«چه کسی گفته است که عکس ها صدا ندارند
هر بار که تورا میبینم صدای خنده هایت قلبم را به درد می آورد گویی که در دلم زنده میشوی کجا رفتی چرا با خود چنین کردی آخر غمت چنان گران بود؟ چندی روز قبل را به یاد می آورم که نگاه های سردت از زندگی را در عمق چشمانت فهمیدم ای کاش آن روز نمیدیدمت اگر آن روز ندیده بودمت فکر میکنم که انقدر بی تاب نمیشدم میدانی چیست وجدانم درد میکند وقتی عمیق فکر میکنم میبینم که اگر من از تو پرسیده بودم که تورا چه شده که چنین با درد نگاه میکنی آیا دردی را دوا میکرد؟یا بعضی وقت ها با خود میگویم عمر تو دست خودش بوده و اگر من از تو چیزی هم میپرسیدم فایده ای نداشت و باز هم تو آن روز در آن لحظه این جا را ترک میکردی اما واقعیت این بود که خدا جانت را نگرفت تو خود کردی تو خود زندگی را کیش و مات کردی هیچ گاه یادم نمیرود که چگونه رفتار میکردی گویی که هرگز درد خیانت نکشیده ای، گاهی دلم برای خنده های غمگینت تنگ میشود برای لبخند سردی که بر گوشه لب داشتی«آن»روز را به یاد می آورم و وقتی آن حرف هایت را در ذهنم مرور میکنم دلم به اندازه ی آن روزی که تو رفتی بی تابی میکند چقدر مهربان و دلسوز ما بودی چقدر دلم برای سال هایی که در کنار هم بودیم تنگ می شود برای سفره هایی که همگی دور آن مینشستیم، آه کجا رفت آن روز ها آن سفره های پر از خالی دل های پر از شادی، تو مسافر بودی و ما نمیدانستیم تو مسافر بی بدرقه ی من بودی آنقدر بی صدا و بی خبر رفتی که از وداع جا ماندم ما همه از تو غافل ماندیم باز به غیرت چشمانم که آبی پشت سرت ریختند گمان میکنم تکه ای از قلبم و بخشی از روحم با تو در زیر خاک در همان بعد از ظهر تاریک دفن شد»