راستش، برای من Stranger Things فقط یه سریال نبود.اون یه تکه از زندگیم شد.
اولش اصلاً نفهمیدم چی شد که شروعش کردم. فکر میکردم مثل خیلی از سریالهای دیگهست، سرگرمکننده، هیجانانگیز، و بعدم فراموششدنی.
ولی یهدفعه به خودم اومدم و دیدم دارم توی هاوکینز زندگی میکنم.
کنار مایک و ویل و داستین و الون، وسط تمام ماجراها، ترسها، دوستیها، عشقها، دوچرخهسواریها…
انگار سریال رو از بیرون نمیدیدم، از توی دلش حسش میکردم. انگار منم تو اون شهر بودم. کنار بچهها. کنار دلهره و دلگرمی.
مایک، ویل، لوکاس، داستین، الون، استیو، نانسی…
همهشون انگار یه تکه از من بودن.
یکیشون هیچوقت دیده نمیشد. یکی همیشه وقتی مهربونیشو نشون میداد به عنوان احمق شناخته میشد. یکی از گفتن احساساتش میترسید. یکی فکر میکرد همه ازش متنفرن.
هرکدومشون یه بخش از من بودن، یه بخش پنهون یا فراموششده.
شبهایی بود که براشون گریه کردم. برای از دست دادنها، برای تنهایی، برای دردهایی که نمیتونستن بیانش کنن.
وقتی ویل حس میکرد جدا از همهست یا الون که فکر میکرد هیچ وقت نمیتونه مثل بقیه آدمها باشه.
اونا، با تمام قدرتها و قوی بودنشون، دردهایی داشتن که برام آشنا بودن.
یهوقتی فکر میکنی «خب اینا فقط بچهان، اینا همش اغراقه»
ولی واقعاً هیچوقت از یه نوجوون پرسیدی حالش چطوره ؟واقعاً کسی پرسید؟
نه. معمولا همه مشغولن. همه درگیر خودشونن.
و بچهها، آرومآروم توی خودشون فرو میرن، توی تاریکی و تنهایی.
ولی یه چیزی نجاتشون داد. یه چیزی که شاید الان خیلیا فراموشش کردن:
رفاقت.
اون دوستیِ واقعی که واسهش از جون میگذری.
اون دوستیای که نصف شب، بدون فکر، پا میشی میری سمتش چون حس میکنی لازمت داره.
و بهنظرم این یکی از بهترین درسهای سریال بود رفاقتهای واقعی، ارزششون از هر چیز دیگهای بیشتره.
بعضی از قسمتهای Stranger Things نه ترسناک بودن، نه هیجانانگیز فقط دردناک بودن.
یهجور خاطرهی مبهم، مثل یه قصهای که انگار خودت نوشتیش ولی یادت رفته. ولی وقتی میدیدیش، میفهمیدی با تمام وجود.
حالا دوباره تابستونه. و من دلم برای یه دوچرخه، یه واکیتاکی، و یه دوستی که نصف شب بیاد دم در خونهمون، تنگ شده.
شاید توی Upside Down زندگی منم یه چیزی منتظرمه.
شاید اتفاقی داره میافته که هنوز خبر ندارم.
ولی حالا میدونم که یه سریال، یه داستان، میتونه بخشی از وجودت بشه. میتونه نجاتت بده،اروم و بیصدا.
راستی، تو چی؟
تاحالا سریالی دیدی که باهاش زندگی کرده باشی انگار یه تیکه از خودته؟