زمستان امسال غالب روزها برفی بود و همیشه در گوشه کنار خیابان ها آثاری از برف دیده میشد . هرچند از نظرم با وجود برف های متعدد ، هوا خیلی هم سرد نبود . وقتی به کسی می گویم در شهر ما زمستان ها هوا به منفی چهارده درجه میرسد با تعجب میپرسد که مگر در قطب شمال زندگی میکنم و این درحالی است که چند سالی است هوا گرم تر شده و دلم برای هوای منفی بیست و سه درجه تنگ شده ... فکر میکنم کلاس هشتم بودم که ساعت شش و نیم صبح درحالی که هوا کاملا تاریک بود و دما از منفی بیست هم سردتر بود در ایستگاه منتظر سرویس مدرسه می ماندم و اهنگ "Famous Blue Raincoat" را زمزمه میکردم .
از پنجره به درخت بزرگ زمستان زده و برف های نشسته بر زمین نگاه میکنم . عجیب است ... قبل تر ها این هوا برایم غم انگیز بود اما این بار نه ... زیباست ، دلنشین است . گویی هوا دارد به من لبخند میزند لبخندی شاید از جنس خداحافظی ؟! آخر این آخرین زمستان من در این شهر است و گمان میکنم که شهر میداند و درحال اماده شدن برای بدرقه کردنم است .
دانه های برف آرام آرام و گاه گاهی می بارند . گفته اند بارش فردا شدید می شود . پنج روز پیش از طبقه دوم حیاط پاساژ دانه های برف را ایستاده تماشا میکردم .( شاید بپرسید مگر حیاط طبقه ی دوم دارد ؟ نمیدانم من اینگونه خطابش میکنم ) هوا گرگ میش بود و آن آسمان برفی مرا صدا میزد .شاید سی دقیقه یا بیشتر به او نگاه میکردم . البته که میخواستم به او بپیوندم اما نتوانستم از حفاظ ها رد شوم یا ... بهتر است بگویم ترس مانع از عبور من شد ممکن بود سقوط کنم .
بهمن ماه سال بعد را می خواهم در سرای سعادت باشم و برای صبحانه یه کاسه آش گرم در آلاچیق های پلاستیکی کوچک حیاطِ سرا بخورم و درحالی که بخار روی شیشه های عینکم مینشیند از سرما و آش لذت ببرم . بعد هم در حیاط قدم میزنم و به ساختمان های اطراف سرا نگاه میکنم . سعادت آباد محله زیبایی است . باید صبح زود یک روز بارانی بروم تا شاید بتوانم دوباره سرا را در مه ببینم . شاید هم سری به کتابخانه زدم و عضویتم را تمدید کردم اما اینبار دگر به سالن مطالعه اش نمیروم ... شاید هم رفتم ... دفعه پیش فرصت نکردم به کتاب های کتابخانه نگاه بیندازم و مستقیم به سالن مطالعه رفتم ، یعنی چه کتاب هایی دارد ؟ خواندن اشعار هوشنگ ابتهاج در حیاط سرا درحالی که در مه غرق شده ، رویایی به نظر میرسد . راستی خدا کند دوباره بازارچه داشته باشند .
شعری از هوشنگ ابتهاج چند روزی است نظرم را جلب کرده . عجیب است چرا که مدت ها بود آن را میخواندم اما انگار به تازگی معنایش را یافتم ، حتی اگر کتابخانه ی سرا کتابی از هوشنگ ابتهاج نداشت می توانم قدم بزنم و خود این شعر را بخوانم .
راه در جنگل اوهام ، گم است .
سینه بگشای چون دشت
اگرت پرتو خورشید حقیقت باید .
وقتی از جنگل گم
پا نهادی بیرون ،
و رها گشتی از آن گره کور گمار ،
ناگهان
آبشاری از نور
بر سرت می ریزد .
و آسمان
با همه پهناوری بی مرزش
در تو می آمیزد .
ای فراز آمده از جنگل کور !
هستی روشن دشت
آشکارا بادت !
بر لب چشمه خورشید زلال
جرعه نور گوارا بادت !

راستی اگر در تهران زندگی میکنید و فرصت کردید و اگر شد در زمستان سری به سرای سعادت در سعادت آباد بزنید . گمان کنم نام دیگرش "بوستان شقایق مهر" باشد . اخرین بار و البته تنها باری که به آنجا رفتم دو سال پیش بود اما عجیب در یادم مانده است .
1404/11/05
پ ن : این متن یه پست بود توی پیشنویس ها که حیف بود منتشر نشه