مدتی هست که حیرانم....


«مدّتی هست که حیرانم و تدبیری نیست»

گله ها از دل خود دارم و تقصیری نیست

«من ملک بودم و فردوس برین جایم بود»

اعترافی به زبان دارم و تفسیری نیست

بعد یک عمر خطا تازه به من فهماندند

اشتباه آمدم این راه٬ و تغییری نیست

بار الها٬ به امید کرمت مشغولم

به نمازی که به جز سوی تو تکبیری نیست

حافظ و صائب و وحشی همگی فهمیدند

«مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست»

#حرف های مبهم من