آشنایی با ویرگول


داستان آشنایی من با این سایت برمیگرده به یک ماه پیش، یه جمعه شبی که بنده طبق معمول قبل از خواب داشتم برای خودم رویا پردازی میکردم و ناگهان اون وسطا گوشیمو گرفتم دستم و جمله ی " شرایط کسب و کار در جزیره کیش چگونه است"، رو در گوگل سرچ کردم. گوگل یه لیست از سایت های مرتبط با سوال من رو باز کرد و من تک تک از اول لیست شروع کردم به باز کردن سایت ها و خوندن مطالب. فکر کنم دومین یا سومین سایت پیشنهادی گوگل ویرگول بود که نوشته یه آقایی بود که خیلی کامل راجع به زندگی و کسب و کار در کیش نوشته بودند از اونجایی که از یه طرف متن منتشر شده به نظرم خیلی جذاب اومد و اون آقا ساکن جزیره خوشبختی بودن ( آخه من تو ادبیات خودم به کیش میگم جزیره خوشبختی😄) و از طرفی هم من یکی از رویاهام پیدا کردن یه راه برای شروع یه زندگی مستقل تو جزیره خوشبختی هست، سایت رو توی گوشیم بوک مارک کردم که اگه بازم این آقا مطلبی رو راجع به جزیره به اشتراک گذاشتن بتونم بخونم. وقتی نوشته اون آقا رو کامل خوندم وارد قسمت های مختلف سایت شدم و دیدم این سایت فیلد بندی شده و میشه یه حساب کاربری درست کرد و موضوعات مختلف رو به اشتراک گذاشت حتی دیدم یه قسمتی داره به نام دلنوشته که میشه راجع به هرچه دل تنگمون میخواد بنویسیم. این قسمت خیلی به نظرم جالب اومد چون بچه که بودم تلوزیون یه فیلمی نشون میداد به نام « دنیای شیرین» و یکی از شخصیت های فیلم یه دختری بود به نام شیرین که وقتی روز به شب میرسید شروع میکرد به نوشتن وقایع اون روز توی دفترش. همیشه دوست داشتم منم مثل اون دختر خانوم یه دفتر داشتم و مینوشتم اما از اونجایی که من فرزند آخر خونواده بودم با چهارتا برادر و یه خواهر میدونستم که امکان نداره کسی نتونه دفتر منو پیدا کنه و افکارم رو نخونه🤦‍♀️😂 در نهایت به این ترفند رو آوردم که شروع کردم به نوشتن روی کاغذ و پاره کردن نوشته در آخر.🤦‍♀️شاید به نظر عجیب بیاد اما چاره ای نبود چون تنها چیزی که افکار شلوغ منو منظم میکرد و روح آشفتمو آروم میکرد نوشتن بود. سالها گذشت و این رویه رو ادامه دادم تا اینکه من ۲۷ ساله شدم و یه روز از روزهایی که مشغول نوشتن بودم با خودم یه گفتگوی درونی داشتم که انقدر بزرگ شدم که دیگه بتونم حریم شخصی داشته باشم و برادر و خواهرم هم اونقدر بزرگ هستن که به حریم من احترام بذارن و نوشته هام رو نخونن. یه دفتر برای خودم خریدم و یک سال توی دفترم نوشتم اما پس ذهنم همیشه این فکر بود کاش میشد یه جایی این نوشته هارو به اشتراک‌ عموم گذاشت. البته فیس بوک و اینستاگرام و... بودن و هستن اما من دنبال یه فضای دیگه بودم و بعد از آشنایی با ویرگول دیدم ببببببللللله همچین سایت هایی که محتوای خوبی هم داشته باشن هست. تو این یک ماه که هر روز مطالب ویرگول رو‌ میخونم به این فکر میکردم پس من‌ کی میخوام اینجا بنویسم تا اینکه طی دو هفته گذشته تصمیم گرفتم اولین نوشتم رو شب یلدا به اشتراک بزارم. علتش هم این هست که امسال شب یلدا من یه حس و حال دیگه ای دارم و توی نوشته بعدیم که اگه بتونم همین امشب به اشتراک میذارمش حتما براتون از حس و حالم میگم.