تحلیلی بر فیلم «گرگ‌بازی»

گرگ‌بازی فیلمی به کارگردانی سعید نظام‌دوست، روایتگر داستان چند دوست صمیمی است که شبی برای انجام بازی‌ای به نام «گرگ‌بازی»، در خانه‌ای جمع می‌شوند و چند غریبه نیز به عنوان مهمان در جمع آن‌ها حضور می‌یابند. چیزی که این چند دوست نمی‌دانند این است که این خوشی‌ها، پایانی خشونت‌بار به همراه دارد.
پی‌رنگی که نویسنده‌ی فیلمنامه برای روایت داستانش انتخاب کرده است، برای مخاطب سینمای ایران آشنا و جذاب است. چند جوان از طبقه‌ی متوسط به قصد تفریح دور هم جمع می‌شوند، اما برملا شدن ماجراهایی که بین آن‌ها در جریان است، پایانی تلخ به دنبال دارد. نمونه‌ی این پی‌رنگ را پیش از این در «درباره‌ی الی» ساخته‌ی اصغر فرهادی، «سعادت‌آباد» ساخته‌ی مازیار میری و «خشکسالی و دروغ» ساخته‌ی پدرام علیزاده نیز دیده‌ایم. ظرافت دیگری که نویسنده‌ی فیلمنامه در روایت داستانش به کار برده، استفاده از بازی مافیاست (که نامش را متناسب با موضوع اصلی داستان به «گرگ‌بازی» تغییر داده) و نزد قشر متوسط جامعه بازی شناخته‌شده‌ای است. بنابراین می‌توان نتیجه گرفت، نویسنده با توجه به شناختی که از مخاطب خود داشته است، نوعی از فرم را برای روایت داستانش برگزیده است که ۱) مخاطب آن را می‌شناسد ۲) به دلیل ماهیتش دچار اُفت هیجانی نمی‌شود و تا پایان مخاطب را به دنبال خودش می‌کشاند. حال باید ببینیم آیا کارگردان از این فرم برای انتقال پیام خاصی استفاده کرده و اگر بله فیلم تا چه اندازه در انتقال این پیام موفق بوده است؟
پرستو (با بازی نگار جواهریان) کارگردان تئاتر است و با دکتر (علی مصفا) آشنا می‌شود که به هنر علاقه‌مند است و می‌خواهد در تئاتر سرمایه‌گذاری کند. پرستو ایده‌ای برای نمایش جدیدش دارد که براساس بازی «گرگ‌بازی» است. او برای اینکه ایده‌اش را برای دکتر بهتر شرح دهد از دکتر و همسرش هما (با بازی هانیه توسلی) دعوت می‌کند شبی به خانه‌ای که از مادربزرگش به ارث رسیده است بیایند و از نزدیک با دوستان پرستو این بازی را انجام دهند. دوستان پرستو که در بازی حضور دارند شامل مینا (با بازی سهیلا گلستانی) و سپیده (با بازی مهسا علافر) که بازیگر تئاتر هستند، لیندا (با بازی فهمیه امن‌زاده) که بازیگر تئاتر است و همسرش مهران (با بازی سعید چنگیزیان)، سعید که عطرفروش است (با بازی احسان گودرزی) و کاوه که نقاش است (با بازی امیرحسین قدسی) هستند. در اواسط فیلم، شخصیت مرموزی به نام مرتضی (با بازی حمید پورآذری) نیز به جمع آنها اضافه می‌شود که ادعا می‌کند همسایه‌ی طبقه‌ی بالای همین خانه است.
موتیف یا بن‌مایه‌ای که داستان گرگ‌بازی را تشکیل می‌دهد، «اعتماد» است. هر کسی که بازی مافیا (یا همان گرگ‌بازی) را انجام داده باشد، می‌داند آن شخصی برنده‌ی نهایی بازی است که در جلب اعتماد دیگران و دامن‌ زدن به بی‌اعتمادی به سایر بازیکنان موفق‌تر عمل کند. در این بازی هر کس صرفنظر از اینکه راست می‌گوید یا دروغ، باید دیگران را متقاعد کند که خودش گرگ نیست و گرگ در میان سایر بازیکنان است.

موتیف یا بن‌مایه‌ای که داستان گرگ‌بازی را تشکیل می‌دهد، «اعتماد» است.

بن‌مایه‌‌ی اعتماد را در روابط بین شخصیت‌های مختلف فیلم می‌بینیم. لیندا به همسرش مهران اعتماد ندارد و فکر می‌کند همسرش به او خیانت می‌کند. او دائم در حال چک کردن گوشی تلفن همراه همسرش است و دنبال دستاویزی می‌گردد تا این خیانت را ثابت کند. از طرفی مهران نیز با رفتارهایش شک همسرش را بیشتر برمی‌انگیزاند. پرستو به فردی که خودش را دکتر معرفی کرده است اعتماد می‌کند و او را به جمع خصوصی‌اش راه می‌دهد، بدون اینکه بداند این شخص واقعاً کیست و چه هدفی در سر دارد. کاوه در نزدیک شدن به مینا که به او علاقه‌ دارد، تردید می‌کند و نمی‌تواند به او در عشق، اعتماد کند. هما زمانی با سعید در رابطه‌ای عاطفی قرار داشت، اما رابطه را یک‌طرفه و بدون هیچ توضیحی قطع می‌کند و حتی زمانی که خطر، سعید را تهدید می‌کند آنچه را می‌داند کامل به او نمی‌گوید. در نهایت جمع دوستان پرستو که به مرتضی، مهمان ناخوانده اعتماد می‌کنند و برای ادامه‌ی بازی به خانه‌ی او در طبقه‌ی بالا می‌روند.
به نظر می‌رسد در طول فیلم، نقدی بر شیوه‌ی تفکر افراد جامعه در زمینه‌ی اعتماد به دیگران را شاهدیم. در همین زمینه، می‌توان سه الگوی مشخص را در داستان فیلم تشخیص داد:
اولین الگوی ناکارآمد، اعتماد به نفس بیش از حد است. دانیل کانمن برنده جایزه‌ی اقتصاد نوبل و محقق برجسته اقتصاد رفتاری در کتاب معروف خود «تفکر سریع و کند» در این باره می‌گوید: «دستگاه معناساز سیستم ۱ (منظور از سیستم ۱ تفکر شهودی است) باعث می‌شود دنیا را منظم‌تر، ساده‌تر، پیش‌بینی‌پذیرتر و منسجم‌تر از آنچه در واقع هست، ببینیم. این توهم که افراد تصور می‌کنند گذشته را فهمیده‌اند، باعث ایجاد این توهم می‌شود که آینده نیز پیش‌بینی‌پذیر و مهارکردنی است».

این توهم که افراد تصور می‌کنند گذشته را فهمیده‌اند، باعث ایجاد این توهم می‌شود که آینده نیز پیش‌بینی‌پذیر و مهارکردنی است.

در جایی از فیلم پرستو در پاسخ به این سؤال که چطور به دکتر اعتماد کردی و او را به جمع دوستانت راه دادی؟ پاسخ می‌دهد: «وقتی کسی می‌خواهد به شما پول بدهد خب می‌روید با او صحبت می‌کنید ببینید چه می‌گوید» و در پاسخ به این سؤال که چطور فهمیدی او دکتر است پاسخ می‌دهد: «روپوش سفید تنش بود. توی سلف بیمارستان غذا می‌خورد. دکتر صدایش می‌کردند». همچنین وقتی پرستو و دوستانش دچار تردید می‌شوند که آیا برای ادامه‌ی بازی به خانه‌ی مرتضی در طبقه‌ی بالا بروند یا نه، اینطور تصمیم خودشان را توجیه می‌کنند که: «چند تا آدم بزرگ هستیم. مگر می‌خواهد چه اتفاقی برایمان بیفتد؟» این همان سیستم تفکر ۱ است که کانمن در کتاب «تفکر سریع و کند» درباره‌اش صحبت می‌کند. نوعی از تفکر که به صورت خودکار و سریع، بدون نیاز به تلاش زیاد یا کنترل خودخواسته، عمل می‌کند. وقتی می‌گوییم؛ «از قیافه‌اش اینطور به نظر می‌رسد که آدم خوبی باشد» در واقع داریم همان خطایی را مرتکب می‌شویم که پرستو و دوستانش مرتکب شدند. یعنی در مورد توانایی‌مان برای حدس زدن رویدادهای آینده دچار خطا شده‌ایم. فکر می‌کنیم نیاز به اندیشیدن بیشتر و تجزیه و تحلیل شرایط نداریم و اتکا به تجربه‌های گذشته کافی است.
دومین الگوی ناکارآمد، خوش‌بینی ساده‌لوحانه است. پرستو و دوستانش می‌گویند ما که چند نفر آدم معمولی هستیم. برای چه افرادی باید طرح و نقشه بریزند تا به ما آسیب بزنند؟ اینکه دکتر ظاهر موجهی دارد، اینکه همسر دکتر، زن خوش‌چهره‌ای است، اینکه مرتضی قطعی برق خانه را برطرف می‌کند، باعث می‌شود آن‌ها در نظرشان آدم‌های خوب و بی‌آزاری به نظر برسند. خوش‌بینی ساده‌لوحانه نماینده تفکری است که تصور می‌کند اگر خودش خوب باشد و به دیگران خوبی کند، دیگران نیز به او همانگونه پاسخ خواهند داد. مانند گوسفندی که تصور می‌کند چون او گرگ را نمی‌خورد، گرگ نیز او را نخواهد خورد. وقتی در فضای مجازی به راحتی سفره‌ی دلمان را پیش افراد غریبه باز می‌کنیم، وقتی افرادی که معلوم نیست چه قصد و نیتی دارند، به راحتی به زندگی‌مان راه می‌دهیم، وقتی حرف‌های دیگران را بدون تحقیق و بررسی قبول می‌کنیم، وقتی مرعوب جایگاه خانم دکتر، آقای مهندس و ... می‌شویم، دچار خوش‌بینی ساده‌لوحانه‌ شده‌ایم.


سومین الگوی ناکارآمد، ناتوانی در مرزگذاری و مشخص کردن حریم‌های شخصی است. دکتر از همان ابتدای ورود به میهمانی شروع به تیک زدن با سپیده می‌کند و حتی بعد از قطعی برق هم جسارتش را بیشتر می‌کند، اما سپیده نه‌تنها برخورد قاطعی با دکتر نمی‌کند، بلکه حتی به دکتر اجازه می‌دهد به راحتی درون مرزهای او پرسه بزند. از طرفی پرستو و دوستانش، مرتضی را به قدر کافی مورد بازخواست قرار نمی‌دهند که واقعاً کیست و چطور وارد خانه شده است‌. حتی زمانی که رفتار دکتر و مرتضی با پرستو در انتهای دست دوم بازی، حالت بازجویانه و توهین‌آمیز پیدا می‌کند پرستو خط قرمزهای خود را مشخص نمی‌کند و رفتاری مطیعانه دارد. تلنگری که در همین زمینه به ذهن مخاطب زده می‌شود این است که در زندگی شخصی چقدر در شفاف کردن مرزهای خود با دیگران موفق است؟ آیا در مقابل شوخی‌ها و پیام‌های منظوردار فلان همکار یا شخصی که صمیمتی با او ندارد سکوت می‌کند، پا به پایش می‌آید یا مرزهایش را اعلام می‌کند؟ چقدر به این دقت می‌کند که خطاب قرار داده شدن از سوی یک همکار، همکلاسی و ... با لفظ‌های خانم فلانی، پرستو خانم، پرستو و پرستو جان چهار بار معنایی متفاوت دارد که هر کدام نشان‌دهنده چهار نوع مرزگذاری است؟
کارگردان گره‌های فیلم را کامل باز نمی‌کند و به نظر می‌رسد همین امر، ناخرسندی قشری از مخاطبان که گره‌های باز نشده و پایان باز را خوش ندارند، به دنبال دارد. حضور سه شخصیت بازجو در انتهای فیلم (با بازی ژرژ پطرسی و منوچهر زنده‌دل که هر دو صداپیشه‌اند و محمدرضا مالکی) در فضایی شبیه بیمارستان، شک بیننده را بیشتر برمی‌انگیزد که واقعاً در انتهای شب گرگ‌بازی چه اتفاقی افتاده است. چرا دکتر و مرتضی و هما باید به پرستو و دوستانش آسیب برسانند؟ اصلاً چه خصومتی بین آن‌ها و پرستو و دوستانش وجود داشته است؟
اگر تصمیم نویسنده‌ی فیلمنامه مبنی بر باز نکردن گره‌های فیلم را عامدانه بدانیم، می‌توان آن را نقدی نمادگرایانه بر وضعیت آبزورد انسان امروزی دانست. همانطور که آلبر کامو نویسنده و فیلسوف فرانسوی در کتاب «افسانه‌ی سیزیف» می‌گوید: «پوچی یا آبزوردیتی یعنی گشتن به دنبال پاسخ در دنیایی که اصولاً بدون پاسخ است». اگر از منظر نمادگرایی به فیلم بنگریم، دکتر و مرتضی نماینده‌ی افراد‌ی‌اند که امکانات، زیرکی و قساوت لازم برای سوء‌استفاده از اعتماد دیگران و آسیب زدن به آن‌ها را دارند و حتی این موضوع را همچون بازی تلقی می‌کنند. پرستو و دوستانش نماینده افراد‌ی‌اند که به دلیل خطای خودشان در اعتماد به دنیا و آدم‌هایش زخم‌هایی جدی می‌خورند، اما هیچ‌وقت چرایی آن را درنمی‌یابند. هما را می‌توان نماینده‌ی وضعیت ناگوار زنانگی دانست وقتی تحت فشار ارزش‌های جامعه پدرسالار تا حد ابژه‌ای جنسی تقلیل داده می‌شود. این نوع از زنانگی نه‌تنها زاینده نیست بلکه ویرانگر است. همانگونه که مینا در جایی از فیلم در توصیفش می‌گوید: «[هما] از آن زن‌هایی است که هر جا می‌روند، همراهشان خرابی می‌آورند».

آلبر کامو نویسنده و فیلسوف فرانسوی در کتاب «افسانه‌ی سیزیف» می‌گوید: «پوچی یا آبزوردیتی یعنی گشتن به دنبال پاسخ در دنیایی که اصولاً بدون پاسخ است».

اگر بپذیریم، «اعتماد» دغدغه‌ی اصلی نویسنده و کارگردان فیلم گرگ‌بازی بوده است، می‌توانیم بگوییم فیلم در انتقال این پیام تا حد زیادی موفق بوده است، ضمن اینکه کارگردان هم در فرم و هم در محتوا از تمام مؤلفه‌های سینمای قصه‌گو، به خوبی بهره برده است. هر چند به نظر می‌رسد، ریسک کارگردان در خصوص بی‌پاسخ گذاشتن بخش‌هایی از معمای فیلم، به قیمت از دست رفتن بخشی از مخاطبانش تمام می‌شود و دست‌کم در بخشی از مخاطبان که به درک لایه‌های عمیق‌تر فیلم علاقه‌مند نیستند، نوعی احساس سرخوردگی ایجاد می‌کند.