به صدای قلبمان گوش دهیم

از آخرین باری که لبام خندون، دلم شاد و روحم آروم بود سه ماه میگذشت که اونم برمیگشت به شب تولدم که توسط یه دوست نه‌چندان صمیمی به مناسبت تولدم به جزیره کیش دعوت شدم. به صدای قلبم گوش دادم و دعوتش رو قبول کردم. سفر چهار روزه ی من به حدی خوش گذشت که شد بهترین سفر زندگیم و به یاد موندنی ترین تولد عمرم. انرژی مثبتی که از اون سفر گرفته بودم به مدت یک ماه و نیم توی خلق و خوم موج میزد.

با تغییر فصل از تابستون به زمستون و اثرات اون من جمله سرد شدن هوا، زود به شب رسیدن روزا و آلودگی هوای شهر شلوغ، صنعتی و پر ترافیک تهران، تغییرات جدید کاریم و...همه و همه باعث شدن کم کم اون انرژیای مثبت نه تنها از بین برن بلکه جاشونو افسردگی ناشی از تغییر فصل بگیره. روزا یکی پس از دیگری میگذشتن و من هر روز با یه حس و حالی روزمو شروع میکردم. یه روز پر هیجان فرداش ناامید پس فرداش خوشحال و....

دو هفته مونده بود که پاییز به سر برسه و حال و هوای مغازه ها شده بود تم شب یلدا. من‌ که جهت نگاهم به سمت ویترین مغازه ها بود و پاهام عجله داشتن زودتر به مقصد برسن همزمان به این فکر میکردم" یعنی قراره تو زمستون هم مثل پاییز انقدر کج‌خلق باشم؟!" به خودم اومدم دیدم علی رغم عجله ای که تو‌ قدم هام داشتم وارد یکی از مغازه ها شدم. هرجارو نگاه میکرم یه چیز جدید توجهم رو جلب میکرد و جالب اینکه همشون هنر دست آدمهای خوش ذوقی بودن مثل خودم، با این تفاوت که اونا هنرشون رو به محصولی تبدیل کرده بودند برای فروش اما من پنج سال بود که از قبل‌ کار خشک و اداری ایی که داشتم یادم رفته بود منم یه روزی یه هنرهایی داشتم! روی یکی از اجناس به شیوه ی کاملا هنرمندانه ای نوشته شده بود " به یکدیگر خوشحالی هدیه دهیم". چندین بار جمله رو با نگاه خیره ام روخوانی کردم. با صدای زنگ تلفن همراهم متوجه گذر زمان شدم و فورا از مغازه خارج شدم. به سمت مقصدم در حال حرکت بودم و زیر لب با خودم تکرار میکردم به یکدیگر خوشحالی هدیه دهیم. آخرین بار که به یکی هدیه داده بودم کی بود؟! آخرین باری که یکی برای من هدیه گرفته بود کی بود؟! اصلا یعنی چی به یکدیگر خوشحالی هدیه دهیم؟! ناگهان ذهنم رفت به سه ماه پیش شب تولدم که یه دوست اونم یه دوست نه چندان صمیمی به من خوشحالی هدیه داده بود. انگار تازه متوجه معنی جمله شده بودم.

شب که رسیدم خونه یه لیست نوشتم از کسایی که دوست داشتم بهشون هدیه بدم. خواهرم، مادرم، دوست صمیمیم، یکی از همکارانم، مربی باشگاهم. باید براشون خوشحالی میخریدم!

فردای اون روز بعد از اتمام ساعت کاریم به سمت همون مغازه که دو روز قبل توجهم رو جلب کرده بود حرکت کردم. چندتا هدیه برای افرادی که لیست کرده بودم تهیه کردم. از درونم یه صدایی میشنیدم. صدای قلبم بود! ازم خواست برای بیدار کردن ذوق هنریم یه کاری بکنم. به حرفش گوش دادم. دوتا پارچه کادویی، مقداری ربان و کنف و یه ورق کاغذ کادو خریدم.

به خونه که رسیدم بعد از صرف شام خریدهامو پخش کردم وسط اتاق. چشمام برق زنان بهشون دوخته شده بود و همزمان قیچی رو به دست گرفتم و شروع کردم به بریدن هندونه های روی کاغذ کادو، چسبوندنشون روی مقوا، دوباره بریدنشون و در آخر پانچ کردن وسطشون. روی همه ی هندونه ها هم نوشتم یلدا ۹۷ مبارک. خواستم روی هدیه هام از هنر خودم یه اثری باقی بزارم و‌ این هندونه ها درست همون چیزی بود که میخواستم.

دوتا از هدیه هارو پیچیدم توی پارچه، با ربان بستمشون و ربان رو از وسط هندونه ی سوراخ شده رد کردم و پاپیون زدم. بقیه هدیه هارو داخل جعبه و ساک دستی ای که براشون تهیه کرده بودم گذاشتم. برای ساک‌ دستی، هندونه رو به دسته اش وصل کردم و برای جعبه، هندونه رو چسبوندم روش.

b
b

آخرین هدیه رو با همون کاغذ کادوی هندونه ای، کنف و یه قلب که از توش کنف رد شده بود تزئین کردم.

دل تو‌ دلم نبود. قلبم از هیجان تند میزد و به سختی خوابم برد. بالاخره خورشید طلوع کرد و روزی که منتظرش بودم شروع شد. هدیه هارو به دست صاحباشون رسوندم و همه چیز همونطور که برنامه ریزی کرده بودم پیش رفت. همه ی دوستانم با به اشتراک گذاشتن عکس هدیه هاشون در اینستاگرام و تگ کردن من خوشحالیه غیر منتظرشون رو به تصویر کشیدند.

لبام خندون، دلم شاد و روحم آروم بود. درست مثل سه ماه پیش! صدای قلبم رو گوش داده بودم و تنها علتش همین بود. باید به این مناسبت از خودم تشکر میکردم پس برای خودم هم هدیه ای تهیه کردم. چیزی که با هر بار دیدنش به وقت ناراحتی،خستگی، بی انگیزگی و.... یادم میندازه باید به صدای قلبم گوش بدم.

یلدا شد. فصل جدیدی پیش روم بود. خداروشکر که با حال خوب شروع کردم.🙏😊