این نیز کی میگذرد



امروز اصلا شروع خوبی نداشتم ، من در کل بیمار بودن رو به همراه بیمار بودن ترجیح میدم . حالا اون بیمار سارا(همسرم) یا مادرم باشه دیگه آخر ضدحال میشه.

امروز حتی حوصله اینو نداشتم که سربه سر همکارام بزارم. خوب نبودنم دلیلهای زیادی داشت . اما فکر میکنم ریشه اصلی همه این ها ضعف خودم در عدم بیان مسائل و نگرانی هام با دیگرانه.


امروز یکی از همکاران یه طنزنوشته ای برام اورد که بخونم، طنزی که از روی یکی از حرکات سادیسمی من نوشته شده بود و خیلی هم به دلم نشست .

در ادامه اما به ریشه اون کاری که سوژه طنز شده بود خیلی فکر کردم .

طنز رو در این لینک بخونید

در این طنز به ضدحال هایی که یه کارمند برای رییسش بوجود میاره اشاره میشه و خیلی جذاب و طنز گونه سرگرمتون میکنه .

من اما همونطور که طنز درواقع یک پیام رئال و حتی تلخ در پشت خودش داره با خودم مواجه شدم . خودم و یکسال و نیم گذشته که هنوز نتونستم خشمم رو رها کنم . هنوز نتونستم فراموشش کنم.

شاید شما هم بگید که تو روانشناسی، بله . اما اول یک انسانم .

مثل خیلی ها احساس دارم ، منطق دارم و گاهی ندارم . بیمار میشم. بی پول میشم و اینها کاملا طبیعیه.

به کارهام که فکر میکنم (متاسفانه باید طنز رو بخونید تا بفهمید منظورم کدوم کارهاست) هم خجالت زده میشم و هم حس خوبی بهم دست میده. گاه به خودم میگم بسه و گاه میگم این کوچیکترین کاریه که خوشحالت میکنه، حداقل یکم باعث خندت میشه.


در یک سال و نیم اخیر بالا و پایین های زیادی داشتم . هنوز هم باید اعتراف کنم نتونستم ازتبعات خروج خودم و همسرم از سرکار قبلی عبور کنم .

در این مدت همش اتفاقات بد نبوده .

من واقعا اون سعید پارسال نیستم.

الان می دونم توانایی هام خیلی بیشتر شده. البته انتظارات خودم و دیگران هم ازم بالا رفته.

الان حدودا ۸ ماهه که وارد یک تیم جدید شدم. تقریبا کمی از بحران های پارسال عبور کردم. اما هنوز میتونم ساعت ها راجع بهشون حرف بزنم. چون احساساتم هنوز به همون شکله ...


چی باعث شد این همه بنویسم؟ سحر . همکارم که به تازگی داریم باهم یک مرکز مشاوره راه اندازی می کنیم. هرروز یک مقاله ترجمه می کنه و بهم میده کارهای سایت رو انجام میدم.

مقاله اخرش درباره فرسودگی شغلی بود. اونها رو که چک میکردم خیلی حس خوبی نداشتم.

فکر میکنم باید برای مدتی هرچند کوتاه از کار دور بشم . هیچ کاری نکنم . بمونم خونه یا یه مسافرت تنهایی برم ... تنهای تنها ...

فردا که همراه بیمار هستم. ولی از فرداش ...

نه از شنبه، نه بعد عاشورا تاسوعا ...