کسب رتبۀ برتر کشور با چاشنی پس‌گردنی!

نمی‌تونم بگم خوشبختانه یا متاسفانه، اما از وقتی که یادم میاد نحوۀ درس خوندنم از روی هوی و هوس و نفس امّاره بود. به عبارت دیگه هیچوقت درس‌خوندن رو جدی نگرفتم (همونطور که الانم کلّ زندگی رو جدی نمی‌گیرم) اگه از درسی خوشم میومد بقول معروف تا دینش می رفتم، ولی وای به روزی که با یک درس حال نمی‌کردم. محال بود در طول سال لای کتابشو باز کنم.

به طور مثال سال دوم دبیرستان (رشته ریاضی فیزیک) بیشتر از 5 بار به دفتر دبیرستان احضار شدم بخاطر نمراتم. از مدیر و ناظم تا فراش مدرسه هنگ کرده بودن از کارنامه ثلث دوم من :جبر 20 ، مثلثات 19 و از اون طرف شیمی : 2.5 (اونم با ارفاق!) و فیزیک 3 (با تقلب!)

بندگان خدا نمی‌دونستن تشویقم کنن یا بزنن تو سرم. نصیحت هم فایده نداشت. چون همیشه یک جواب می‌دادم: « من می‌خوام معلم ریاضی بشم!» و لذت عجیبی هم از تدریس ریاضی می‌بردم. حالا بماند که همون راه رو هم ادامه ندادم که داستانش مفصله و خارج از حوصله اینجا.

فیزیک و شیمی به طرز عجیبی حالمو بهم میزد و در تمام طول تحصیل دبیرستان، لای این دو کتاب رو باز نمی‌کردم. البته خدا خیرشون بده دبیرای شیمی و فیزیک هر چهارسال رو که به احترام نمرات ریاضیم، آخر سال بالاخره یه 10 میدادن و قبول میشدم.

سال 72 بود. دورانی که برخلاف امروز هر بقالی و دکّه روزنامه فروشی واسه خودش آزمون آزمایشی کنکور نداشت. فقط کنکور سراسری و آزاد بود و نهایتاً یه آزمون آزمایشی آینده‌سازان که هیچ نقشی در رفتن به دانشگاه ایفا نمی‌کرد. ولی بهرحال سنگ محک خوبی بود واسه بچه خرخونا که ببینن چند مرده حلاجن.

اگر ریا نباشه چون سال سوم دبیرستان، دانشگاه قبول شده بودم، طبیعتاً بی‌خیال این قرتی بازیا بودم که دغدغه‌ای به نام کنکور آزمایشی داشته باشم. اما همکلاسی‌ها گیر داده بودن که خیلی حال میده دست جمعی بریم شرکت کنیم و نهایتاً همۀ کلاس ثبت نام کردیم. بهرحال اون زمان تفریحات سالم(!) دیگه‌ای نداشتیم.

روز آزمون سراسری آینده‌سازان، روز جمعه‌ای بود که به زور منو از رختخواب بیرون انداختن که برو کنکور بده! بین راه چندبار خواستم بی‌خیال بشم برم دنبال ولگردی و چریدن ! آخه کنکور آزمایشی می‌خواستم چیکار؟ ولی دیدم تمام بر و بچ همگی رفتن برای کنکور. لذا بالاجبار رفتم به طرف حوزه امتحانی که در یکی از دبیرستانهای قدیمی مشهد و در اتاق زیر شیروانی بود که کلا 10 – 12 تا صندلی داشت و مراقب هم پسر جوان و بسیار مظلومی که گویا فراش اون مدرسه بود.

آزمون شروع شد. خب طبیعتاً قسمت فیزیک و شیمی رو خالی گذاشتم. ریاضی هم چندتا زدم و دیدم که ارزش نداره فسفر بسوزونم. واسه کی؟ واسه چی؟

یه خورده دوروبرمو نگاه کردم و دیدم گزینه بهتری برای سرگرم شدن نیست، لذا دوباره مشغول تست زدن شدم! البته این بار همراه با خوردن بیسکویت و آبمیوه و خداخداکردن که زودتر این آزمون احمقانه تموم بشه.

اواخر جلسه برگه‌های پاسخنامه رو گذاشتن کنارمون روی زمین و اعلام کردن کسی حق نداره دست به اونا بزنه و 10 دقیقه دیگه آزمون تمومه.

خب طبیعتاً قرار هم نبود کسی به پاسخنامه ها دست بزنه. اما ناگهان یکی از بچه ها (با اندامی همانند آرنولد) که نمی‌دونم مال چه دبیرستانی بود، خم شد و در نهایت خونسردی، پاسخنامه رو برداشت! تا مراقب اومد چیزی بگه، نفر کناریش هم برداشت و چندتای دیگه هم بهشون ملحق شدن و این پروسه در عرض چند ثانیه به تمام کلاس سرایت کرد!

بنده خدا مراقبمون دید زورش به بچه‌ها نمیرسه. بنابراین با سرعت برگشت و در کلاس رو بست و با قیافه مظلومانه‌ای گفت:

ـ فقط کسی نفهمه!

عجب صحنه‌ای بود. منم پاسخنامه رو برداشتم. یعنی دیدم اگه برندارم ممکنه یه عمر از پاستوریزه بودن خودم حالت تهوع بگیرم و تا آخر عمر، هربار که درآینه نگاه می‌کنم، به خودم فحش چیزدار بدم!

همگی سریعاً مشغول پاک کردن جوابهای قبلی و پرکردن مجدد شدن. اما من یه قدم جلوتر بودم. چون قسمت فیزیک و شیمی من خالی بود پس نیازی به پاک کردن نداشتم و فقط باید پر می‌کردم که از نظر زمان خیلی به نفعم شد. بنابراین با دلی آرام و خیالی راحت و درحالیکه یک دستم هم ساندیس بود مشغول نقاشی از روی پاسخنامه شدم.


نتایج اومد:

فیزیک 100 درصد!

شیمی 95 درصد !

ریاضی و ادبیات و معارف اسلامی هم در همین حدود

رتبه : نفر چهارم در کل کشور!!!

اعتراف می کنم تقلب باحالی بود!


البته به خاطر عواقب دامنگیر قضیه، این موضوع رو به هیچکس مخصوصاً خانواده‌ام نگفتم. بهرحال یه آزمون آزمایشی بود که تموم شد رفت و کسب رتبه اول یا رتبه آخر هیچ سود یا زیانی به دنبال نداشت.

سال چهارم دبیرستان مدرسه رو عوض کردم. سالی که کلاً بی‌خیال درس خوندن هم شده بودم. ماههای اول سال تحصیلی بود که ناگهان به دفتر مدرسه احضار شدم. البته باید عرض کنم که دبیران و مدیران هم هیچ پیشینه‌ای از گذشته بنده نداشتن و تصورشون این بود که اینم یه دانش‌آموز درس نخون مثل بقیه است. (به کسی هم نگفته بودم که سال قبل، دانشگاه قبول شدم. اونم تهران)

وارد دفتر شدم و دیدم آقایی ظاهرالصّلاح مجهز به محاسنی بلند و تسبیح به دست توی دفتر مدرسه نشسته. بنده خدا اونهمه راه از اداره منطقه ما اومده بود مثلاً برای تبریک و اینکه توی صف منو تشویق کنن!

به خودشون زحمت نداده بودن کارنامه‌های سالهای قبل منو یه نگاهی بندازن تا ببینن با چه خُل و چلی طرف هستن. البته اون موقع همه چی دستی بود و زحمت بیشتری داشت. مثل الان کامپیوتری نشده بود.

حاج آقا بندۀ حقیر رو مورد عطوفت خود قرار داد و ناظم هم در شرح اخلاق من سخنها فرمود. البته خداوکیلی راست میگفت. هر بدی که داشتم، اما بچه سر به راه و بی حاشیه‌ای بودم. از اونایی که ناظما باهاشون حال می‌کنن.

مدیر محترم فرمود:

ـــ جناب یگانه آفرین بر شما! افتخار می‌کنیم از داشتن چنین دانش‌آموزی. شما دروس تخصصی رو نزدیک 100 زدین و ...

نذاشتم حرفش تموم بشه و با همان خونسردی ذاتی‌ و معروفم حرفشو قطع کردم و گفتم:

ـــ تقلب کردم آقا !

از شما چه پنهون، تا عمر دارم سکوت سنگین اون جمع از یادم نمیره. حاج آقا (بازرس اداره) سر بلند نکرد و دور موتورش واسه ذکر گفتن بالا رفته بود. سرعت تسبیح تو دستش اونقدر زیاد شد که من داشتم از راه دور میزان گرمای اونو محاسبه می کردم! فکر میکنم تنها محاسبۀ فیزیکی که در تمام عمرم انجام دادم همین بود.

ناظم قرمز شد مثل لبو. مدیر هم سرش رو پایین انداخت و زیر لب پرسید:

ــ چطوری تقلب کردی؟

داشتم شرح ماوقع رو می‌گفتم که پشت گردنم سوخت! راستی یادم رفت بگم که ناظممون پس‌گردنی‌های معروفی میزد. اسمشو گذاشته بودیم اصغر سگ سبیل! مرد خوبی بود. ولی دستای سنگینی داشت.

خلاصه با کمال احترام(!) همراه با اردنگی از دفتر انداختنم بیرون. بعد هم تو کلاس وقتی جریانو واسه بچه‌ها گفتم چنان خنده بازاری راه افتاد که ناظم محترم با عصبانیت وارد کلاس شد و یه حال اساسی به هممون داد!

یادش بخیر


راستی یه سوال :

اگه کسی صداقت داشته باشه و راست بگه چرا باید پس‌گردنی بخوره؟!



پ.ن) 26 سال از اون زمان گذشت. چقدر زود ...