یکیشون خیلی خوبه !

صادقانه اعتراف میکنم که در تمام زندگیم همیشه تلاش کردم تا حد ممکن و با هزار و یک ترفند اخلاقی و غیراخلاقی از 2 چیز فرار کنم: یکی "تصمیم گیری" و دیگری "آمپول"!

برای مورد دوم سعی میکنم هیچوقت مریض نشم. ولی اگه شدم و کارم به دکتر و درمونگاه کشید، زمان تزریق آمپول خیلی شیک و مجلسی و سوت زنان در میرم!

برای مورد اول هم تا الان سعی کردم هرگز پست اول سازمان رو قبول نکنم. اکثراً نفر دوم به بعد سازمان بودم. ترجیح میدم یکی دیگه تصمیم گیرندۀ اصلی باشه و بنده فقط در مقام اجرا کننده ایفای نقش کنم. حداقلش اینه که اگه گندی زده شد (در حوزۀ سیاست های کلان سازمان) کسی یقۀ منو نمیگیره که مردک! این تصمیمِ نادرستِ تو بوده. هرچند اگه موفقیتی هم حاصل بشه کسی ازم تشکر نمیکنه! مهم نیست. بازهم می ارزه. تشکرشون بخوره تو سرشون (در این مورد می تونم کلّی درددل کنم و حرف بزنم)

بگذریم

چند سال قبل (حوالی سال 89) بدون جایگزینی شغل، از محل کار قبلیم استعفا دادم. چند روز بعد، از یک شرکت داروسازی بهم پیشنهاد همکاری شد. با شرایطی عالی. مصاحبه هم بسیار خوب بود. کلّی با مدیرعاملش حال کردم (البته ایشون آقا بودن. فکر بد نکنین!) و اونم اعتراف کرد که ستاره هامون گرفته و خوشحال بود از این همکاری

اما این "حال خوب" مدت زیادی دوام نداشت. چون فردای اون روز یک پیشنهاد دیگه از یکی از شرکتهای معروف لوازم خونگی بهم شد که با نهایت تاسف اون هم شرایطش "عالی" بود!

نزدیک یک هفته خواب و خوراک نداشتم. بین این و اون مونده بودم (منظورم ضمیر اشاره است نه رهبران دو کُره)

صبح میگفتم شرکت A . ظهر به این نتیجه میرسیدم که شرکت B بهتره. شب دوباره A میشد و نصف شب از خواب می پریدم و فریاد میزدم B (که بلافاصه صدای همسایه درمیومد که زهرمااااار! بگیر بکپ!)

مشورت با دوستان و علمای فن هم نتیجۀ به دردبخوری نداشت. البته اونا هم حق داشتن. چون شرایط هر دو نزدیک به هم و بسیار خوب بود. در یک کلام این یک هفته منو داغون کرد.

احساس دختر دم بختی رو داشتم که بین دو یا چند شاهزادۀ سوار بر اسب سفید با شرایط کاملاً یکسان گیر کرده و حتی اسب یکیشون سیاه نیست تا نقطۀ تمایزی به وجود بیاد برای راحتی در انتخاب.

تا اینکه یکی از دوستان گفت باید استخاره کنی. گفتم بی خیال. گیر داد که هیچ راه دیگه ای برات نمونده و حتی اعلام کرد کسی رو میشناسه که تلفنی استخاره میکنه.

راستش به درجه ای از استیصال رسیده بودم که قبول کردم. حکایت غریقی که به هر خس و خاشاکی چنگ میندازه.

رفتم شرکت دوستم. شماره ای گرفت و گوشی رو بهم داد. آقایی با لحن طلبکارانه گوشی رو برداشت:

ــــ الو! بفرمایید

من: سلامٌ علیکم حاج آقا (با غلظتی بسیار بالا)

اون: بفرمایید (تا جایی که یادم میاد از قدیم الایام، جواب سلام واجب بود!)

من: حاج آقا ببخشید استخاره میخواستم

اون: برای چه چیزی؟ (تا جایی که شنیده بودم، طرف نباید بپرسه استخاره برای چی میخوای)

من: در مورد کاره حاج آقا. بین دو تا کار با شرایط یکسان گیر کردم

اون: بسیار خب. توی دلت نیّت کن. یکشو بگو شمارۀ 1 یکیشو بگو شمارۀ 2

من: نیّت کردم حاج آقا

اون: بعد از کمی زمزمه ..... شماره یک بسیار خوبه..... دوباره کمی زمزمه.... شمارۀ 2 هم بسیار خوبه! ترق!! (صدای گذاشتن گوشی تلفن بدون خداحافظی)

و من همچنان خشکم زده بود از این راهنمایی موثر و شگفت انگیز حاج آقا! و درحالیکه گوشی دستم بود گفتم : ممنون حاج آقا بسیار لطف کردین! (نخواستم دوستم خراب بشه)

باری

در نهایت وارد حوزۀ لوازم خونگی شدم و هرچند امروز مثل اون جونور باوفا (که وقتی گرمش میشه له له میزنه) پشیمونم، اما هیچ تضمینی هم وجود نداره که اگه وارد اون یکی حوزه میشدم الان حال و روز بهتری داشتم. (البته از حق نگذریم. این وضعیت خراب اقتصادی گریبان همه ما رو گرفته و خشک و تر هم سرش نمیشه)

یاد حسن شماعی زاده بخیر! گویا این بزرگوار هم در مقطعی گرفتار این "دشواری انتخاب" بین چند گزینه خواستگاری دخترش بود و همه ش میگفت:

یکیشون خیلی خوبه!

(هرچند آخرش هم نفهمیدیم کدومشونو میگفت)