نمیدونم چرا شرکت کردم، وقتی انقدر از لیست کردن عمومی چیزهای مربوط به خودم حس شرم میکنم(بخونید مازوخیسم)
با این ها امیدوارم به یاد من بیفتی:
_آدم هایی که موی نارنجی و کک و مک دارن(فقط چون ازشون خوشم میاد)
_ اگه اسمی از فلسفهی رواقیگری یا فیلسوف های رواقی(مارکوس اورلیوس، سنکا، اپیکتتوس و..) شنیدی
_سفر و جهانگردی، کمپرون های زردرنگ، طبیعت گردی، نقشه ها و سفرنامه ها
_اگه یه روز حس کردی چقدر از یادگرفتن/تجربه کردن فلان موضوع لذت بردی و از اون جرقه های نورانی ناشی از هیجان درونت روشن شد. از همون وقت هایی که حس میکنی یه بینش جدید رو تا عمق وجودت درک کردی و انگار یه گیاه کوچیک درون قلبت جوونه زده.
_آنه شرلی؛ انیمهش، سریال هاش، کتاب هاش، جزیره پرینس ادوارد و ...
_ اگه پیش اومد یه ماگ بزرگ چای سنگین بدون قند بخوری، وقتی یکم از حد معمول خنک تر شده. اینجوری مزهی تلخی واقعیش رو میشه حس کرد، بعدشم حس میکنی معدهت رو با اسید ساییدن.. حس جالبیه
_اگه برای بار هزارم چیدمان کتابهات رو عوض کردی و این بار یه اولویت جدید برای چیدنشون در نظر گرفتی، ولی آخرشم باز برگشتی به اینکه هم قد ها و هم رنگ ها رو فارق از موضوع کنار هم بذاری..
_اگه اسم یا آهنگ های nf به گوشت خورد.
_اگه بین شب تا ساعت ۴ بیدار بودن، و صبح ساعت ۴ بیدار شدن به تردید افتادی و آرزو کردی کاش میشد کلا نخوابیم
_درخت های بید و افرا
_عشق افلاطونی
_اگه یه آیه از خدا خیلی به دلت نشست و کاملا حس کردی خدا داره باهات مستقیم حرف میزنه و احوالت رو واقعا میفهمه
_اون وقتی که دیگه به اوج حس غرور و اطمینان نسبت به خودت نزدیک بودی و یهو خلافش ثابت میشه..
_اگه یه روز یه آدم با لباس نارنجی شب نما، شلوار زرد فسفری و عینک شنا دیدی که با اسکوتر تو خیابونا میچرخید (خواستم یه چیزی بگم که اگه یه روزی واقعنی اتفاق افتاد و دیدین حتما یادم بیفتین😂)

واقعا کنجکاو شدم، چیزی هست که شما رو یاد من بندازه؟