چاه نکن بهر کسی ...

این جمله معروف را بارها شنیده­ ایم که:

"چاه نکن بهر کسی اول خودت بعدا کسی"

ولی در عمل خیلی به معنا و مفهوم آن توجه نکرده ­ایم! بسیاری از آدم­ها کارهایی را انجام می­ دهند و وقتی می­ پرسیم چرا این کار را کردی؟ پاسخ می ­دهند که دلم خواست! و این دلم خواست منظور آن دلی نیست که جایگاه خداست بلکه بیشتر رنگ و بوی هوی و هوس دارد!

یکی از قوانین نظام خلقت این است که: از هر دست بدهی از همان دست خواهی گرفت! و قانون دیگر این است که: آدم نون قلبش را می‎خوره!

برای روشن شدن این مطلب قصه زیر می­ تواند کمک­مان کند که زندگی موفقی نصیب­مان شود به شرط اینکه گوش شنوا داشته باشیم.

نقل است که مردى خدمتکار خلیفه بود و کفش او را بر مى ­داشت و می‎گذاشت و هر بار این جمله را بر زبان مى­ آورد که:

"هر کس با تو خوبى کرد به او خوبى کن و هر کس با تو بدى کرد او را به خود واگذار که بدى او گریبانش را خواهد گرفت ."

یکى از اطرافیان خلیفه از نزدیکى او به خلیفه و مقام و منزلتى که او نزد حاکم داشت بر او حسد ورزید و نزد خلیفه رفت و سعایت او را نمود و گفت: این کسى که کفش تو را بر مى ­دارد و مى­ گذارد، دهان تو را بدبو مى­ داند و بدین خاطر از تو تنفر دارد!

پادشاه گفت: از کجا بفهمم که تو راست مى­ گویى؟

فرد حسود و سعایت­ کننده گفت: فردا که نزد تو آمد، از او بخواه که به تو نزدیک شود آن وقت خواهى دید که با دست، بینى خود را مى­ گیرد تا بوى تو به مشام او نرسد!

خلیفه گفت: حالا برو تا فردا او را بیازمایم .

او از نزد خلیفه رفت و شخص کفش­ بردار را براى شام به خانه ­اش دعوت کرد و سیر بسیارى در غذاى او ریخت و نزد او آورد و او خورد و رفت. روز بعد که نزد خلیفه آمد و برنامه همیشگی خود را انجام داد، خلیفه به او گفت: نزدیکتر بیا!

او نزدیک آمد و براى آن که بوى سیر خلیفه را آزار ندهد دست بر دهانش گرفت. خلیفه باور کرد که حرف شخص سعایت­ کننده درست بوده است و تصمیم گرفت این خدمتکار را نابود کند.

رسم پادشاه چنین بود که هر وقت مى ­خواست هدیه و جایزه­ اى به کسى بدهد نامه­ اى به دست او مى­ داد تا از خزانه ­دار و یا شخص معین دیگرى هدیه­ اش ‍ را تحویل بگیرد. براى این خدمتکار هم نامه ­اى نوشت ولى در آن قید کرد که سرِ آورنده نامه را از تن جدا کن و پوست بدنش را کَنده و آن را پر از کاه کن و براى من بفرست.

پادشاه نامه را به خدمتکار داد و گفت: این را به فلان نماینده من بده .

خدمتکار نامه را دریافت کرد و رفت که جایزه­ اش را دریافت کند، در بین راه با شخص حسود و سعایت­ کننده برخورد کرد.

او پرسید: کجا مى ­روى؟

خدمتکار گفت: شاه حواله جایزه­ اى به من داده مى­ روم تا آن را دریافت کنم.

او گفت: جایزه­ ات را به من ببخش! خدمتکار هم حواله را به او داد و شخص حسود، چون نامه را نزد نماینده پادشاه برد، نماینده پادشاه به او گفت: در نامه نوشته شده است که تو را بکشم!

او جواب داد: مهلتى به من بده؛ زیرا اشتباهى رخ داده و حامل نامه کس دیگرى است نه من!

نماینده شاه گفت: حکم سلطان تأخیر بردار نیست و بلافاصله او را کشت!

ساعتى بعد که خدمتکار طبق عادت همیشگی نزد سلطان رفت. شاه تعجب کرد که چطور او هنوز زنده است! بنابراین پرسید: نامه مرا چه کردى؟

خدمتکار جریان ملاقات با مرد سعایت­ کننده و خواهش او را بیان داشت.

پادشاه گفت: او نزد من از تو بدگویى کرده و مى­ گفت که تو دهان مرا بدبو مى­ دانى!

خدمتکار گفت: من هرگز چنین حرفى نزده ­ام.

پادشاه گفت: پس چرا آن روز جلوى بینى و دهانت را گرفته بودى؟

خدمتکار پاسخ داد: به خاطر اینکه آن شخص غذاى سیردار به من داده بود و مى ­خواستم شما اذیت نشوید!

پادشاه گفت: در شغل و مقام خود باقى بمان، همانگونه که هر روز دعا مى ­کردى، شر و بدى شخص شرور به خودش باز گشت.

قانون عمل و عکس­ العمل و یا قانون کنش و واکنش را به شکل­های دیگری هم بیان کرده­ اند که در اینجا به یک نمونه از آنها بسنده می­ کنم.

در جلسه روضه‎ی خانم­ها، خانم روضه ­خوان با شور و اشتیاق فراوان به خانم­ها گفت: خانم­های عزیز، برای اینکه شوهرانتان به گناه آلوده نشوند به آنها اجازه بدهید که ازدواج مجدد داشته باشند!

بعد از سخنان خانم روضه ­خوان، خانمی نزد او رفت و در گوش او گفت: خدا اموات شما را بیامرزد که با این حرف زیبا و خداپسندانه­ تان خیال مرا راحت کردی، مانده بودم که چطوری این خبر را به شما بدهم!

خانم سخنران می­ پرسند کدام خبر؟

و او می­گوید: من همسر دوم شوهر شما هستم!

با شنیدن این خبر، خانم سخنران از حال می­ رود و بیهوش می­ شود!

خانم­های دیگر کمک می­ کنند و بالاخره با کلی آب پاشیدن روی صورت او و ماساژ قلبی، او را بهوش می­ آورند!

خانمی که این خبر را به خانم سخنران داده بود به او می­ گوید: اگر خودت به حرف­هایی که می­ زنی پایبند و متعهد نیستی، بی­ جهت مردم را نصیحت نکن! من خودم شوهر دارم فقط خواستم بدانم تو که برای دیگران نسخه می­ پیچی چقدر به حرفهایی که می­ زنی ایمان داری و عمل می­ کنی!!!

دوست من، اکنون بنشین و کلاه خودت را قاضی کن و ببین تا حالا چند بار در چاه­های خودت افتاده­ ای!!!