قاشق هایمان را از فروشگاه وولورت خریدیم
مگر میشود روایت فقر و مصائب یک ازدواج در دل رکود اقتصادی و مشکلات لندن جذاب نباشد؟
این سوالی بود که وقتی برای خرید این کتاب وضعیت جیب خودم را سبک سنگین میکردم مدام در سرم طنین انداز بود... الآن که داستان زندگی سوفیا به پایان رسیده قصد دارم اول از نکات مثبت این کتاب شروع کنم. ما در " قاشق هایمان را از فروشگاه وولورت خریدیم" روایت یک زندگی مشترک و یک ازدواج کورکورانه را میخوانیم که اتفاقا در دل قفر رقم میخورد؛ ازدواج سوفیا و چارز؛ ما در تمام طول داستان به نجوا ها، شکوه ها، احساسات و افکار زن جوانی گوش فرا میدهیم، که گویی اصلا تکلیف خود را نمیداند و هیچ ساختاری برای شخصیت خود قائل نیست؛ اما تلاش ایثار گرانه اش برای به دندان کشیدن زندگی مشترک ، همزمان ترحم برانگیز و جالب است. اما داستان این زن از جایی به رگه های واقعیت برخورد میکند، که سوفیا نسبت به تمام ارزش هایی که به خودش تحمیل کرده، عصیان میکند و با سرنگون شدن آخرین سنگر که تلاش خالصانه او بود، گند زندگی ای که قبلا میشناختیم، بالا میآید. یکی از جذاب ترین نکات مثبت این رمان و البته نویسنده این است که روند روایت و به طور کلی قلم باربارا کامینز، بدون گزافه گویی و حتی تلاش های ادیبانه، و بدون ذره ای گریز به ساختار های شاعرانه نوشته شده است... ساختار روایت کامینز را میتوان با عنوان " بی شیله پیله " قلم داد کرد؛ در این داستان خبری از عطف های عمیق و مهندسی ساز نیست تا ما را موجاب به ادامه دادن داستان کند؛ بلکه شما با یک زندگی و یک روند رشد، یا بهتر بگویم با یک انسجام روانی و شخصیتی همراه میکند که سوفیا سعی دارد با گذر از رنج های زیادی که زندگی اش به او تحمیل میکند، به آن دست بیابد و همین موضوع است که به داستان زندگی این زن، عمق میبخشد؛ باربارا کامینز در این رمان، به مسائل مهم در دنیای یک زن میپردازد که وقتی سر نخ آن را بگیرید احتمالا در ذهنتان به مسائلی همچون فمنیست، زندگی و تفکر روشنفکرانه و... میرسید و مهم تر از این مسائل ایدئولوژیک و کلی، در این اثر به خوبی با مسائل احساسی و فکری زنان در فرهنگ غرب و خصوصا آن دوره لندن آشنا خواهیدشد؛ مسائلی مانند بارداری، خیانت، ازدواج و...
و اما در باب نقد " قاشق هایمان را از فروشگاه وولورت خریدیم " باید از این مورد شروع کنم که به رغم " بی شیله پیلگی " جذاب قلم کامینز، شما نمیتوانید در این روایت ساختار درست و حسابی ای پیدا کنید؛ علی رغم جذابیت داستان زندگی سوفیا، دور افتادن عطف ها از هم و بینظمی ای که در پرداختن به مسائل صورت گرفته است میتواند خواننده را بلاتکلیف کند؛ به عنوان مثال اگر ما میتوانستیم فقط کمی بیشتر وارد شخصیت چارز بشویم و کامینز کمی بیشتر در داستان به او میپرداخت باعث میشد که خواننده برای قضاوت وضعیت، احساس دوگانگی و بلاتکلیفی نکند. البته باید در اینجا اضافه کنم که خود این موضوع ( یعنی یک طرفه بودن روایت کامینز دراحساسات و افکار شخصیت اصلی یعنی سوفیا ) باعث میشود، این رمان که داستان زندگی یک زن خسته در یک ازدواج ناموفق را به تصویر میکشد واقعی تر و ابلته ملموس تر باشد. دیگر مشکلی که در نظر من، واقعا بزرگ بود، اتفاقات جسته گریخته و تغییر های سریع رندگی سوفیا بود که خصوصا در آخر کتاب بیشتر به چشم میآمد؛ این عطف های یکهویی کمی داستان را در نظر خواننده از واقعیت دور میکند، چون نیاز دارد برای این اتفاقات و عطف های یکهویی توضییحی دست و پا کند تا در نتیجه روند زندگی سوفیا را بهتر درک کند. به عنوان مثال پایان داستان که با خوشبختی و بهشت شدن زندگی سوفیا همراه است برای خود من بیشتر از خوشی عجابت به همراه داشت.