درس‌های زندگی

امشب قصد دارم نخستین درس‌های زندگی که در سالهای اولیۀ عمرم کسب کردم رو خدمتتون عرض کنم. درس‌هایی که نقش حیوانات در اونها بسیار پررنگ بوده.



  • پرده اول
  • یکی از شهرهای خراسان رضویِ امروز

حوالی سال‌ 59 بود که شبی در تلویزیون سیاه و سفید خونه‌مون، بعد از اتمام برنامۀ کودک که جذاب‌ترین قسمتش هم نقش آقای "مهرنگ" با هنرمندی مرحوم"فرهنگ مهرپرور" بود، مستندی نشون داد و تصویر جونوری رو دیدم که اسمش آهو بود و چنین شد که برای اولین بار عاشق شدم (حالا انگار تا حالا 300 مرتبه عاشق شدم)

لذا جفت پامو تو یه کفش کرده و چند روز متوالی به تنها روش از روش‌های فنون مذاکره که به مقتضای سن و سالم بلد بودم (یعنی عرررررر زدن) از والدین گرامی درخواست کردم که من آهوووووو می‌خوام! البته بنا به شهادت اطرافیان، بچه لوسی نبودم فقط بیش از حد خراب حیوانات بوده و هستم.

والدین گرامی هم علیرغم اینکه براحتی می‌تونستن با یک پس‌گردنی حساب شده، موضوع رو ختم بخیر کنن و احتمالاً داشتن درباره این روش موثر تربیتی (که در اون زمان اثربخشی فوق‌العاده‌ای هم داشت) تصمیم‌گیری میکردن که دست بر قضا قانون جذب به دادم رسید! (البته باید یادآوری کنم که اون زمان هنوز تابلوی کائنات اختراع نشده بود)

در یک شب زیبا و فراموش نشدنی، یکی از دوستان قدیمی پدر که رییس اداره محیط زیست اون شهر بود اومد خونه‌مون و از صندوق عقب ماشینش 3 تا موجود زیبا درآورد. سه تا بچه آهوی کوچولو!

گویا در تعقیب و گریز با شکارچیها چندتاشونو دستگیر کرده بودن و اون نامردا 2 تا آهوی ماده رو شکار کرده و بچه‌هاشون رو زنده گرفته بودن.

‌از طرفی هم سال‌های اول انقلاب بود و ملّت کارهای مهمتری داشتن تا اینکه بخوان به بزرگ شدن این بچه‌آهوها فکر کنن و آقای مسئول محترم محیط زیست احتمالاً ترجیح داده بود که دعواها و بزن‌بزن‌ها مال آدما باشه و این طفلکی‌ها رو از صحنه دور کنه.

البته ناگفته نماند که در اون دوران، سلامت کاری و حس مسئولیت‌پذیری کارمندان با امروز، تومنی هفت قرون تفاوت داشت و یقین دارم اگر اتفاق مشابه، امروز تکرار میشد سرانجامِ اون طفلکی‌ها به سیخ کباب فلان آقازاده ختم میشد.

همون شب، پدرم و اون آقای مهربون، شرط داشتن آهوها رو در این عنوان کردن که مالکیتی روشون نداشته باشم و باید روزی پسشون بدم. البته در سن و سالی نبودم که بتونم مفهوم امانت رو به این سنگینی درک کنم. نهایتاً امانت رو در خراب نکردن اسباب‌بازی دیگران و پس‌دادنشون می‌دونستم ولی بهرحال به اقتضای سن، نقد رو به نسیه ترجیح داده و قبول کردم.

خونۀ ما در یک باغ بزرگ قرار داشت. البته فکر بد نکنین. باغ مال بابام نبود. در اصل خونۀ سازمانی بود که در زمان ماموریت پدر در اونجا سکونت داشتیم. محوطه بزرگی رو ته همون باغ حصارکشی کردن و منم انداختن توش تا پیش دوستام عشق و حال کنم. چیزی که از اون شهر در ذهنم باقی مونده اینه که از صبح تا شب توی همون قفس بزرگ زندگی می‌کردم، مگر وقتایی که به بهانه غذا یا حموم به زور میاوردنم بیرون.

چه دنیایی بود. زیبا و تکرار نشدنی. حال خوبی که هرگز تکرار نشد (اینم تکلیف جدید بنده در رابطه با چالش حال خوب دست‌انداز عزیز :) )

چند شبی هم که محبتم خیلی فوران می‌کرد یواشکی یکیشونو به زور میاوردم تو رختخوابم می‌خوابوندم! و صد البته از پرتاب‌های لنگه دمپایی والده گرامی و نشونه‌گیری دقیق و معروف ایشون در زمان فرارکردن در امان نبودم.

صحنه‌های مبهمی یادم هست از مردمی که به جون هم افتاده و شعار می‌دادن و همدیگه رو کتک میزدن و منم فارغ از اینکه اینها چرا به جون هم افتادن، تو همون قفس پیش آهوها زندگیمو میکردم. ناگفته نماند که هنوزم نسبت به مسایل سیاسی همین وضعیت رو دارم!

یک بار از سر کنجکاوی، با دیدن شلوغی و تظاهرات، از در بیرون رفتم که موندم زیر دست و پای ملت و حسابی لگدمال شدم. مربی‌های مهدکودک کناری‌مون (همون شهین‌جون و مهین‌جون اینا) ریختن و منو از زیر دست و پای مردم جمع کردن. سروصورتم پر خون بود و گیج میزدم. بعد از شستن سروصورتم، یه شیر پاکتی باز کردن و به زور بهم خوروندن. هنوزم بعد از گذشت چهل سال، با خوردن شیر پاکتی، بوی خون و حال و هوای اون روزا میاد به ذهنم (تداعی حسّی ناشی از یک خاطره) شاید به همین دلیل همچنان از خوردن شیر مخصوصاً پاکتی بیزارم.

باری

درنهایت بچه آهوها بزرگ شدن و ماموریت پدر هم در اون شهر تموم شد و زمان وداع فرا رسید. تلخ‌ترین وداع در زندگیم. چقدر گریه کردم...

درس شماره یک:

در اون سن، دو مفهوم امانت و شکست عشقی رو با هم تجربه کردم! همچنین در مورد واژه "مالکیت" نظرم عوض شد و در نهایت فهمیدم که همۀ دوست داشتنی‌ها همیشه موندگار نیست.




  • پرده دوم
  • فردوس

3 تا برّه سفید کوچولو داشتیم. به این عنوان که هرکدومشون مال یکی از 3 برادره. ولی مثل همیشه زحمت نگهداری‌شون افتاده بود به گردن خودم. چرا که برادرانم، برخلاف بنده، چندان اهل معاشرت با حیوانات نبوده و نیستن.

قرار شد در یک روز جمعه، پدرمون با آجر و مصالح براشون آغل درست کنن و ما سه برادر هم کنارشون درس زندگی یاد بگیریم تا هرچه زودتر مثلاً مرد بشیم.


صحنه بنایی پدر و آموختن درس زندگی به فرزندان:

شُررررر[صدای ریختن سیمان روی آجرها] : ... آره بچه‌ها یک مرد باید یاد بگیره که بتونه کاراشو خودش انجام بده...

تق تق تق [صدای کنار هم گذاشتن آجرها] : ... ببینین هیچ کاری نداره! باید آجرها رو کنار هم بذاریم و دوباره سیمان بریزیم...

شُرررررر... : ... تا شب خونه گوسفنداتون تموم میشه ولی باید تا فردا صبر کنیم که خشک بشه و ...

که ناگهان سقف آغل و یکی از دیوارها ریخت پایین!


درس شماره دو :

اونجا بود که فهمیدم هرکسی را بهرکاری ساختند

(فرداش یه بنّای محترم اومد و آغل رو ساخت. به همین سادگی)




  • پرده سوم
  • طبس

از طبسِ بعد از زلزله57 تصویر چندان شفافی در ذهنم ندارم. فقط یادمه محل زندگی و دفترکار پدر، در خونه‌های پیش‌ساخته (کانکس) قرار داشت. اونم وسط بیابون. یا بهتر عرض کنم شهری که تبدیل به بیابون شده بود.

جاده‌ای وجود نداشت و رفت‌وآمدها و ماموریتهای پدر و همکارانش به مناطق اطراف و روستاها با یک هلی‌کوپتر نظامی انجام میشد که صدای بسیار بلند و کرکننده‌ای داشت و چند باری که سوارش شده بودم تا مدتها گوش درد داشتم.

یکی از هنرمندی‌های تاریخی بنده و برادر بزرگم اینه که در اولین سفری که همراه خانواده در اون هلی‌کوپتر عازم طبس بودیم، احتمالاً به دلیل آب فراوانی که قبل از سوار شدن خورده بودیم [....] خلاصه کار به جایی رسید که خلبان مجبور شد وسط بیابون فرود اضطراری(!) کنه تا ما بریم و ...

معنا و مفهوم ناامنی و مراقبت از خودمون رو برای اولین بار در این شهر لمس کردم. بعد از تاریکی هوا اجازه نداشتیم از خونه بیایم بیرون. شبهای زیادی با چشم خودم گله گرگ یا شغال‌هایی رو دیدم که تا پشت در خونه میومدن. هنوزم شنیدن صدای زوزه شغال و گرگ منو به اون زمان می بره.

سهم حقیر از جامعه حیوانات در اون شهر، دو تا بوقلمون بود هم قد و اندازۀ خودم. هر روز صبح بعد از صبحانه می‌بردمشون به چَرا.

دوران خوبی بود. البته مشکلاتی هم وجود داشت. هر روز زخمی برمیگشتم خونه. خیلی نوکم میزدن! حتی در آخرین بار یکی از نوک‌هاشون نزدیک چشمم خورده بود که باید اقدامی انجام میگرفت.

تا اینکه یه روز برادر بزرگم بهم گفت میخواد برام بستنی بخره. منو سوار دوچرخه کرد و کلّی رکاب زد و چند بار هم به دلیل ناهموار بودن مسیر مثل پِهِن پخش زمین شدیم تا سرانجام رسیدیم به بستنی فروشی و بستنی خوردیم و بعد از بازگشت، دیدم که دارن بوقلمون‌ها رو پَر میکنن و پاک می‌کنن. (البته در اون زمان هنوز واژه‌هایی مثل خراب شدن روحیه لطیف کودکانه اختراع نشده بود)

نمی‌دونم چرا ولی اصلاً ناراحت نشدم. شاید به این خاطر که خیلی نوکم زده بودن و شاید هم به این دلیل که هیچ وابستگی عاطفی بهشون نداشتم و البته مهمتر اینکه همزمان جاشون با دوتا اردک سفید پر شده بود (اردک موجود مهربون‌تریه. در این مورد بهم اعتماد کنین)


درس شمارۀ سه :

اونجا بود که فهمیدم نباید به حرف برادر بزرگتر زیاد اعتماد کرد.

تا درس های بعدی زندگی ایام به کام


پ.ن) ترتیب شهرهای محل سکونت از آخر به اول نوشته شده