یاد تو، روشنم می‌دارد چون شمع


هر زمان که در حال خوشی هستم، در هر حالی که در حال لذت بردن و خندیدن هستم، هر زمان که در حال ماجراجویی در این دنیای عجیب و غریب دوست داشتنی هستم، هر بار که تعدادی از آدمهای دورو برم من رو یاد او میندازن، تلنگرهایی بر جانم مینشینه که من رو غمگین میکنه، خیلی غمگین. در این زمان، تنها کاری که می‌تونم انجام بدم، کنار کشیدن خودم از زندگی و سوگواری برای از دست دادن و خواستنش با همه وجوده (و این سوگواری می‌تونه در میان جمع باشه، بی‌انکه هیچ‌کس متوجه این سوگواری بشه و این هم یکی از قابلیت‌های انسان‌هاست که می‌تونن جمع اضداد باشن).

حتی با وجود گذشت سال‌های دور، این غم‌های گاه به گاه از نبودن او با من هست و احتمالا برای همیشه خواهد ماند، چرا که بعضی از دست دادن‌ها، بخشی از وجودت رو به تاراج می‌برن، با همه مقاومتی که دربرابرش می‌کنی.

در این لحظات، حسی در درونم من رو با تمام وجود به او پیوند میده، حتی الان که در این دنیا نمی‌بینمش. درونم جویای وجود مهربانش میشه؛ و سوال‌های زیادی جانم رو به چالش می‌کشن؛ حالا در دنیای دیگرش چه شکلیه؟ چیکار میکنه؟ اصلا ایا در دنیای دیگر به یاد من هست و یا اصلا دنیای دیگری نیست؟ این سوال‌ها و این حس و حال‌ها، بارها و در روزهای مختلفی برای من اتفاق می‌افتن، چرا که من زنده‌ام و زندگی کردن، من رو یاد زنده نبودنش، میندازه.

این حس رو باید خیلی‌ها تجربه کرده باشن، هر فردی که عزیزی رو از دست داده و فرق نمیکنه این عزیز، همسر، پدر، مادر، ... و حتی یک دوست باشه. در نهایت شما در چنین وضعیت‌هایی چه می‌کنید؟ نمیدونم واقعا؟ اما من مسیرم رو می‌نویسم اینجا:

یاد و تلنگر نبودن او، هر بار به من یاداوری بزرگی میکنه:

قدر زنده بودنم رو بیشتر بدونم

بیشتر مهربون باشم

بیشتر لبخند بزنم

بیشتر اطرافم رو و اطرافیانم رو ببینم. از دیدن گنجشگ‌ها غرق لذت بشم و باد و نسیم رو با تمام وجودم نفس بکشم و این دو جمله آخر مثال کوچکی است از هر آنچه که می‌بینم و می‌شنوم.

بیشتر عزیزان باقی مونده‌ام رو در آغوش بکشم، هر روز و بی هر بهانه‌ای.

وابستگی‌هام رو کمتر کنم، به خصوص به آدم‌ها. چون در نهایت، آدمی موجودی تنهاست.

...

در حقیقت، فقدان حضور او، تکه‌ای از قلبم رو ربوده و شکایتی هم نیست، و برای از دست دادن این تکه قلبم، سوگواری هم نمیکنم. گرچه این رفتن، برای من واقعیت بزرگی از این جهان رو با تمام بی‌رحمی و خیلی زود، یاد داد، اما بعضی درس‌ها هر چقدر هم که خوب اونها رو یاد بگیری، دوست داشتنی نیستن، فقط ناگریزی که بپذیریشون.

...

آنچه اینجا نگاشته شد، بیان یک حس بود، حسی پیچیده که باید روانشناسی بشه، باید با شاخه‌ها و بُعدهای مختلف دنیایی که درکش میکنیم و تا به حال کشفش کردیم، بررسی بشه تا ابعاد این غم و دلایلش مشخص شه. تا واکنشی که به این غم داده میشه، بررسی بشه و من از بیان بعضی از این ابعادی که میدونم خودداری کردم. اونچه که بیان شد، کاملا شخصی بود، هر فردی در مواجهه با این واقعیت‌های تلخ، راه‌ها و مکاشفه‌های منحصر به فردی داره و خواهد داشت.

...

دوست دارم متنم رو که بیشتر یک دلنوشته از زمانی بود که دقیقا دچار این حس بودم، با شعری روحانی از #مولانای_جان، تمام کنم.

بیا تا قدر یک دیگر بدانیم که تا ناگه ز یک دیگر نمانیم

چو مؤمن آینه مؤمن یقین شد چرا با آینه ما روگرانیم

کریمان جان فدای دوست کردند سگی بگذار ما هم مردمانیم

فسون قل اعوذ و قل هو الله چرا در عشق همدیگر نخوانیم

غرض‌ها تیره دارد دوستی را غرض‌ها را چرا از دل نرانیم

گهی خوشدل شوی از من که میرم چرا مرده پرست و خصم جانیم

چو بعد از مرگ خواهی آشتی کرد همه عمر از غمت در امتحانیم

کنون پندار مردم آشتی کن که در تسلیم ما چون مردگانیم

چو بر گورم بخواهی بوسه دادن رخم را بوسه ده کاکنون همانیم

خمش کن مرده وار ای دل ازیرا به هستی متهم ما زین زبانیم