بهار من...

در پاييز آمدى اما ...

بهارى كردى سرزمين مرا

آسمان جشنِ باران به پا كرد

باران كه باريد خيس شدم از عشق تو

دستانم را در دستانت گذاشتم و با موسيقىِ باران با تو چرخيدم

خيس از عشق تو در چشمانِ بى انتهايت نگريستم

در آينه ى چشمانت خودم را پيدا كردم

آنگاه در گوشَت زمزمه كردم

دوستت دارم

اى تمامِ ناتمامِ من...