کی تو آرایشگاهه؟ صدای صندلی برا چی دراومد؟ چرا صندلی رو تکون دادی؟ من که چشام شبیه علامت سوال شده بود، مات و مبهوت از اینور در نگاه کردم و دیدم که خانم با ترس و لرز میگه: مشتری دارم و کلی هم قسم و...

خلاصه حضرت آقا تشریف بردن و ما دوباره شروع به انجام عملیات زیباسازی کردیم. 5 دقیقه ای نگذشته بود که صدای زنگ تلفن دراومد و آقای همسایه پرسید: نمیای شام درست کنی؟


زن همسایه باز هم با التماس و خواهش شروع کرد به گفتن اینکه؛ مشتری داره و بعد از اینکه تموم کرد میاد...

تو تمام مدت احساس میکردم یکی پشت در کشیک می‌کشه و البته زن همسایه هم دل و دماغ درست و درمونی براش نمونده بود. هی حس می‌کردم الان میاد ابرومو درست کنه، چشم درمیاد. خلاصه یه نقشه کشیدیم تا با صدای بلند حرف بزنیم و این مرد پا به سن گذاشته بدبین متوجه بشه که واقعا خانمش با یه خانم تو آرایشگاهه...

از اونجاییکه من زیاد تو زمینه آرایش و مدل های جدید تخصص ندارم؛ شروع کردیم به حرف زدن درمورد اینستاگرام و اینکه بعضی از پیج‌ها خیلی چیزهای آموزنده دارن و ال و بل...

تمامی این حرفها رو هم با صدای بلند می‌زدیم که یهو خانم همسایه گفت: یکی دوتا از این پیج‌ها رو برام بفرست نگاه کنم و...

تو همین بین یهو بازم صدای زنگ تلفن بلند شد. خانم همسایه که گوشی رو برداشت: حاجی از اون طرف خط فرمودن: زود گوشیتو میاری اینجا. همینم مونده که بری تو گوشی هرکی هرچی گفت رو نگاه کنی... خانم همسایه هم چشمی گفت و درحالی که اشک توی چشاش جمع شده بود، گند زد به سر و صورت ما و گفت: خدا هیچ کس رو با نفهم نندازه.. ببخش تو رو خدا و... البته اینا را خیلی یواش می‌گفت.. توی دلم چقدر دلم براش سوخت و چقدر دلم برا خودم سوخت که بعد چند ماه به جای هلو تبدیل به خوخو شدم!

وقتی از در آرایشگاه اومدم بیرون، مرد همسایه که لای در ورودی خونه کشیک می‌کشید، زود در خونه را بست. یعنی این مرد که بالای 70 سال زندگی کرده، نمی‌دونه گوش واستادن کار بدیه... نمیدونه خب و کاش واسته گوش بده. اصلا کاش بیاد تو آرایشگاه بشینه و صداش درنیاد!!

دقیقا اونروز از اون روزها بود که خودمون بلند حرف می‌زدیم و آرزو می‌کردیم گوش واسته تا بزاره به کارمون برسیم... امان از دست مردهای بدبین! انگاری هرچی پیرتر میشن این بدبینی و غیرت کاذبشون، بیشتر ریشه میندازه ...