بزرگترین دروغی که کتاب‌های موفقیت به ما می‌گویند

تصویری از صفحه ماری فورلئو، مربی موفقیت
تصویری از صفحه ماری فورلئو، مربی موفقیت


طبیعی است که همه کتاب‌ها به دنبال مخاطب بیشتر هستند. مخاطب بیشتر یعنی فروش بیشتر، فروش بیشتر یعنی شهرت بیشتر، و شهرت بیشتر یعنی مخاطب بیشتر. چطور می‌شود وارد این سیکل درآمدزایی شد؟ اینکه هندوانه زیر بغل مخاطب بگذاری.

بزرگترین دروغی که کتاب‌های موفقیت، کلاس‌های موفقیت، سخنرانی‌های موفقیت به شما می‌گویند این است که شما می‌توانید به هرچه می‌خواهید برسید. آیا من یا شما این توانایی را داریم؟ قطعا خیر.

ما استعداد محدودی داریم، برای همین مهارت‌های کمی بلد ستیم. اگر خیلی تلاش کنیم و همه چیز همراهی کند می‌توانیم تعداد کمی دیگر به مهارت‌هایمان اضافه کنیم. آیا می‌توانیم با این مهارت‌های محدود به هر چه می‌خواهیم برسیم؟ قطعا خیر. چون زمان محدودی هم داریم، و لازم است این زمان محدود را متناسب با استعداد محدود و مهارت‌های محدودمان طوری هماهنگ کنیم که به بعضی از خواسته‌هایمان دست پیدا کنیم. بنابراین وقتی صحبت از محدودیت‌ها می‌شود، ناگزیریم اولویت‌بندی کنیم. یعنی بعضی خواسته‌ها را بگذاریم بالاتر، بعضی را بگذاریم پایین‌تر، و بعضی را بالکل از ذهنمان حذف کنیم.

اما کتاب‌های موفقیت دلشان نمی‌خواهد دل کسی را بشکنند. نوعی توهم قدرت و توانمندی در مخاطبشان ایجاد می‌کنند تا با ایجاد حس اعتماد به نفس کاذب در آنها احساس خوب تولید کنند. احساس خوب همان دروغ لذتبخشی است که همه ما به دنبالش هستیم.

این موقعیت را تصور کنید: شما می‌خواهید تغییری در زندگی‌تان ایجاد کنید، مثلا قرار است کسب‌وکاری برای خودتان راه بیندازید. انگیزه دارید، اما ترس‌های جدی‌ای هم دارید. نیاز دارید کسی به شما و توانمندی‌هایتان اعتبار بدهد. دنبال این هستید که کسی شما را به جلو حرکت بدهد و حس خوب در شما ایجاد کند. یکی از کتاب‌های موفقیت را می‌خوانید که به شما می‌گوید هرچه بخواهید می‌توانید به دست آورید. و این جمله با عبارات مختلف، در قالب مثال‌های متنوع در ده-دوازده فصل کتاب پیوسته تکرار می‌شود. به این ترتیب شما وارد اتمسفر خوش‌بینی و قدرت می‌شوید. در واقع همان مکانیسم شرطی شدن برای شما اجرا شده است. هر بار کتاب را می‌خوانید، احساس خوب را به عنوان پاداش دریافت می‌کنید. حتی با دیدن عکس روی جلد یا شنیدن نام نویسنده هم این احساس در شما ایجاد می‌شود.

تا اینجای کار خیلی مشکلی نیست. به هر حال هر کدام از ما ممکن است نسبت به چیزی یا کسی این احساس را داشته باشیم. مشکل زمانی شروع می‌شود که شما بر اساس همین احساسات کاذب شروع به اقدام می‌کنید. یعنی به جای ارزیابی دقیق توانمندی‌های واقعی‌تان، یا به جای شناخت درست بازار، یا به جای طراحی چشم‌اندازی واقعی و منطقی، صرفا به خاطر اینکه مدام در گوشتان گفته شده است که «به هرچه می‌خواهید می‌رسید» وارد فاز اقدام و اجرا می‌شوید.

در این شرایط شما به جای این که در تاریکی چشم‌هایتان را بازتر کنید تا حداقل نورهای اطراف را در مردمک خود جذب کنید و فضای اطراف را کمی واضح‌تر ببینید و گام‌هایتان را محتاطانه‌تر بردارید، حتی چشم خود را می‌بندید و با گام‌هایی تند و بی‌محابا راه می‌افتید.

واقعیت این است که ما، همه ما بدون استثنا، توانایی و زمان محدودی داریم و دقیقا اسیر همین محدودیت‌ها هستیم. اما خبر خوب این است که می‌توانیم در همین توانمندی‌های محدود، با همین استعدادهای مشخص و معلوم، و دقیقا در همین زمان کم و معین، از ظرفیت خود بیشترین بهره را ببریم. به این می‌گوییم بهره‌وری در زندگی.