ویرگول
ورودثبت نام
سَمیوس بلایت
سَمیوس بلایت.Existence, the divine art
سَمیوس بلایت
سَمیوس بلایت
خواندن ۸ دقیقه·۳ ساعت پیش

زندگی دو نفری

وقتی هنوز مدرسه نمی‌رفتم، عاشق کارتون سیندرلا بودم. همیشه از مامان و بابام میخواستم برام نقاشی عروس و داماد بکشن (پدرم همیشه برای داماد گوش های دراز می‌کشید، اون موقع ها میخندیدم و فکر می کردم از وابستگی و عشق زیادش به منه. اواخر نوجوونیم بود که فهمیدم منظورش این می‌تونه باشه که هرکس حاضر شه باهام ازدواج کنه... اهم بلانسبت واقعا😂)

توی دوران نوجوونیم این مسائل کاملا از سرم افتاد. تنها زوج غیر حقیقی که دوستشون داشتم(و دارم) آنه شرلی و گیلبرت بلایت بودن. نه کراشی زدم و نه هیچوقت فانتزی ساختم؛ سرم فقط گرم درس و کتاب و دوستام بود. البته علاقه به ازدواج و عشق و... کاملا طبیعیه ولی من خوشم میومد که اینجوری نیستم، سندرم متفاوت بودن و این حرفا.

ولی

الان دارم به ماه دهم ازدواجم نزدیک می‌شم..


انجام دادن این کار و در این زمان، برای شخصیتی که داشتم(توی چشم خودم و کسایی که می‌شناختنم) خیلی عجیب و متفاوت بود. دوران آشناییم زمانی شروع شد که داشتم برای دومین کنکور می‌خوندم و رویای رشته ها و دانشگاه های مختلف رو توی سرم می‌پروروندم. تصورم از اقدام به ازدواج شاید بین ۳۵ تا ۴۰ سالگی بود، وقتی که تمام تجربیاتی که از زندگی میخواستم رو بدست آوردم و دیگه چیزی دلم نخواست!😂

از اینکه چقدر با این فضا(ازدواج و حواشیش و آداب و رسومش) ناآشنا بودم و بعد از چند سال انزوا یهو با کلی آدم جدید و متفاوت رو به رو شدم زیاد نمی‌گم.. عادی ترین اتفاق اینه که توی این یکی دو سال شاید بالغ بر ۱۰-۱۵ نفر بهم گفتن شوهر کردی درس میخونی چیکار.. 😂

البته این حرف ها به هیچ وجه مبنی بر ناراضی بودنم از این تصمیم نیست.

در اصل می‌خواستم درمورد بعضی افکاری که راجع به زندگی مشترک داشتم(یا از بقیه شنیدم) و اشتباه بود صحبت کنم.(این موارد احتمالا فرد به فرد متفاوت باشن. اما از زاویه دیدم و درمورد من صدق میکنن)


۱. واقعا زندگی آدم به قبل و بعدش تقسیم میشه؟

راستش من انتظار زیادی از ازدواج داشتم.. تصور میکردم حیاتی ترین تصمیمیه که تو زندگیم میگیرم و تک به تک جزئیات زندگیم رو تحت تاثیر قرار میده. به همین دلیل استرس نسبتا زیادی براش داشتم و حتی دلم نمیخواست تا یک دهه دیگه بهش فکر کنم و کاملا بزرگ بشم..

فکر میکردم خوندن خطبه‌ی عقد مثل طلسم یا ورده و همون لحظه قراره حس متفاوتی به زندگی داشته باشی.. اما خب، واقعا ناامید شدم انقدر که چیز ساده‌ای بود😂

و درمورد خود زندگی مشترک.. درسته که بستگی به اخلاق و رفتار طرف مقابل داره، اما درست مثل خانواده، همسر هم شخصیه که زمان زیادی باهاش میگذرونی، همین. ازدواج قرار نیست کاملا شکل و مسیر زندگی دونفر رو تغییر بده و یه مسیر جدید واحد بسازه، فقط قراره دو تا مسیر متفاوت کنار هم ادامه داشته باشن و گاهی وقتا باهم تطابق داده بشن.(البته خودتون میدونید که چیزهای اصلی زندگی مثل سطح فرهنگی و مالی و اعتقادی و ... ترجیحا باید مثل هم باشن)

۲. کدوم معیارام واقعا تاثیر داشت؟

قبل از دوران آشنایی و ازدواجم، رابطه‌ای با جنس مخالفم نداشتم و هیچوقت به چشم تحلیلگرانه به زوج های اطرافم نگاه نکرده بودم. نمیدونستم واقعا چی مهمه. واسه همین فقط هر چی خودم تو روزمره دلم میخواست رو با شریک زندگیم تصور می‌کردم. و برام خیلی مهم بود که اون تمام ایده ها و افکار و علایقم رو بپذیره و درک کنه..

فکر میکردم اگر مثل من آدم علاقمند به فلسفه‌ای نباشه چی؟ اگر مجبورم کنه لباسی که رنگش رو دوست ندارم بپوشم چی؟(آزادی عمل تو این چیزای جزئی منظورمه) اگر برام ننویسه و با آرایه های ادبی بهم ابراز محبت نکنه؟ اگه مثل من از آنه شرلی خوشش نیاد؟ اگه اهل نوشتن و مطالعه نباشه؟(این خیلی برام مهم بود)... من حتی یکی از مهم ترین معیارهام رو این تعیین کرده بودم که طرف مقابلم حاضر باشه باهام چند ساعت فقط توی سکوت (و مثلا توی طبیعت) همراهی کنه🤣

در واقع من دنبال یه آدم عین خودم و ذهنی درست مثل ذهن خودم می‌گشتم.. فکر میکردم مهم ترین چیز دنیا اینه که بتونم با شریک زندگیم تمام ساعت های روز حرف بزنم و توی تمام موضوعات همفکر باشیم..

اما، دقیقا همونطور که گفتم، همسر هم مثل یک عضو دیگه‌ی خانواده‌ست. به احتمال زیاد شما با تک تک افراد خانواده‌تون همفکر و شبیه نیستید؛ علایق متفاوت دارین، تفریحات متفاوت، اهداف و رویاها و ... میتونید کاملا دوتا آدم متفاوت باشین. اما یاد گرفتین با هم زندگی کنید و حتی اگه همدیگه رو کاملا درک نمیکنین، پذیرش داشته باشین. به همدیگه کمک می‌کنین، گوش میدین، از هم دفاع می‌کنین و توقعاتتون از همدیگه به جاست..

ازدواج هم همینطوره. حقیقتا الان اصلا مهم نیست اگه همسرم با بعضی باور هام ارتباط برقرار نمیکنه، مثل من انقدر درگیر ورزش و تغذیه نیست، از بعضی تفریحات همدیگه خوشمون نمیاد(مثلا اون خیلی فیلم میبینه ولی من فقط گاهی همراهی میکنم و اکثرا فقط همونجا میشینم درس یا کتابمو میخونم)، و یا حتی اصلا اهل شعر و ادبیات و نوشتن و.. نیست. واقعا مهم نیست که من توی ریاضیات افتضاحم و اون عالیه..

توی واقعیت ازدواج نسبت به تصور قبلیم، همزمان یه سری چیزا خیلی مهم تر و یه سری خیلی بی اهمیت تره.

مثلا این مهمه که شما دیدگاهتون نسبت به ازدواج و رابطه‌ی همسری مثل هم باشه و سطح توقعاتتون شبیه هم باشه، بدونید یه پیوند محکم بستین و به طور پیش‌فرض هرجا می‌رید و هرکاری میکنید، موقع کمک خواستن، مشورت گرفتن، اهمیت دادن، احترام گذاشتن و... اولویت همدیگه اید؛ ولی وقتی این قضیه حل شد، دیگه درگیر جزئیات رفتاری بودن بی معناست.

گل و نامه و کادو، بی هیچ دعوایی پیش رفتن، موافق بودن و تایید کردن و.. معیار نیست. درک کردن تمام و کمال ذهن هم، و یا استفاده کردن از القاب خاص مهم نیست. اینکه ۵ ساعت حرف بزنم و طرف مقابل دم نزنه و گوش بده، معیار دوست داشتن نیست..( اگه واقعا پنج ساعت گوش داد و ساکت نگاه کرد خدا رحمتش کنه).

البته درسته که اینا روزمرگی ها رو شیرین تر میکنن، اما اصل رابطه با چیزهای خیلی مهم تری ساخته یا خراب میشه. اگه یه زوج واقعا به هم اهمیت بدن و برای بهبود زندگیشون تلاش کنن، حقیقتا انقدری توان و انرژی ندارن که هر روز با همدیگه مثل شاهزاده و سیندرلا رفتار کنن؛ و توقعی هم ندارن..

حقیقتا الان مهم ترین چیز برام این نیست که شبیهم باشه و همیشه همراهیم کنه. این مهمه که در عین حال که توی روابطمون به طرف مقابل وفاداریم و پنهان کاری نمیکنیم، به هم آزادی عمل بدیم و تفاوت های اخلاقی و رفتاری و روزمرگی همدیگه رو تحقیر و مسخره نکنیم. و تصمیمات مهممون(مثل انتخاب شغل، هدف های میان مدت، مکان زندگی، و..) برای نفع همدیگه باشه.

۳. واقعا حس کافی بودن به آدم میده؟ واقعا کامل ترت میکنه؟

درمورد حس کافی بودن، هم بله و هم نه. اول بستگی به این داره که آدم خودش چقدر شخصیت مستقلی ساخته باشه. اگه برای اینکه حس کافی بودن داشته باشی فقط به نظرات بقیه تکیه میکنی قطعا یه موفقیت طولانی و واقعی بهت نمیده و با کوچکترین نشونه یا انتقادی به هم می‌ریزی.. دوم هم به شخصیت طرف مقابل بستگی داره(که این مورد دوم بازم خیلی تابع شخصیت خودته چون تو اگه عزت نفست خوب باشه، از حرفاش حس کافی بودن رو میگیری اما حس ناکافی بودن رو نه، یا خیلی کم)

و درمورد کامل شدن، میدونین، همه‌ی تجربیات زندگی درحال کامل کردن آدمن. چون ما هی از یه چیزی رنج می‌کشیم و بعد از اون ناحیه خودمون رو قوی تر می‌کنیم؛ یا چیزای جدیدی میبینیم و یادش می‌گیریم. ازدواج یه ارتباط دائمی رو با یه شخصی ایجاب می‌کنه. و ما طی این ارتباط طولانی چالش های مختلفی با هم پیدا میکنیم که بعد از هر چالش کمی تغییر می‌کنیم؛ یا تفاوت هایی میبینیم که میتونیم از هم یادشون بگیریم.

ازدواج تجربه‌ی طولانی مدت خوبیه برای یادگرفتن صبوری و کم کردن خودخواهی ها و... ولی تا وقتی آدم خودش نخواد چندان کمکی نمیکنه.

۴. سن ازدواج خیلی مهمه؟ اختلاف سنی چطور؟

قبلا فکر میکردم زود دارم ازدواج می‌کنم. اما در واقع در مورد همه هیچ سن قطعی‌ای نمیشه داد. الان که به نظرم ازدواج یه همراهی مداوم بین دو نفره، سن ازدواج بستگی داره به این که آدم چقدر خودش رو شناخته و مسیر زندگیش براش روشنه. اگه بدونی داری با زندگیت چیکار میکنی هم آدم درستی رو انتخاب میکنی و هم مهم نیست که دقیقا کی اون آدم وارد زندگیت میشه..

و اختلاف سنی درواقع تابع اختلاف فکریه. معمولا وقتی افکار دو نفر از نظر نسلی به هم شبیه باشه، اختلاف سنی هم کمتره و برعکس، اما استثناهایی هم هست که مثلا آدم خیلی پخته تر یا خام تر از سنش فکر میکنه..

۵. ازدواج محدودیت میاره؟

باز هم بستگی داره.. محدودیتش برای من این بود که دیگه گزینه‌ی انتخاب های مختلف برای شریک زندگی برام حذف شده بود و یه جورایی به یه نفر محدود شدم. اما حتی این موضوع هم اگه از زاویه درستی بهش نگاه بشه، خیلی متفاوت میشه.. یه چیزی که توی این مدت متوجه شدم اینه که هیچ کس کاملا عالی یا کاملا داغون نیست. واقعا همه‌ی ماها در سطحی معمولی از ویژگی ها قرار داریم و هر ویژگی خوبمون، به ازای یک ویژگی بد قرار میگیره. اگر از کسی انتظار دارید یه ویژگی بدش رو حذف کنه، حتما از یه جای دیگه جبران میشه.. درواقع ما اختیار داریم که انتخاب کنیم با چه ویژگی های منفی‌ای زندگی کنیم.. و معمولا اگه ویژگی های منفی دو نفر جوری باشه که پذیرشش برای طرف مقابلشون خیلی راحت باشه، اون زوج ایده آل به نظر میان، مخصوصا از دید خودشون(که البته همون مهمه)

و همچنین، متاهل یا مجرد بودن یه آدم به تنهایی، هیچ فرقی توی کارآمدی و ارزشمندی زندگی یک شخص نداره. همه چی بستگی به ویژگی های اون آدم داره.


پی‌نوشت: سلام به دوستای ویرگولی عزیز، دلتنگتون بودم. احوالتون؟

زندگیازدواج
۳
۰
سَمیوس بلایت
سَمیوس بلایت
.Existence, the divine art
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید