از "حال بد" بــه "حال خوب"

مدتهاست قصد دارم مطلبی در رابطه با چالش "حال خوبتو با من تقسیم کن" بنویسم که بنیانگذار این حرکت ارزشمند دست‌انداز عزیزمون بوده. اما متاسفانه نشد.

حالا چرا این‌همه تاخیر؟

شاید به دلیل همون ایده‌آل‌گرایی معروفی که یقۀ ما رو گرفته و رها نمی‌کنه (مخصوصاً دهه‌های 50 و 60) که برای پیدا کردن حال خوب باید هفت جفت کفش آهنی پاره کنیم. البته از حق نباید گذشت که امسال (97) اکثریت ما ایرانی‌ها چندان با واژۀ "حال خوب" ارتباط نزدیکی نداشتیم.


درمجموع فکر می‌کنم اصطلاح "حال بد" آشناترین واژه‌ای باشه که همگی‌ باهاش دست به گریبانیم که کم و زیاد داره ولی سوخت و سوز خیر.

بعضیا هرروز و هر ساعت حالشون بده و مدام به زمین و زمان و عالم و آدم فحش میدن و خودشونو بدبخت‌ترین مخلوقات خدا تصور می‌کنن. خیلی‌ها هم برعکس، همیشه در نوعی مثبت‌اندیشی (منطقی یا افراطی) غوطه‌ور هستن که با این وجود، هرازگاهی این حس بد، بیخ خِرشون رو می‌گیره و ول نمی‌کنه.

به نظر شما برای رفع این حال بد و ایجاد یک حال خوب چه باید کرد؟

طبیعتاً راه‌های زیادی هست که الزاماً هیچ تشابهی با هم ندارن. یکی پای سجاده راز و نیاز می‌کنه و حالش خوب میشه. یکی دیگه پیک زهرماری رو میره بالا و احساس خوب داره. خیلی‌ها نشئه می‌کنن و خیلی‌ها هم ورزش و ...

به عبارت دیگه شاید به تاسی از مدل ذهنی آقارضا مارمولک بشه اینطور گفت که به تعداد انسان‌های کره زمین، راه‌های رسیدن به حال خوب وجود دارد.

باری


در یکی از روزهای آذرماه گذشته، حال خوبی نداشتم. یعنی صبح که از خواب بیدار شدم خیلی بی‌حوصله بودم. بدون هیچ دلیلی.

اولین ترکش این بی‌حوصلگی، طبق معمول به اولین و دم دست‌ترین مورد موجود برخورد کرد. یعنی کار. بنابراین در قدم اول گفتم: گوربابای کار! یه اسمس دادم به همکارم که امروز نمیام.

خب این از این. حالا در قدم بعدی چیکار کنم؟

تصمیم گرفتم بعد از مدت‌ها به یکی دوتا از دوستان زنگ بزنم و تجدید دیداری کنیم. ولی خیلی سریع منصرف شدم. چون مطمئن بودم به جای اینکه حالم بهتر بشه باید بشینم یکساعت زاری و ناله‌شون رو تحمل کنم.

گفتم خب اصلا امروز می‌شینم خونه و فقط کتاب می‌خونم. رفتم سراغ قفسه کتاب‌ها اما دیدم نه. اینم حالمو خوب نمی‌کنه.

گفتم بشینم کمی موسیقی گوش بدم. بازم دیدم نه. اینم مشکلی حل نمی‌کنه.

چرا؟

شاید به این دلیل که صحبت با دوست، مطالعه، موسیقی و امثال این چیزها در یک چیز مشترکن. اینکه ردپای انسان در همه اونها وجود داره. بهرحال کتاب رو یه آدم نوشته، موسیقی رو یه آدم ساخته و ...

شاید خنده‌دار باشه. اما زمان‌هایی هست که برای ایجاد حال خوب باید ردپای هر انسانی رو از اطراف خودم پاک کنم. به عبارت دیگه باید وارد دنیای دیگری بجز دنیای آدم‌ها بشم (قویاً پیشنهاد می‌کنم این راهکار رو امتحان کنین)

بنابراین شال و کلاه کردم و رفتم سراغ خیابون همیشگی. جایی که هرچندماه یک بار میرم و چندساعتی دور می‌زنم و با خودم خلوت می‌کنم. یعنی مرکز آکواریوم و پرنده‌فروشی‌های شهرمون.

آخرین باری که رفتم اونجا اواخر تابستون بود.

خروج از دنیای آدم‌ها و ورود به دنیای حیوانات حتی برای یکی دوساعت کافیه تا برای چندماه شارژم کنه.

وارد آکواریوم فروشی اول شدم. چیز خاص و جدیدی نداشت. یه سری ماهی تکراری. دومی وضعش بهتر بود. چند تا نژاد پدرومادردار فلاور آورده بود که کمی سرمو گرم کرد.

بعد وارد یه پرنده‌فروشی شدم که مثل همیشه چند موجود افسرده در کنار تعدادی موجود همیشه شاد مشغول سپری کردن دوران زندگی در اسارت بودن. یه جل (طرقه) پررو هم داشت که نوک محکمی به انگشتم زد. کمی اطراف رو نگاه کردم و خواستم برم که چشمم به موجود عجیبی افتاد: یک توکای سیاه که به زبون محلیِ روستاییان منطقه ما بهش میگن: شوسک (Shoosk)

تابحال ندیده بودم که این پرنده رو در مغازه‌ها بفروشن. چون به هیچ دردی نمی‌خوره.

رفتم مغازه بعدی. اما فکر توکا از سرم خارج نمی‌شد. حس عجیبی بود. دوباره برگشتم و با دقت نگاهش کردم. خیلی وحشی بود و خودشو به در و دیوار قفس می‌کوبید. حال و روز خوبی هم نداشت. کاملاً مشخص بود که در زمان بلوغ از طبیعت صید و وارد قفس پرنده‌فروشی شده.

مجدداً خارج شدم و رفتم فروشگاه‎های بعدی. اما فکر توکا یه لحظه ولم نمی‌کرد. دیدم اینجوری نمیشه. کنار خیابون ایستادم تا کمی سنگامو با خودم وا بکنم. بنابراین مذاکره با "سعید درون" آغاز شد:


سعید درون: خب این پرنده به چه دردی می‌خوره؟

سعید بیرون: هیچ! نه زیبایی داره. نه ارزش نگهداری. نه آواز زیبا. نه اخلاق درست. نه هیچ چیز دیگه.

اون: خب پس چرا اینقدر فکرتو مشغول کرده؟

من: نمی‌دونم.

اون: وقتی نمی‎دونی یعنی اینکه پاسخ منطقی براش نداری.

من: دقیقاً. چون منطق پشتش وجود نداره پس میرم می‌خرمش!

اون: یه لحظه واستا. تو که قرار نبود پرنده بخری. فقط اومدی ببینی و حالتو خوب کنی و برگردی خونه. آهای با تو ام ...

من: خفه شو!


برای بار سوم وارد پرنده‌فروشی شدم و رفتم سراغ قفس توکا.

ـ آقا این توکا چنده؟

ـ توکا؟؟؟؟

ـ همین شوسک

ـ 100 تومن!

واویلا. صد چوق بدم به این موجود بی‌خاصیت؟ البته در دلم به فروشنده کمی حق دادم. وقتی مشتری سه مرتبه میره و میاد یعنی چشمش رو گرفته دیگه. اونم قیمت خون باباش رو میگه.

بهش گفتم:

ـ آخه عزیز من. اگه بخوام 100 به این پول بدم که یه چیزی میذارم روش و جوجه مینا برمی‌دارم. (البته اینو از بابت گرفتن تخفیف گفتم وگرنه هفتادسال سیاه حاضر نیستم موجود پررو و وقیحی مثل مینا رو ببرم خونه‌م)

ـ 70 ببر خیرشو ببینی.

عابربانکمو بهش دادم و گفتم :

ـ 50 بکش. یه خورده پلت (غذای مینا) بدون آهن هم بده.

درنهایت 60 تومن رفت تو پاچۀ حقیر! وقتی میذاشتش تو پاکت سوراخ‌دار، بهم توضیح داد که برای اهلی کردنش(!) باید چند روز گرسنه نگهش داری و از این خزعبلات. منم با لبخند سر تکون دادم که مرسی که منو راهنمایی کردی!

حوصله نداشتم براش توضیح بدم اینو به چه منظوری خریدم و اگه بخوام پرنده اهلی و دست‌آموزی داشته باشم خب مثل آدم میرم سراغ طوطی و مرغ عشق و مخصوصاً: بلبل خرما (که اونقدر باهوش، بامحبت و وفاداره که بهش سگ بالدار هم میگن)


آوردمش خونه. قفسی که مدتها در گوشه انباری بود برداشتم و آماده کردم. قبل از ورود به قفس هم که باید یک حموم اساسی می‌کرد. خیلی کثیف بود. موقع شستن، دیدم نامردا نصف بیشتر بالهاش رو قیچی کردن. طفلکی موقع حموم چه حالی می‌کرد.

طی این مدتی که مهمون ماست، تا جایی که تونستم سعی کردم با انواع میوه و سبزی و همچنین قطره ویتامین در آب، حال و روزشو بهتر کنم. روزی چند ساعت هم درِ قفسشو باز می‌ذارم و اجازه میدم تو خونه بچرخه و فضولی کنه. بعد هم با پس‌گردنی میفرستمش تو قفس.

درمجموع دنیای جالبی داریم و از اون مهم‌تر، حال خوبی که خودم دارم.

در عکسی که چند شب قبل ازش گرفتم می‎بینیم که پرهای بدنش براق‌تر شده و خودشم بسیار سالم و سرحاله. ضمن اینکه هرروز منتظره ببرمش حموم و خودش و قفسش رو زیر شیر آب ولرم بگیرم و بعد هم جلوی بخاری خودشو خشک کنه.

و اما برنامۀ آینده‌ام اینه که اگه تا فصل بهار زنده موند (و ایضاً اگه خودمم زنده باشم) می‌برمش اطراف شهر و در یکی از باغ‌ها رهاش می‌کنم و می‌دونم که با این کار، حال خوب امروزم به حال بسیار خوب تبدیل خواهد شد.


نکته بسیار مهم:

در عین حالی که نباید بعضی پرندگان متولد و بزرگ شده در اسارت (مثل فنچ و مرغ عشق) رو در طبیعت رها کرد اما پرندگان وحشی‌ای که از طبیعت صید شدن (مخصوصاً بعد از بلوغ) رو بهتره تا جایی که می‌تونیم به طبیعت برگردونیم.

پ.ن:

برخلاف نوشته‌های قبلی (که بازنشر مطالب وبلاگم بود) این پست، اختصاصاً برای ویرگول و در راستای لبیک به چالش حال خوب جناب دست‌انداز عزیز نوشته شده.