سلام! از آخرین نوشته ام دو ماه میگذره ، دوماه پر چالش ،پر استرس، پر از نگرانی...
توی این مدت میخواستم بنویسم اما نمیشد یعنی اون صدای درون همیشگی من ، نمیذاشت.در این مدت مینوشتم اما در آخر منصرف میشدم و پاک میکردم بالاخره دل و زدم به دریا..
چیزی که این مدت خیلی ذهنم رو درگیر کرده بود این که آیا من رسالت خودم در حق خودم رو به خوبی انجام دادم؟ تونستم واقعا خوشحال باشم ؟تونستم با غم و اندوه و شادی های زندگی کنار بیام و بپذیرم که هیچ چیزی و هیچ اتفاقی در زندگی ابدی نیست و هر چیزی در زندگی یک محدودهٔ زمانی داره و وقتی که زمانش برسه تموم خواهد شد..
پذیرش!
سوالی که خیلی وقت بود ذهنم رو مشغول خودش کرده بود و چند سالی هست که دنبال پاسخی براش هستم اینکه پذیرش یعنی چی ؟
تو این مدت فهمیدم پذیرش یعنی؛
بپذیری که بعضی چیز ها مال تو نیست هر چقدر هم تلاش کنی اما اون برای تو ساخته نشده و باید مسیر جدیدی رو شروع کنی و دست از لجبازی کردن با خودت برداری مثل این چند سال من خدا میدونه چقدر خودم رو اذیت کردم:/
هی صبا بپذیر که همه قرار نیست باهات خوب باشن راستش چون همیشه در روابطم چه با دوست چه همکلاسی چه معلم و فامیل و آشنا ....، همیشه سعی کردم بهترین رو بذارم فکر میکردم دیگران هم همینطور هستن ولی گویا یک عده نه ..
بپذیر زندگی فراز و نشیب های زیادی داره و زندگی بخوای یا نخوای تو رو در این وضعیت میذاره ..
همه چی قرار نیست همون جوری که تو برنامه ریزی کردی پیش بره بعضی اوقات نمیشه و تو باید آماده تغییر باشی..

توی این مدت انتخاب های زندگیم رو خیلی مرور کردم از رشته تحصیلی تا....
اما تهش به این نتیجه رسیدم که نه انگار واقعا همین ها مناسب من بود چون بود زمان هایی که همش خودم رو بابت انتخاب هام سرزنش میکردم..
18 سالگی که هی میگفتن این بود ؟!
ولی انگار همین بود:/ تا الان که هیچ فرقی با سال های دیگه نداشته اما اما در این مدت کوتاه تجربه های خیلی خوبی هم کسب شده ولی امیدوارم حداقل از الان به بعد بهتر بگذره..
ترس اینکه از الان به بعد قراره چه جوری باشه دنیای بزرگسالی چطوریه ؟ نکنه رشته ای رو برم و وسط هاش پشیمون شم نکنه زندگی که توی ذهنم ساختم با واقعیت جور درنیاد نکنه بدبخت شم و...
بله این ها مواردی هست که در این مدت فکر کردم و هیچ جوابی براش پیدا نکردم ..

تو این مدت فهمیدم بالاخره باید دست از سرزنش کردن خودم بردارم همش در حال تجزیه و تحلیل حرف هام و افکارم نباشم.من راستش همش یه صدا یا شایدم یه نفر در درونم هست که میگه هی صبا نکن انجام نده این حرف و نگو ..
مخصوصاً تو مدرسه ، یه حرفی که میزدم بعدش همش توی ذهنم تجزیه و تحلیل میکردم چرا گفتی صبا، نکنه ناراحت شده باشه طرف نکنه حرفم رو بد برداشت کرده باشن و نکنه های زیادی ..
من از اون دسته آدم هایی بودم که توی ذهنم زندگی میکردم و انقدر غرق در افکار و دنیای درونم بودم که زندگی در بیرون از کالبد بدن رو فراموش کرده بودم:/
ناگفته نماند تو این مدت تلاش های زیادی هم کردم مقاله های مختلف خوندم ، کتاب هایی در این حوزه خوندم و کلی فیلم و ویدئو روانشناسی دیدم تا اندکی دست از فکر کردن بردارم و بیشتر در حال زندگی کنم اما نشد نه که من نخوام ها مغزم نمیخواست._.
به افرادی که زیاد فکر میکنن و دائماً در حال تجزیه و تحلیل افکار و زندگی و حرفاشون هستن میگن overthinker یا به اصطلاح نشخوار فکری البته به تعریف من کسانی که در دنیای درون شون غرق هستن و زندگی در حال رو یادشون رفته ، و یه جور محبوس ان در ذهن شون..
راهکار های مختلفی رو امتحان کردم در این مدت مثل نوشتن البته نوشتن دوست قدیمی بنده هستن از دیرباز ولی نوشتن از یک دید دیگه.. به جای که در موردش فکر کنی بشین بنویس و اگر بنویسی به طور کامل حداقل 50% مشکل حل شده..
تا میخوای فکر و خیال پردازی کنی( خیال پردازی که خیلی زیاد باشه منظورمه:) خودت رو مشغول یک کاری کن و حتی بنویس چرا به این موضوع فکر میکنم انقدر زیاد و آیا فکر بهش برام خوبه یا همش باعث ضرر بوده برام؟!..

چرا باید کاری رو که دوست نداریم انجام بدیم؟
اکثر آدم ها حداقل 70% درصد از زندگی شون رو مشغول کارهایی هستن که حتی یک درصد علاقه ای بهش ندارن مثل من در گذشته البته حداقل 18 سالگی بهم یاد داد(در این سه ماه:/) که صبا جان فرزندم دست از کارهایی که حتی ذره ای به آنها علاقه ای نداری بردار..
و بپذیر که همه چیز تحت کنترل تو نیست و از کار ها و اتفاقاتی که تحت کنترلت نیست دست بردار ول کن اصلا اون اتفاق افتاد و تموم شد ولی درس بگیر ..
خیلی وقت دنبال این سوال هستم که چه زمانی آدم ها واقعا شاد و خوشحال ان و از خودشون احساس رضایت میکنن؟
چیزی که هست اینه که هیچ وقت آدم ها صد درصد راضی نیستن و همیشه یه جای کار مشکل داشته نمیدونم چرا ولی انگار تو دنیا هیچ چیز صد درصد و صفر درصد نیست..

ممکنه یک آدم به ظاهر شاد و خوشحال باشه اما از درون انگار دارن از هم میپاشن یعنی خوب نیستن اما ویران هم نه!..
اینکه میشه بعد از یک روز طولانی ناراحت بودن به خاطر یک چیز کوچیکی ادم بخنده یعنی همیشه یک دلیل هست حتی کوچیک، اما هست برای شاد بودن. آدمی شاد هست که خودش رو از هر انتظاری خالی کنه ..
پاسخ به این سوال ممکنه برای هر فردی متفاوت باشه و شاید همین تفاوت و تمایز هاست که روزنه امید رو در دل آدم ها کاشته حتی در اوج ناراحتی!

بپذیریم که آشکار کردن نیمه تاریک وجود به اندازه آشکار کردن نیمه روشن وجود طبیعی هست..