«صدای تیک و تاک چیزی مکرر به گوشم میرسید مدت ها بود که دنبال آن صدا میگشتم نمیدانستم چیست ناگهان چشمم به دیوار افتاد ساعت دیواری اتاقم بود مدتی بود که از زمان عقب مانده بود او چقدر من بود درست مثل من که انگار کیلو متر ها از زندگی عقب مانده بودم و هرچه در پی اش میدویدم از میگریخت از دور فریاد میزدم آهای زندگی مگر من دلباخته تو هستم که همچون معشوق می گریزی بایست، اگر میخواهی قسم میخورم که من حتی ذره ای با تو بودن را نمیخواهم صدایش میکردم که بایستد با او هم قدم شدن برایم سخت بود اما از او عقب افتادن سخت تر بود لااقل وقتی لحظه ها برایم سرد و سنگین و خاموش بود مرهم من میشد ، دلداری ام میداد و میگفت راه بیا کجایش را دیده ای هنوز تازه آسان ترین سختی هاست وقتی ازش عقب می افتادم لحظه های سنگین، سنگین تر میشدند باید میدویدم که به زندگی میرسیدم با او میرفتم تا میتوانستم دوام بیاورم پستی و بلندی های راه را ،لحظه هایی که فکر میکردم او چقدر ظالم و چقدر نفرت انگیز است بر من لبخند میزد و میگفت این چیستی من است باید این طور باشد،و وقتی از من جلو میزد و من از اون عقب میماندم میفهمیدم که انقدر ها هم که فکرش را میکنم بد جنس نیست حداقل همراه است و معلم»