بکُش و خوشگلم کن !

این خاطره درمورد یکی از نزدیکانم به نام شهرام می‌باشد که به دلیل تناول بیش از حد غم و غصه و ناراحتی و اندوه، دچار اضافه وزن زیادی بود! یعنی یک چاقی خطرناک با وزنی بیش از ۱۴۵ کیلوگرم!

در یک شب زمستانیِ اواخر سال ۹۲ زنگ زد و گفت که تصمیم راسخی مبنی بر عمل جراحی اسلیو [برش و حذف کامل بخش زیادی از معده] در راستای کاهش وزنش گرفته و با اعلام اینکه بعد از چند ماه شخم‌زدن اینترنت، بهترین و اصلح‌ترین جراح رو انتخاب کرده، ازم خواست که برای این پروسه، یعنی از ملاقات با دکتر تا پایان عمل جراحی در تهران همراهیش کنم. البته علت درخواستش از من این بود که اولاً اطرافیان و خانواده‌اش مخالف این اقدام بودن و حاضر به همراهیش نشدن. ثانیاً از من بیکارتر کسی دوروبرش نبود!

طبیعتاً و قبل از هرچیز، در عالم رفاقت و بر اساس سواد اندکم از حوزۀ پزشکی و از سرِ دلسوزی خواستم با این عبارات عامیانه منصرفش کنم که ببین بیا و بیشتر فکر کن … این عمل‌ها عوارض زیادی دارن … زود تصمیم نگیر و از این دست نصایح مادربزرگ‌گونه. که شهرام در پاسخ، با قاطعیت فرمود که تو دیگه زیر گوشم روضه نخون! به اندازه کافی از دیگران شنیدم و خلاصه اینکه در یک کلام بهم رسوند که:

خفه‌شو! فقط همراهیم کن! (خب طبیعتاً منم خفه شدم و فقط همراهیش کردم) از طرفی وقت ملاقات با دکتر رو هم در تهران گرفته بود.

درنهایت، دیدم که خودش بریده و دوخته و حاضر به تجدیدنظر نیست. البته بهش حق دادم. چون به مرحلۀ خستگی رسیده بود. سال‌های زیادی درگیر انواع و اقسام رژیم و ورزش بود ولی فایده‌ای نداشت. یه خورده کم می‌کرد و بعد از مدت کوتاهی، دوبرابر اضافه می‌شد. آخرش به این نتیجه رسیده بود که باید زور بالا سرش باشه. یعنی ۸۰ درصد معده رو برداره و بندازه جلوی سگ [به قول خودش] تا اگر بخواد هم نتونه بیشتر از چند قاشق غذا بخوره.

عازم تهران شدیم. در طول پرواز، شهرام از دستان شفابخش و دَم عیسوی این جراح، سخن‌ها گفت و اینکه چقدر در اینترنت مرید داره و همچنین در حوزۀ جراحی اسلیو معده در کل کشور مثل ایشون نداریم و [با عرض پوزش] انگار که ماتحت آسمون پاره شده و فقط همین یکی افتاده پایین و خلاصه اینکه اعتقاد داشت آقای دکتر در کشور ما یک برند معروفه! منم علیرغم مشکوک بودن به اصل موضوع لحظه به لحظه مشتاق‎تر می‌شدم برای زیارت این عالِم فرهیخته.

زنگ مطب رو زدیم. خانم منشی درو باز کرد. به جز ما، فقط یک بیمار دیگه در اتاق انتظار بود! فکر می‎کردم برحسب برند بودن و معروفیت زیاد آقای دکتر، الان باید تو مطب غلغله باشه ولی نبود.

در زمان انتظار، منشی محترم کلّی واسه‌مون صحبت کرد از اینکه آقای دکتر، خودِ ایشون رو هم عمل کرده و چقدر هم خوب عمل کرده(!) و ای کاش می‌تونست هرروز منو عمل کنه(!!) و ادامه خر کردن ما. اینجا کمی هضم موضوع برامون سخت شد. با نگاهی متعجب [و صد البته به چشم خواهری] از این خانوم منشی که به تناسب قامتش، بسیار لاغراندام بود پرسیدم: «ببخشید خانوم مگه شما چند کیلو بودین؟» و ایشون هم در پاسخ فرمود: «من ۶۲ کیلو بودم که بعد از عمل، الان ۵۴ کیلو هستم!»

موضوع واقعاً شک‌برانگیز بود. بهرحال همه می‌دونیم که این نوع جراحی‌ها عوارض خاص خودشونو دارن و به عنوان آخرین راه درمان برای بیمارانی که عوارض چاقی مفرط براشون خطرناک‌تر از عوارض عمل باشه تجویز میشه. فکر نمی‌کردیم که این عمل حساس به حوزه زیبایی هم ورود کرده باشه و خانوم منشی برای کاهش فقط چند کیلو زیر تیغ جراحی رفته باشه و از اون مهم‌تر، اصلاً چرا جناب دکتر این کارو قبول کرده؟

البته علامت سوال دیگری هم برامون ایجاد شد که چرا لهجۀ خانوم منشی اینقدر عجیب و متفاوت از لهجۀ آدمیزادیه؟! طوری حرف میزد که انگار همین چند دقیقه قبل بعد از ۴۰ سال سکونت در روستاهای اطراف کالیفرنیا برگشته بود! یاد بنده‌خدایی افتادم که پسرعموی باباش چندروزی رفت قرقیزستان ولی لهجه این بنده‌خدا تغییر کرد... بگذریم

به محضر پزشک عالیقدر و برند ارزشمند جامعه جراحان کشورمون رسیدیم. جوان‌تر از چیزی بود که تصور می‌کردم. وقتی فهمید از مشهد اومدیم با نهایت جدیت فرمود: «اتفاقا آقای دکتر شباهنگ رو خودم اسلیو کردم»

این نحوۀ “تبلیغ از خود” با این درجه از صراحت و اعتمادبنفس، باعث شد دیگه قادر به صحبت اضافی در محضر این نابغه زمان نباشیم. بهرحال وقتی که شخصی مثل دکتر شباهنگ [که یکی از اساتید و وزنه‎های مطرح جراحی داخلی و گوارش مشهد هستن] برای عمل اسلیو معدۀ خود به این همکارش اعتماد کرده قطعاً جای هیچ شک و تردیدی در توانایی‌هاش وجود ندارد.

آقای دکتر با وجود (مثلاً) مشغلۀ فراوان، وقت عمل رو برای فردا صبح(!) یعنی ۱۲ اسفند ۹۲ در یکی از بیمارستان‌های خصوصی و معروف تهران تعیین کرد. لازم به ذکره که همقطاران این جراح نابغه، قبل از انجام چنین عملی، دستور انجام آزمایش‌های مختلفی رو به بیمار میدن. ازجمله تست آنزیم کبدی، آندوسکوپی معده، سونوگرافی شکم و ریه، آزمایش کامل خون و حتی بعضی از پزشکان، ارجاع بیمار قبل از عمل به روانشناس رو هم الزامی می‌دونن. ولی جراح داستان ما که اعتماد به نفس از خودش و هر ۱۰ انگشتش می‌بارید، از چند روز قبل بصورت تلفنی(!) به شهرام فرموده بود نیازی به هیچکدوم از این سوسول‌بازیا نیست! و فقط دستور آزمایش خون با پارامترهایی نه چندان تخصصی رو داده بود. ضمناً بازم خدا خیرش بده که زحمت حساب و کتاب‌های متفرقه رو هم از دوش ما برداشت و گفت شما ۱۴ میلیون تومن به حساب شخصی من بریزید! که شامل همه هزینه‌های بیمارستان و عمل و وسایل و … میشه.

برگشتیم خونه تا برای فردا صبح آماده بشیم. اون شب برای آخرین بار با ذکر اینکه من به این پزشک مشکوکم از شهرام خواستم که بیشتر فکر کنه. ولی شهرام علیرغم اینکه خودش هم بر اساس چند مورد فوق، کمی مشکوک بود، اما تصمیمش رو گرفته بود و منم دیگر اصرار نکردم.

اول صبح، بعد از انجام اصل موضوع [یعنی واریز مبلغ به حساب شخصی آقای دکتر] به بیمارستان رفته و برخلاف انتظار، با جمعیتی غیرمتعارف روبرو شدیم. بطوریکه چنین ازدحام جمعیت رو در هیچ بیمارستان دولتی ندیده بودم چه برسه به یک بیمارستان خصوصی معروف. وقت شما رو نگیرم. اینجا در موردش توضیح دادم که چه وضعیتی بود. ضمن اینکه جدیداً آقای سروش رضایی هم در این انیمیشن به زیبایی و صراحت و خیلی بهتر از بنده حق مطلب رو ادا فرموده.

عمل جراحی انجام شد. بعد از ترخیص، شهرام رو به منزل برادرم بردیم. طفلک اکثراً خواب بود و هرازگاهی بیدار میشد و از گرسنگی جیغ و داد می‎کرد و با یک قاشق چای‌خوری آب میوه یا عصاره گوشت که تو حلقش می‌ریختیم سیر میشد و می‌گرفت می‌خوابید! نامرد تا چندروز قبل، ۲ پرس شیشلیک رو به چشم پیش غذا نگاه می‌کرد.

برگشتیم مشهد. چندماهی گذشت و کاهش بسیار سریع وزن شهرام همه رو شگفت زده کرد و استمرار این کاهش وزن مشکوک، در عرض چندماه اونو به نزدیک ۸۰ کیلو رسوند که صد البته ریزش موها و ضعف عمومی شدید، کمترین دستاورد این کاهش سریع وزن بود. مدتی بعد، شهرام حتی تحمل یک قاشق غذا هم نداشت. معده‌اش جواب نمی‌داد. هربار هم که با آقای دکتر تماس می‌گرفت و شکایت داشت از اینکه قادر به تحمل غذا نیست، آن پزشک عالیقدر و آن اسطورۀ اعتمادبنفس و آن برند ارزشمند جامعه پزشکی کشور می‌فرمود چیزی نیست طبیعیه!

وضعیت روز به روز خراب تر میشد تا اینکه یه شب شهرام رو به حالت اغما به بیمارستان رسوندن! البته من در اون موقع مشهد نبودم. خوشبختانه دکتر شباهنگ [که قبلاً ذکر خیرش شد] محبت فرموده و به بالینش اومد. دستور اندوسکپی داده شد و اونجا بود که فهمیدیم چه فاجعه‌ای رخ داده. گویا جراح عالیقدر داستان ما در اتاق عمل، احتمالاً به دلیل ضیق وقت و شلوغی ناشی از ولادت آینده‌سازان مجهز به آپشن تاریخ تولد لاکچری، به ناچار اعتمادبنفس مثال زدنی‌اش رو دستمایه کار قرار داده و بدون استفاده از الگوی مخصوص برش معده، به صورت چشم‌بسته معده رو بریده که باعث ایجاد انحنایی غیرعادی در معده شده بود.

راستش فکر می کنم هنوزم خیاط‌های محترم برای برش پارچه در روز روشن از الگو استفاده می‌کنن ولی اسطورۀ جراحی زمانه ما گویا در عمل لاپاروسکوپی معده از الگو استفاده نکرده و خلاصه اینکه کلاً گند زده بود به معدۀ این بدبخت. طوری که یقین دارم اگه معده اینو می‌دادیم دست هر کلّه‌پزی در کشورمون تا به روش برش سیرابی با اون قیچی معروف کار کنه، خروجی بهتری رو نسبت به این جراح نابغه تحویل ما می‌داد.

درحال شنیدن شرح حال تلفنی شهرام توسط همراهش بودم که ناگهان فکری به نظرم رسید. از مخاطبم خواستم که از جناب دکتر شباهنگ بپرسه آیا شما رو واقعاً آقای دکتر … عمل اسلیو کرده؟ صدای خنده‌های دکتر شباهنگ، خود به تنهایی پاسخ سوالم بود! ضمن اینکه در ادامه فرمود: « این دکتر که می‌فرمایید کیه و کجاست و اصلاً چه کسی گفته که من عمل اسلیو انجام دادم؟!»

وضعیت خراب‌تر از حد تصور بود. پزشکان تاکید داشتن که باید سریعاً اقدامی انجام و هنرنمایی این همکار فرهیخته‌شون رفع و رجوع بشه ولی گویا شاهکار استاد جراح اونقدر زیاد بود که هیچکدوم از جراحان حاضر به انجام عمل نبوده و جملگی اعتقاد داشتن که بهتره دکتر قبلی، خودش ردپای خودش رو پاک کنه! اما شهرام از شدت تنفر، حاضر بود بمیره ولی دوباره چشمش به چهرۀ منحوس دکترش نیفته.

زمانی برای آزمون و خطا و پرداختن به این دروغ تعفن‌آمیز آقای دکتر قبلی نداشتیم. وضعیت شهرام رو به بحران بود. نهایتاً با محبت دوستان، از استاد محترم جناب آقای دکتر پازوکی [رئیس انجمن جراحان چاقی کشور] در تهران، وقت ویزیت گرفته شد و شهرام رو که در این مرحله وزنش به ۶۵ رسیده و فقط با سرم و آمپول زنده مونده بود رو در حال احتضار و بصورت افقی به محضر ایشون بردن. وضع بیمار ما طوری بود که امید چندانی به زنده موندنش نمی‌رفت. جناب دکتر پازوکی با نهایت بزرگواری حاضر به جراحی اورژانس در روز جمعه شده و البته قول چندانی هم برای بهبودی و زنده بیرون اومدن شهرام از اتاق عمل نداد. درعین حال، اخلاق بالای حرفه‌ای ایشون هم طوری بود که کوچکترین کلامِ دارای بار انتقاد یا تمسخر پشت سر جراح قبلی بکار نبرد و فقط گفت همه ما اشتباه می‌کنیم. البته همه می‌دونستیم که اینجا بحث اشتباه درمیان نبود. بلکه … بگذریم

درنهایت، تقدیر چنین رقم خورد که دستان هنرمند استاد پازوکی با انجام جراحی سنگین [ترمیم همراه بای‌پس] زندگی رو به این دوست عزیز ما برگردوند. بیمار قصه ما بعد از اون، به مدد اضافه وزنی معقول و ملایم، هم اکنون با وزن ۸۵ کیلو باشگاه زیبایی اندام میره و احتمالاً مدلینگ هم کار می‌کنه! البته اضافه کنم که شهرام به لطف شغل و حرفه‌اش [وکیل دادگستری] بعدها حسابی از خجالت جراح اول خودش دراومد و تمام وجهی که پرداخته بود رو نقداً از دکتر پس گرفت. هرچند قادر به ادامه این پروسه بود و می‎تونست با دردست‌داشتن مدارک قطعی، بیشتر از اینها اذیتش کنه، اما نهایتاً ترجیح داد بی‌خیال موضوع بشه.

مدتی از این جریان گذشت. شبی درحال مرور این خاطره عجیب بودم که ناگهان فکرم رفت به سمت یک علامت سوال بزرگ! شال و کلاه کردم و رفتم پیش شهرام و ازش پرسیدم: راستی! این منابع معتبر اینترنتی که اون زمان (سال ۹۲) برای انتخاب بهترین جراح گفتی چی بود؟ که در نهایت ناباوری پاسخ داد: نی‌نی سایت!!!

احساس کردم برق سه‌فاز منو گرفت. طوریکه ناخودآگاه صدام کمی بالا رفت و بدون توجه به ابعاد جدیدش(!) گفتم:

ــ  آخه خرس گنده! خجالت نکشیدی با این هیکلت رفتی از….

و اینجا بود که قهرمان داستان ما با اعتماد به نفس تمام و درحالیکه پشت چشم نازک فرموده بود؛ متفکرانه نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت و با صدایی از جنس دوبلور محترم همفری بوگارت همراه با آرامشی مثال زدنی، صحبتم رو قطع کرده و چنین گفت:

ـ خرس گنده خودتی!

بی اختیار به سمت آینه رفتم. راست می‌گفت. باید فکری به حال این ۱۰ کیلو اضافه وزن بکنم…




پ.ن ۱) این اسطوره جراحی زمانۀ ما، هرچند در اون موقع کمی معروف بود، اما به گفتۀ دوستان، گویا امروز به طرز عجیبی در شبکه‌های اجتماعی واسه خودش بروبیایی داره. کاری به اسمش ندارم. بلکه هدف از عرایضم این بود که یادآوری کنم درصورت نیاز به هرنوع عمل جراحی و برای انتخاب جراح، صرفاً به گفته‌های اره و اوره و شمسی کوره توجه نکرده و تحقیقات جامع و محکمی انجام بدین. موضوع اصلاً شوخی‌بردار نیست.

پ.ن ۲) در مورد عنوان پست هم یه توضیح کوچولو بدم:

در زمان های قدیم، دردناک‌ترین بخش مقدمات کار برای یک عروس ازالۀ موهای زائد بود. دختری که بنا به سنت و عرف رایج، تا زمان شوهرکردن، اجازه زدودن موهای زائد رو نداشت حالا باید در کمترین زمان، این اتفاق می‌افتاد. از طرفی خودتراش هنوز باب نشده بود. کار با تیغ بزرگ سلمانی هم نیاز به مهارتی داشت که در توان زنان نبود. استفاده از داروهای نظافت هم برای دختر اکیداً ممنوع بود چرا که اعتقاد داشتن باعث از بین رفتن بکارت میشه! و فقط یک راه بود برای این کار: بند انداختن!! بنابراین عروس بیچاره رو می‌خوابوندن و چند نفر از زنان نزدیک و قوی هیکل دست و پاش رو می‌گرفتن و یکی هم روی زانوهای عروس می‌نشست و شروع می‌کردن به بند انداختن ناحیه خاص! که جیغ و داد و فریاد عروس رو به دنبال داشت. در این موقع، اطرافیان به منظور دلداری، با ذکر عبارت بکش و خوشگلم کن آرومش می‌کردن (نقل به مضمون از جلد سوم کتاب طهران قدیم تالیف مرحوم جعفر شهری)