در اندرزگاه سه غربی که شونزده اتاق داشت و در هر اتاق پونزده تخت داشت تخت های سه طبقه و در هر اتاق تقریبا سی و خورده ای نفر را جا داده بودند و البته این را بگویم که راه رو خواب هم داشتیم و آن اوایل محمد حسین که بعدها به اتاق چهارده ما آمد هم راه رو خواب بود و یادم می آید که او شب ها موقع نظافت که می شد یکی از کسانی بود که در امر نظافت در سالن کمک می کرد و نمیدانم آیا بابتش سیگار به عنوان انعام می گرفت یا نه، حالا بگذریم اما در آن سالن تقریبا هفتصد و خورده ای نفر جا گرفته بودند و دور هم زندگی می کردند من هم که آسیب های فراوانی از لحاظ جسمی دیده بودم ولی آن قدر بچه های اتاق چهارده مراقب من بودند که از لحاظ روحی بسیار قوی بودم تقریبا شب ها را که با اسپیلت روشن و نور روشن ال ای دی های پور نور در اتاق می خوابیدیم صبح زود ما را به طرز وحشتناکی بیدار می کردند که برویم و در حیاط بنشینیم تا آمار بگیرند آرش که از خودمان بود مسئول شمارش بچه ها شده بود البته افسر نگهبانی هم در آمار به همراه ریاست تیپ شیش می آمدند و بسیاری خدم و حشم دیگری که همراه داشتند اما آرش از بچه های ما بود که نماینده بود که بشمارد و تحویل افسر نگهبانی بدهد صبح از آمار که بر می گشتیم عده ای درون اتاق هایشان می رفتند سیاوش و شایان و چند تن دیگر که من می شناختم هم درون حیاط ورزش می کردند و بعد تا ظهر نشده به درون اتاق می رفتند من هم یا درون اتاق بودم یا لنگه پاشنه دری که برای اتاق وجود نداشت می نشستم و هم همه های زیاد و داد و بیدادهای بچه ها و رفت و آمدشان را می دیدم و گذر عمر می گذراندم یا وقتی از نشستن خسته می شدم درون سالن قدم رو حرکت می کردم البته از گوشه ها از ته سالن می رفتم زیر هشت از آنجا بر می گشتم ته سالن و در این میان به اتاق اکبر که از خدم و حشم وکیل بندمان بود و جرمش سیاسی نبود بلکه از بندهای دیگر زندان آورده بودند که آنجا کمک وکیل بند کند بود سر می زدم و به بهانه ی اینکه جسمم آسیب دیده و دارم می میرم کمی از اتاق یک که برای وکیل بند بود خوراکی می گرفتم هر چه خوراکی بود آنجا بود و دم دمای ظهر که می شد چون حیاط آنجا برهوت بود و همه اش آفتابی بود و آفتاب می سوزاندت به جز گوشه های حیاط من درون حیاط می رفتم و جایی که سایه باشد می نشستم و پاهایم را درون آفتاب دراز می کردم که آفتاب بگیرم مدت ها همین طوری می نشستم و تنها کتاب درخوری را که پیدا کرده بودم اسمش گیرنده شناخته نشد بود را بارها و بارها می خواندم بعد دوباره درون بند می شدم و همان کارهای قبلی را می کردم و عصر که می شد دوباره می رفتیم برای اینکه آمارمان را بگیرند و عصرها از روی سرمان که آسمانی زلال بود هواپیماهای بسیاری رد می شد و افسوس می ماند برای مایی که در بندیم بعد از آمار شب نشده درهای هوا خوری را می بستند و ما درون سالن ول می چرخیدیم و منتظر برای شام شام را که می خوردیم آن هایی که تخت داشتند روی تختشان و آن هایی که کف خواب بودند روی زمین همه با هم صحبت می کردیم و گپ و گفت جالبی بود که تا نیمه های شب ادامه داشت و بیشتر یاشار بود که خاطرات برای ما می گفت و البته من بیشتر شایان را اذیت میکردم که چرا دارد کتاب های مسخره می خواند او هم می گفت چون چاره ای ندارم و باز می خوابیدیم و دوباره روز می شد و داستان های جدید.
«از سری خاطرات زندان».