
چند روز پیش یکی از همکارای قدیمی خودم رو که قبلا با هم توی شرکت اسپرلوس کرمان کار می کردیم دیدم. گرم صحبت بودیم که یهو بهم گفت:
توی لینکدین دیدم که یه فریمورک زدین...
آره، تو پست رو دیدی؟
آره، یادت میاد 4 سال پیش دلت می خواست سیستم عامل بزنی، ازم پرسیدی از کجا باید شروع کنم و من بهت گفتم برو یه رزبریپای بخر و یه لینوکس روش بالا بیار و شروع کن به کار کردن روی لینوکس.
آره یادمه... ولی فعلا به زدن فریمورک قانع شدم. با کمک بچه هایی که آموزش دادم تونستیم فریمورک بزنیم...
بعد از خداحافظی از همکار قدیمی داشتم به این فکر میکردم که آدم بالاخره باید دلش بخواد کارای بزرگ بکنه، حالا به یه شکلی بروز پیدا می کنه. وقتی زندگی کارمندی شروع میکنه به فشار دادن قلبت، بالاخره باید به یاد گذشته بیوفتی و خودت رو از منجلاب روزمرگی بیرون بکشی و با خودت فکر کنی: "واقعا من برای این کار ساخته شدم؟" . این فکرا تازه میشه اولین جرقه های شروع مهاجرت تو از خود روتین، به خود واقعیت. به اون چیزی که فکر می کنی بابتش خلق شدی...