در شعاع n+1 کیلومتری حال خوب..

حال خوب مطلق وجود نداشته و نخواهد داشت.. اگه فاصله n کیلومتری رو هم تا حال خوب مطلق بریم، باز انگار تو شعاع n+1 کیلومتری ما وایستاده داره دست تکون میده..:)


جمع زدم که از ۱ تیر تا امروز (۲۶ شهریور) چند ساعت پای کتاب بودم..
۸۱۲ ساعت و ۴۳ دقیقه..
منتظر امروز بودم.. چون قرار بود امروز از وقتی خورشید میزنه تا وقتی موقع تنهایی با هندزفری میشه مال خودم باشه.. بدون هیچ استرسی درمورد این کنکورِ...(خودتون میدونین دیگه:)




یه کتابی خریده بودم.. خرداد ۹۹ بود..
تا فصل ۳ خونده بودم ولی خب یادم رفته بود ماجراش..
امروز دوباره شروع کردم از فصل ۱.. روزی یکی دو صفحه آخرشب میخونم.
کتاب جذابیه..
یجورایی انگار اون منبع تغذیه ذهنم کتاب و فیلمه..



منتظر امروز بودم.. که بیاد و بتونم یکم حال خوب به خودم تزریق کنم.. که بگم چی‌شد اینجوری شد.. چی‌شد رسیدم اینجا.. حالا به جای خاصی نرسیدم ولی خب میتونست خیلی بهتر بگذره برام.. تقصیر خودم بود؟.. شاید.. نمیدونم.. ولی یه جایی یه چیزی خوندم که همیشه یادم موند.. نوشته بود همیشه همه چیز تقصیر یه نفر نیست.. شاید باید یاد میگرفتم.. شاید!



زندگی من خیلی شبیه داستان زندگی محمدرضا علیمردانی بود و هست..

تا همین یکی دو سال پیش نمیتونستم درست حرف بزنم.. با مکث‌.. با گیر کردن لابه‌لای کلمات لعنتی.. وقتی هنوز حرفم تموم نشده بود و مخاطبم میخواست از زیر شنیدن حرفام دربره و خودش بقیه جملم رو تکمیل کنه، بزرگترین درد دنیا بود برام..



حتی به جایی رسید که به سرم زد یه روز که از خواب پاشدم جوری وانمود کنم که دیگه نمیتونم حرف بزنم.. ولی خب.. نشد.. یعنی نقشه‌م نگرفت!.. اَی خِدا:)))



کلاس چهارم بودم یه معلم عزیزی داشتیم؛ فامیلیشون یادم نیست ولی اسم کوچیکشون فرانک بود:)
یه توجه خاصی به من داشتن.. یه حس خوبی بهم منتقل میکردن که هیچوقت یادم نمیره..
آدم درظاهر خشک و جدی بودن.. هیچوقت ندیده بودم از هیچکدوم از بچه‌های کلاس تعریف و تمجیدی کرده باشن.. یا حالا یه تشویقی چیزی.. ولی یه روز که من نمره کامل گرفتم تو ریاضی، گفت بیا جلو پای تخته سوالات رو حل کن.. و توضیح بده..
عرق سرد اون لحظه رو هیچوقت یادم نرفت:)
-بغضم گرفته الان:)))

رفتم پای تخته.. با حرفای تیکه تیکه.. با جملات ناتموم که قدرت تموم کردنشون رو نداشتم.. انگار یکی داشت تو قلبم داد میزد ولی مغزم نمیفهمید.. نمیشنید.. نمیفهمید با هر تقلا یه تیکه از قلبم له میشه.. نمیفهمید!

ولی تا آخرین سوال توضیح دادم.. واو به واو و کامل:)

آخرش ولی حالم خوب بود.. خیلی خوب!.. به جرعت میتونم بگم که هیچوقت مثل اون لحظه حالم خوب نبوده تا الان..

معلم گفت تشویقم کنن.. و درعین ناباوری بغلم کرد:)))



محمدرضا علیمردانی میگفت من تا ۱۵ سالگی صدام درنمیومد.. ولی عاشق گویندگی و صداپیشگی بودم.. عاشق چیزی که نداشت!

و الان موقع دیدن انیمیشن دیرین دیرین آدم اصلا حس نمیکنه همه‌ی صداهای همه کاراکترها کار یه نفره.. اونم محمدرضا علیمردانی!



یه چند تیکه از کتاب فیستا و باشگاه پنج‌صبحی‌ها.. عادت دارم موقع خوندن، هایلایت کنم:)



و من چقد دوست دارم اینو:)

https://dl.pmup.ir/ftpup/dyds_mohsen_chavoshi_-_to_dar_masafate_barani_(upmusic).mp3




آخر پست..

به امید روزای خوب.

۱۴۰۱.۰۶.۲۶ / ۲۳.۱۱