بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خداوند بخشنده و مهربان
روزی در جنگل های ژاپن قدیم خرسی در کنار درخت های جنگل های وسیع ژاپن زندگی میکرد و جان حیوانات و مردم را میگرفت،یک مرد ژاپنی به نام تویودا میرفت چوب برای خانواده و منقل و نجاری اش در شهر هیروشیما بعد از جنگ و حمله اتمی برای ساختن از اول محله اش نجاری کار میکرد برای خدمت به مردم جنگ زده و بمب زده.
تویودا وقتی رفته بود جنگل های سبز و خطرناک با یک درخت خطرناک و بلند طرف شد که ماری بلند از او پرسید کجا میروی تویودا گفت:میروم چوب های بامبو گونه و کمی چوب قهوه ای جمع کنم؛چطور؟
مار گفت:نرو آنجا خطرناک است و خرس ها و ببر هایی خطرناکی دارد و باید با اسلحه بروی!
تویودا با شجاعت و غرور گفت:من میروم من حیوانات رو خیلی دوست دارم و به آنها آسیب نمیزنم من چوب ها را که جوان است نمی کنم چون هنوز رشد نکرده اند و من از چوب ها غذا درست میکنم و خرج زن و بچه و خودم میکنم.
مار گفت:خودت میدونی ولی جونت با خودته صلاح میدونید برو ولی بهتر است که نری.
تویودا گفت:باشه اما دیگه منو توجیح وسواس گونه نکن.
تویودا در جنگل ها دیده بود که یک مردی یکی از پاهاش روی تیغه شکاری گیر کرده بود و تویودا به اون مرد تنها در جنگل گفت چه شده است؟
آن مرد تنها گفت:یکی از پاهای من روی تیغه شکاری گیر کرده است میتوانی پاهای من را از این تیغه درش بیاری؟
تویودا گفت:بله ولی دیگر سمت اینجا نیا و مواظب باش اینجا خطرناکه کلی خرس و ببر است و من با تفنگ بیهوش کننده می آیم و با چوب تیز برای ترساندن.
تویودا بعد از اینکه پاهاش رو از تیغه در آورد و آن مرد تنها در جنگل گفت:مرسی توجیح خوبی کردی دیگه تنها نمیام جنگل.
تویودا گفت:خوشبختم ولی نصیحتم رو به یاد داشته باش.خداوند شما را حفظ کند.
۴ ساعت بعد هوا نیمه تاریک شد و مرد نصف چوب هارا جمع کرد و نصف دیگه اش مانده بود،و یه دفعه صدای ماری شنیده بود و مار از روی پاهای تویودا جمع شد و تویودا از ترس خیس شد و بعد به کارش ادامه داد،تویودا که مشغول چوب و قارچ جمع کردن بود دید که هنوز خورجین اش جا دارد و باید کمی بیشتر چوب و قارچ جمع کند و حواسش باشد که قارچ های سمی جمع نکند.
۲ ساعت بعد هوا تاریک شد که تقریبا خورجین او پر شد و یه مقدار خورجینش جزئی جا داشت و مشغول جمع کردن آخرین چوب و قارچ بود که ناگهان صدای خرخر کردن خرسی بزرگ بود که تویودا با آرامش و خونسردی خود با خرس صحبت کرد
تویودا به خرس گفت:از من چه میخواهی ای خرس گنده؟
خرس گفت:من میخواهم باعث ترس خانواده ام نشوی و اگر کاری نداشته باشی من هم بهت کاری ندارم و من حفاظت میکنم از خانواده و بستگان و پوست اونی رو میکنم که مارو اذیت کنه.
تویودا یه حرف جالبی زد و گفت:اگر تو محافظ خوبی بودی مردم رو که به خانواده و بستگانتون کاری نداشتند نمیکشتی و ظالمی و کارما میشه برات و اگر تو محافظ خانواده و بستگان بودی مردم با سلاح جنگی نسلتو نمیکشتند تو یک جنگ طلب و محاربی فهمیدی؟
خرس با عصبانیت گفت:چی گفتی الان پوستتو میکنم تا کسی جرئت نداشته باشه اینطوری با من صحبت کنه.
تویودا با چوب محکم به سر او میزند و او تا ۳ روز بیهوش می شود و او به خانه و نجاری اش برمیگردد
خلاصه این داستان درس عبرتی برای کسانی است که به مردم ستم ظلم می کنند و مدعی هستند.
این داستان رو تا میتونید توی و شبکه های اجتماعی بگذارید و نشت کنید.
با تشکر از عوامل ویرگول.