«وقتی من دیگر نباشم، روحم وارد بدن تو خواهد شد؛ یا نقاش میشوی یا نویسنده.» مرجان ساتراپی هم نقاش شد هم نویسنده. جملهٔ بالا را خالهبزرگ مرجان در کودکی به او گفته بود؛ زنی نقاش، مستقل و نامتعارف در تهرانِ سالهای پیش از انقلاب که برخلاف هنجارهای زمانه، ترجیح داده بود معشوقهٔ مردان متأهل باشد تا همسر آنها. یادآورهایی از زندگی خالهبزرگ، حدود پنجاه سال بعد، منبع الهام طراحی عطری با عنوان «عنبرِ لبها» شد — پروژهای مشترک از عطرساز بهنام فرانسوی ماتیلد بیژائویی و مرجان ساتراپی.
متن پیش رو بازخوانی مقالهای است با عنوان «عنبر لبها»: روایت همکاری میان ماتیلد و مرجان که در مجلهٔ عطر Nez منتشر شده و علاوه بر شرح روایت ساخت عطر، نگاهی میاندازد به زندگی، خاطرات بویایی و جهان ذهنی مرجان ساتراپی.

طراحان عطر گاهی معماری عطرهایشان را بر پایهٔ تجربیات زیستهٔ آدمها بنا میکنند: خاطرات کودکی، قلابهایی که ناگهان آدم را میگیرند و به جغرافیایی مشخص در زمانی دور پرتاب میکنند؛ آدمها، اشیا، خانهها، خیابانها و بوهایی که سالها بعد همچنان در حافظه ماندهاند. مرجان ساتراپی اعتقاد دارد بوها قدرتی خارقالعاده در زنده کردن خاطرات دارند. او در جلسات متعدد با ماتیلد بیژائویی، عطرساز شناختهشدهٔ شرکت فرانسوی Mane، تلاش میکند عطری را بیابد که یادآور یکی از مهمترین خاطرات کودکیاش باشد: بوی رژ لب قرمز خالهبزرگ هنرمندش در تهران. تمام پروژهٔ عطرسازی از همین خاطره متولد میشود.

این مقاله صرفاً گزارشی دربارهٔ ساخت یک عطر نیست. روایتی است از حافظه، هویت، زنانگی، کودکی و قدرت شگفتانگیز بوها در زنده کردن گذشته. در این میان، مهمتر از فرمول نهایی عطر، گفتوگوی میان دو زن است: یکی هنرمندی ایرانی که عمرش را صرف روایت و تصویر کرده و دیگری عطرسازی که با مولکولها و رایحهها داستان میگوید.
ساتراپی در همان دیدارهای نخست با ماتیلد جملهای کلیدی میگوید: «باورکردنی نیست که یک بوی ساده بتواند مرا به لحظهای مشخص از زندگیام برگرداند.» برای توضیح، خاطرهای تعریف میکند. چهار سال و نیمه بوده که برای برداشتن کیستهای گردنش تحت عمل جراحی قرار میگیرد. پزشکی که او را عمل کرده بود پیش از جراحی خربزه خورده بود. شاید برای هر کس دیگری این جزئیاتی کماهمیت باشد، اما ساتراپی میگوید هنوز پس از گذشت دههها نمیتواند بوی خربزه را تحمل کند؛ چون آن بو بیدرنگ او را به همان روز، همان ترس و همان بیمارستان بازمیگرداند.
اما خاطرهای که سرچشمهٔ «عنبرِ لبها» میشود، به خالهبزرگش مربوط است. زنی نقاش و آزاداندیش که در کودکی تأثیر عمیقی بر او گذاشته بود. ساتراپی خانهٔ او را با شور و شوقی کودکانه به یاد میآورد: در طبقهٔ همکف سگها زندگی میکردند، در طبقهٔ اول گربهها و در طبقهٔ دوم خود او. آنچه بیش از هر چیز ذهن مرجان کودک را تسخیر کرده بود، میز آرایش خالهبزرگ بود: شیشههای عطر، جعبههای پودر و مهمتر از همه رژ لبهایش؛ رژ لبهایی که دور از چشم بزرگترها میتوانست ساعتها در آنها را یکی یکی باز کند و بویشان را استشمام کند.

همین خاطره به نقطهٔ اتکای ماتیلد بیژائویی برای طراحی عطر تبدیل میشود. هدف دیگر صرفاً ساختن یک عطر خوشبو نیست؛ قرار است رایحهای خلق شود که حامل بار عاطفی یک شخصیت، یک هنرمند، یک دوران و یک خاطره باشد.
برای رسیدن به این نقطه، بیژائویی گذشتهٔ بویایی ساتراپی را میکاود. مرجان در جوانی شیفتهٔ عطر مردانهٔ Azzaro Pour Homme بوده و در اوایل دههٔ نود به Paloma Picasso علاقه پیدا میکند. سالها نیز سه عطر مختلف را با هم ترکیب میکرده تا به بویی برسد که آن را واقعاً از آنِ خود بداند. او در بیان آنچه نمیپسند هم صریح است. یکی از نمونههای آزمایشی را بو میکند و میگوید: «خیلی ادویهای است. دوست دارم ادویه بخورم، نه اینکه بویش را استشمام کنم.» دربارهٔ بعضی دیگر از نمونهها میگوید: «فریبکارند.» منظورش عطرهایی است که با شروعی اغواکننده مخاطب را جذب میکنند اما بعد به سمت دیگری میروند. او عطری میخواهد که مستقیم و صادق باشد؛ عطری که از ابتدا تا انتها خودش بماند.

یکی از مهمترین لحظات پروژه زمانی رخ میدهد که بیژائویی مادهای ارزشمند به نام Iris Absolute یا عصارهٔ زنبق را به او نشان میدهد. واکنش ساتراپی آنی است. میگوید این بو او را به یاد کاغذهای قدیمی، گرد و غبار و کتابفروشیهای دستدومی میاندازد که عاشق آنهاست. چند لحظه بعد، جنبهٔ چرمی رایحه را تشخیص میدهد و ناگهان به کودکیاش پرتاب میشود: «بوی کیف مدرسهٔ نو را میدهد.» مسیر پروژه روشنتر میشود.
بیژائویی درمییابد که راه رسیدن به خاطرهٔ رژ لب، فقط از گل رز نمیگذرد؛ باید از زنبق، پودر، کاغذ کهنه، چرم و نوستالژی عبور کند.

کشف مهم دیگر، وانیل است. ساتراپی سالها تصور میکرد از وانیل متنفر است. حتی آپارتمانی را به یاد میآورد که دیوارهایش آنقدر بوی وانیل گرفته بودند که ناچار شده همه را دوباره رنگ کند. اما وقتی عصارهٔ خالص وانیل را میبوید، نظرش عوض میشود: «پس این است وانیل؟ ببخش وانیل عزیز، فکر میکردم از تو بدم میآید، اما اشتباه میکردم.» در واقع آنچه دوست نداشته، وانیل نبوده؛ خاطره و برداشت او از وانیل بوده است.
پس از هفتهها آزمایش، چندین نسخهٔ مختلف آماده میشود. مرجان آنها را یکییکی روی پوست امتحان میکند تا سرانجام به نسخهٔ شمارهٔ هشت میرسد. لبخند میزند و میگوید: «فکر کنم دارم از شمارهٔ ۸ خواستگاری میکنم!»
بعد توضیح میدهد که این نسخه شیک است، آن حس چرب و سنگین بعضی عطرهای الهامگرفته از رژ لب را ندارد و در عین حال او را به کودکیاش بازمیگرداند؛ اما نه به شکلی مستند، بلکه شبیه یک روایت یا رؤیا.
با این حال کار هنوز تمام نشده است. نسخههای بیشتری ساخته میشوند، اصلاحات ادامه پیدا میکند و در نهایت نسخهٔ شمارهٔ ۱۸ به عنوان فرمول نهایی انتخاب میشود؛ عطری که نام اولیهٔ خود را حفظ میکند: Ambre à Lèvres یا «عنبرِ لبها».
بیژائویی در توصیف نتیجه میگوید شخصیت مرجان روشن، گرم و قاطع است؛ درست مانند رنگ نارنجی ـ قرمز مات رژ لبهایش و زنانی که در نقاشیهایش به تصویر میکشد. هستهٔ عطر بر پایهٔ زنبق فلورانسی و ردی از رز ساخته شده تا حس رژ لبهای کلاسیک را تداعی کند. نتهای پودری بنفشه و هلیوتروپ، در کنار وانیل، بنزوئین، دانهٔ تونکا، جیر و مشک، لایههای بعدی عطر را شکل میدهند؛ عطری گرم، نرم و در آغوشگیرنده که بیش از آنکه بوی یک شیء را بازسازی کند، حال و هوای یک خاطره را زنده میکند.

در صفحات پایانی، مقاله دوباره به ایران بازمیگردد؛ به سرزمینی که این خاطره از آن برخاسته است. نویسنده یادآوری میکند که سنت عطرسازی در ایران پیشینهای چند هزار ساله دارد؛ از بخورها و روغنهای معطر دوران باستان تا گلاب کاشان و قمصر. گل محمدی، زعفران و باریجه به عنوان سه نماد مهم رایحههای ایرانی معرفی میشوند.
اما در نهایت روشن میشود که برای مرجان ساتراپی، بوی ایران نه لزوماً بوی گل سرخ است و نه زعفران. ایران برای او بوی زنی را میدهد که سالها پیش از دنیا رفته، اما هنوز در حافظهٔ بویاییاش زنده است؛ زنی که روزی به او گفت یا نقاش خواهی شد یا نویسنده، و نیم قرن بعد، خاطرهٔ رژ لبهایش الهامبخش خلق عطری شد که بیش از هر چیز، تلاشی است برای نگه داشتن گذشته؛ برای حفظ چیزی که آدم میترسد روزی از دستش بدهد.

ساتراپی در ۱۴ خرداد ۱۴۰۵ در پاریس و در ۵۶ سالگی درگذشت. خانوادهٔ او در بیانیهای اعلام کردند که وی از اندوهِ مرگ همسرش جان باخته است.