• غروب... •

کاش می دانستم چه بر سر خورشید می آید هر غروب...

آن لحظه ای که انگار کسی گلویش را سفت گرفته و راه نفس کشیدنش را بسته....آن لحظه که از شدت خفگی صورتش سرخ میشود و انگار از درد به خودش میپیچد و دمدمه های خاموشی مطلق، آنقدر سخت جان میدهد که تمامی ابر ها کبود میشوند...

کمی بعد، یواش یواش در دل ابرها محو میشود وُ از راس دید خارج میشود... آسمان از شب تا صبح را در لباسی سیاه عزا میگیرد و کل دوستان و آشنایان به احترام خورشید ۱ شب را سکوت میکنند... و دقیقا روز وفات خورشید را "شب" می نامند...

واقعا دوست داشتم بدانم هر صبح که خورشید طلوع میکند یادش هست که دیشب را چطور مرده بود؟

#رج