خرخون غیرپاستوریزه !

زنگ زد و درحالیکه حرص می‌خورد گفت:

ــ حالم از این پسرۀ احمق بهم می‌خوره.

گفتم: کیو میگی؟

گفت: آرش

پرسیدم چرا؟

گفت: مرتیکۀ نرّه خر با اون هیکلش خجالت نمی‌کشه تو دانشگاه معدلش 20 شده!

گفتم حق داری!

این، مکالمۀ چند سال قبلم با مالک هتلی بود که آرش در اونجا کار می‌کرد. اون زمان آرش مدیر بخش پذیرش هتل بود. فکر می‌کنم یه اصطلاحی تو مایه‌های فرانت آفیس و این چیزا.

درواقع آرش پسر بسیار دوست‌داشتنی و محبوبی بود و البته هنوزم هست. باهوش اما کمی ساده‌دل و تا حدی پاستوریزه! همچنین متاهل و دارای یک فرزند، که سرِ پیری هوس تحصیل در دانشگاه به سرش زد. رشتۀ مدیریت جهانگردی و از همون ترم اول، زرت و زرت نمره 20 می‌گرفت! معدل آخر ترمش هم 20 شده بود.


چند روز بعد از مکالمۀ فوق، رفتم هتل. با آرش نشستیم و کمی گپ زدیم. بهش گفتم:

ــ آرش جان. برادر من. عزیز من. جان من. عمر من. قربونت برم. خدای نکرده سن و سالی ازت گذشته. آخه آدم عاقل میره دانشگاه معدل 20 می‌گیره؟! زشته. تو بچه داری! اگه از اون بچه خجالت نمیکشی حداقل از موی جوگندمیت خجالت بکش!

گفت: خب چیکار کنم. درسها خیلی ساده و راحتن.

گفتم: ببین. تو بعضی امتحانا یکی دوتا سوال رو جواب نده. بذار به جای 20 مثلاً 18 بگیری. برای یکی مثل تو با این قد و هیکل و سن و سال خیلی برازنده‌تره که بگی معدلم مثلا 19.37 شده تا اینکه مثل بچه‌های دبستانی بگی 20

یه خورده فکر کرد و گفت: راست میگی! (فکر کنم هنوزم نفهمیده که سربه‌سرش میذاشتم)

پ.ن : هرنوع مشاوره تحصیلی در مقاطع مختلف تحصیلی پذیرفته می شود! البته با وقت قبلی :)



نمی‌دونم تا چه حد با خرخون‌های پاستوریزه ارتباط داشتین؟ همون [اکثراً] عینک ته استکانی‌هایی که دوران تحصیل فقط 20 میگیرن و بجز اطلاعات زنگ زده و فسیل شدۀ کتب درسی چیزی بارشون نیست. افرادی که هرچقدر سعی کردم هیچوقت نتونستم باهاشون کنار بیام و به جای دوستی با این اشخاص، کشش ذاتیم بیشتر به سمت افراد متوسط ولی خوش‌فکر بود و در یک کلام، ترجیح میدادم به جای همنشینی با این آدم‌آهنی‌های متحرک، با خلافکار و دزد و قاچاقچی و انتحاری و برانداز(!) در ارتباط باشم! :))

البته اینجا قرار هم نیست که شعار بدم و [خدای نکرده] برای دیگران نسخه بپیچم. همیشه به فرزندان خودمم تاکید کردم که ارزش نمره 16 و 17 از بیستی که قرار باشه باعث رشد تک بُعدی ذهن شما بشه بسیار بالاتره. درحقیقت فرزندان من هرگز برای کسب نمره 20 از کتاب درسی‌شون تشویق نشدن. بلکه تشویق پدرانه مربوط به زمانی بود که در کنار یک کتاب پوچ و بی‌ارزش درسی، حداقل 2 کتاب متفرقه هم می‌خوندن.


مقدمۀ فوق رو عرض کردم تا برسم به خاطره‌ای از یک خرخون. اما از نوع غیرپاستوریزه!

برای مدتی کوتاه با دوست عزیزی رفاقت داشتم به نام علیرضا. موجودی بود فوق‌العاده خرخون، اما نه چندان پاستوریزه. مثل خودمون دارای وضع مالی متوسط بود که در بعضی مقاطع همزمان با تحصیل، در بازار هم کار میکرد و دودوتا چارتای قواعد اجتماعی رو خوب می‌فهمید. موقع صحبت هم بجز خزعبلات کتابهای درسی، همیشه چیزی برای گفتن در چنته داشت.

اون موقع، علیرضا دانشجو بود و من کلاس چهارم دبیرستان. ولی معروف بود که در زمان دبیرستانش، روزی 18 ساعت درس می‌خونده! و نهایتاً هم رتبه اول المپیاد فیزیک استان رو کسب کرده بود و مصاحبه‌ای هم با رادیو محلّی داشت که نوار کاستش رو من و بقیه بروبچه‌ها تو خونه داشتیم و هرکی میومد براش میذاشتیم و غبغبمونو باد می‌کردیم که آره چشتون درآد که ما همچین رفیقای خفنی داریم!

البته یه بارم دعوامون شد که شُستم و پهنش کردم رو بند رخت! بهش گفتم ببین بچه خرخون! اگه مخمل رو از باغ وحش وکیل‌آباد بیاری روزی 18 ساعت درس بخونه مطمئن باش مقام المپیاد کشوری رو کسب می‌کنه نه مثل توی الاغ که رتبه استانی آوردی!

توضیح مهم: مخمل نام یک میمون بزرگ در باغ وحش شهرمون بود. اون زمان اگه نصف بیشتر مردم شهر ما اسم شهردارشونو نمی‌دونستن، اما اسم این میمون رو همه می‌دونستیم!

خلاصه اینکه علیرضا از نوع خرخون‌های متفاوت بود که هیچوقت تک بُعدی رشد نکرد.

در یک شب سرد اواخر پاییز اومد خونۀ ما و گفت برای یک ماموریت محرمانه آماده باشم. یعنی باید فردا صبح به جای رفتن مدرسه بدون اینکه خونواده بفهمن، میرفتم جای دیگه (اینم نوعی خلافکاری بود دیگه)

و اما اصل ماجرا:

گویا علیرضاخان قصۀ ما چند روز قبلش رفته بوده کمیته امداد تا به یکی از اقوامش سر بزنه. دیده پیرزنی التماس میکنه هوا سرده و سرپناه ندارم و شوهرم داره میمیره و اونا هم حواله داده بودن به کتف راستشون.

علیرضا هم پیرزن رو تعقیب کرده و در بیغوله‌های شهر دیده بود که با وضعیت فاجعه‌باری در یک خرابه زندگی میکنن. رفته جلو و با پیرزن حرف زده که من برات سرپناه می‌سازم! بعدشم رفته بود اولین مسجد نزدیک اونجا و یقۀ هیات امنا رو گرفته بود که باید برای این زن و شوهر پیر یه اتاق بسازیم. هرچقدر اونا سنگ‌اندازی کردن که کار راحتی نیست، علیرضا اصرار کرده بود که شما هرچی بخواین من فراهم میکنم (بجز پول!)

البته یکی از خصوصیات خوب علیرضا این بود که زبون بسیار چرب و نرمی داشت و مار رو از لونه میکشید بیرون و نهایتاً قانعشون کرده و اوستا بنایی آوردن سر اون خرابه که گفته فلان قدر مصالح لازم داره و اجرت منم فلان مقدار میشه. علیرضا هم پریده از چندتا کاسب محل و با هماهنگی رئیس امنای مسجد پول رو جور کرده و ادامه داستان.

(مواردی که عرض شد خلاصه‌ای بود که خودم می‌دونستم. هرچند مدیریت همین کارهای اولیه هم از عهده هرکسی ساخته نیست)

نقطه عطف قضیه اینجا بود که اوستا بنّای محترم در خلال برآورد هزینه، گفته آقا من چندتا کارگر هم میخوام که آجر بندازن و سیمان برسونن که علیرضا گفته بود هزینه نکنین. برای قسمت کارگری، من و دوستام هستیم.

ماموریت محرمانه ما همین بود. (یعنی کارگری ساختمون، البته بی جیره و مواجب)


صبح زود در هوای بسیار سرد و در حالیکه خونواده تصور میکردن عازم مدرسه هستم، لباسای کهنه و داغون رو تو ساک گذاشتم و طبق قرار قبلی، سوار ترک موتور یکی از دوستان علیرضا شدم که نمیشناختمش و رفتیم به سمت ماموریت محرمانه!

رسیدیم. محله چندان داغونی نبود. اما خرابه‌ای اونجا قرار داشت یا بهتر عرض کنم، زمینی که خونۀ کلنگی اونو خراب کرده بودن و احتمالا منتظر این بود که مالکش بیاد و از نو بسازه. دیدیم بخشی از یک اتاق خرابه، توسط کارتن و مقوا و حصیر تبدیل شده به سرپناه یک پیرزن فرتوت و پیرمردی زمین‌گیر. فجیع بودن صحنه طوری بود که ترجیح میدم بگذرم و وقت شما رو نگیرم.

وقتی رسیدیم، علیرضا و دو نفر دیگه همراه اوستا بنّا قبل از ما اونجا بودن. قرار بود یک اتاق حدوداً 20 متری وسط اون خرابه درست کنن تا فقط نقش سرپناه رو براشون ایفا کنه. البته روزی که من رفتم، روز دوم یا سوم کار بود و دیوارها چند ردیف بالا اومده بودن. یک وانت هم چند تا آهن زنگ زدۀ دست دوم آورد برای سقف.

مخلوط کردن شن و سیمان و ریختنشون تو سطل به من واگذار شد. کار دیگه‌ای بلد نبودم. بنابراین با تیپ و لباسایی داغون که همون دقایق اول بر اثر خم شدن بیش از حد، خشتک شلوار هم به فنا رفت مشغول هم‌زدن شن و ماسه و ریختن در سطل و بردن داخل اتاق در حال ساخت شدم.

و اما دیگر کارگران:

هرسه از دوستان علیرضا بودن که نمیشناختم.

یکیشون دانشجوی سال آخر پزشکی بود!

یکیش از بچه‌های سابق المپیاد و دانشجوی (اگه اشتباه نکنم) برق امیرکبیر بود که به خاطر همین موضوع از تهران خودشو رسونده بود. البته فقط برای یک روز.

یکی دیگه هم از فردوسی بود و مهندسی می‌خوند که یادم نیست چه رشته‌ای.

بی‌سوادترین و کوچکترینشون هم بندۀ حقیر بودم که کلاس چهارم دبیرستان و از مدرسه فرار کرده بودم.


موقع ناهار، اوستا بنّای محترم که گویا از روز اول، سوالی بیخ گلوشو گرفته بود، یواش یواش شروع کرد به نصیحت کردن که بابام‌جان. خوب نیست از الان اومدین کارگری. چرا نرفتین درس بخونین و این چیزا

بچه‌ها هم کم نذاشته بودن و با یک هماهنگی زیبا، کلّی سر به سر اوستا گذاشتن که:

ــ آره اوستا دست رو دلم نذار. بابام نذاشت درس بخونم...!

ــ چیکار کنیم اوستا. آخر و عاقبت ما همینه دیگه...!

و ...

اوستا هم که دیده بود نصایح پدرانه‌اش جواب داده، راهنمایشون کرده و آدرس کلاس‌های نهضت سوادآموزی محله شون رو داده بود! :))


راستی یه صحنه دردناک هم بگم:

داشتم بیرون خرابه، تلّ کوچک شن و ماسه رو هم میزدم و آب میریختم تا ملات حاضر بشه که یه دبیرستان دخترونه تعطیل شد و تا به خودم اومدم دیدم یه گروه دختر از کنارم رد شدن و منم یادم نبود که خشتک شلوارم از زانو تا زیر گردن جر خورده و خلاصه چیزهایی دیدم و شنیدم که کلاً به نابودی کشیده شدم و چیزی ازم باقی نموند! (هنوزم هیچ روانشناسی حاضر به ترمیم این بخش از زندگیم نشده!)

باری

من فقط همون یک روز اونجا کار کردم. یعنی سهمیۀ هرکدوم از دوستان علیرضا فقط یک روز بود. علیرغم اینکه همگی دوست داشتیم که تا آخر باشیم، اما علیرضا به هرکدوم فقط افتخار یک روز همراهی رو داد. بعدها شنیدم که یکی از کارگرای ساختمونی روزهای بعد هم از اساتید فیزیکشون بوده!

نهایتاً اتاق ساخته شد و علیرضا مجدداً پول جمع کرد و یک بخاری و زیرانداز و کمی خرت و پرت خرید و براشون گذاشت و با پیگیری‌هایی که انجام داد دفترچه بیمه هم براشون تهیه کرد.

روزی که اونجا کار کردم، پیرزن بارها و بارها اومد و قربون صدقه‌مون رفت. زبونشو نمی‌فهمیدم. ولی بهرحال درک کردن قربون صدقه رفتن دیگران، نیاز به فهمیدن زبون طرف نداره.

چقدر علیرضا رو بغل کرد و بوسید. فکر می‌کنم از شدت خوشحالی، بحث محرم و نامحرم رو کلاً یادش رفته بود. دوسه بارم کلۀ منو بوسید و دعام کرد.

جز همون یک روز، دیگه اون پیرزن رو ندیدم. ولی شنیدم که کمتر از یکسال بعد از این جریان به رحمت خدا رفت. اما در اتاق گرم و راحت خودش.

سالهای زیادیه که از علیرضا بی‌خبرم. چندسال قبل یکی از دوستان مشترک رو دیدم و آمارشو گرفتم که اونم خبر نداشت ولی گفت میدونه که ایران نیست.


نتیجه اخلاقی:

رتبه المپیاد علیرضا و اینکه امروز در چه درجۀ علمی و در کدوم کشور دنیا مشغول تدریسه برام مهم نیست. خیلی‌ها در این مرحله و چه بسا بالاتر از این هستن.

بلکه ارزش واقعی علیرضا برای من، جاییست که در وسط سرما آستین‌ها رو بالا زد و یک سرپناه گرم و راحت برای دو انسان بی‌پناه ساخت.

خرخونِ غیر پاستوریزۀ عزیز! هرکجا هستی خدا حفظت کنه.

پ.ن) تاکید مجدد می‌کنم که منظورم از واژۀ "خرخون" صرفاً کسانی هستن که فعل خوندن رو فقط در کتاب‌های بی ارزش درسی صرف می‌کنن و لاغیر.