تقریبا ۶ ساله که روزنگاری یکی از مفید ترین کارهاییه که انجام میدم.
البته من هر روز نمینویسم و وقایع رو ثبت نمیکنم. صرفا فکرهام درمورد مفاهیم زندگیم، احساساتم نسبت به وقایع و آدم های مهم، ایده هام برای ادامه، و برداشت هایی که ممکنه یه روزی یادم بره و تغییرشون بدم رو یادداشت میکنم.
خیلی فکر کردم که اسم دفترم رو چی بذارم چون تو نوجوونی خوشم نمیومد مثل همه بولت ژورنال یا دفتر ژورنال خطابش کنم. با وجودی که به نتیجهی خیلی ایده آلی نرسیدم، فکر میکنم بیشتر از همه به یه سفرنامه شبیهه.
دوست دارم که دقیقا عین افکارم رو پیاده کنم و به همین خاطر دفترم پر از نوشته های نصفه، کلمات خط خورده، جمله هایی که اصلاح شدن و تجدید نظرهاست. زیاد قیافهی خوشگلی نداره(البته برای بقیه).
این برای من که یکم کمالگرام قدم بزرگیه که خیلی نوشته هام رو دستکاری نمیکنم. واقعا توی اون برگه ها، خودمم.
از چند جهت همیشه قدردان خودم هستم بخاطر این سفرنامه هام.
۱. یادآوری افکار و احساسات مهمم
وقتی که نوشته های قدیمیم رو مرور میکنم، مثل اینه که دارم فیلم گذشتهم رو میبینم. هر چند که خیلی از افکار و رفتار هام رو دوست ندارم و گاهی دلم میخواد دفتر رو بسوزونم، اما باز هم نگهداری از خود گذشتهم رو دوست دارم. و همچنین نگهداری از اتفاقات مهم، حرف های مهم، و...
۲. احساس رشد دارم
قشنگ میتونم با خوندن بعضی از تاریخ های گذشته، تغییرات عقیده و افکارم رو حس کنم. گاهی ناراحت میشم که چرا از اول فلان جور فکر نمیکردم. اما اغلب از اینکه بین فکرهای گذشته و الانم فاصلهست خوشحالم. معمولا از هیچ بخشی از گذشته پشیمون نیستم چون میدونم تک به تک روزهاش به هم وصلن و اتفاقات بد و اشتباه های گذشتهم دقیقا دلیلی هستن که الان اینیام که هستم.
۳. شفاف تر فکر میکنم
خیلی وقت ها پیش میاد که حین نوشتن تازه میفهمم چی به چیه و سریع تر میتونم نتیجه گیری داشته باشم.
ذهنم به معنی واقعی کلمه با نوشتن افکار نظم میگیره، دیگه کلمات مغزم مثل گروه زنبورها، توی هم ورجه وورجه نمیکنن.
یه جا خوندم که نوشتن احساسات، باعث میشه اونها از قسمت احساسی مغز منتقل بشن به بخش منطقی(چون به کلمات در میان و بازخوانیشون میکنین) و خیلی واضح تر درکشون کنیم.
۴. خودم رو بهتر میشناسم
زیاد گفتن نداره و واضحه. اما به عنوان یه مثال، دیگه تقریبا میدونم وقتی اعصابم خرده و فکرم آشفتهست، دلایلش چی میتونه باشه و راه حل هاش چیه.
یه وقت هایی که دارم نوشته های قدیمی رو مرور میکنم به چیزی بر میخورم که شبیهش رو اخیرا تجربه کردم.
با خوندن اینها، بعدتر خیلی راحتتر میتونم خودم رو درک کنم و بپذیرم که این حال بد گذراست. و زودتر به خودم مسلط میشم.
این نوشتنها من رو از افکار و احساسات سطحی تر و تحت تاثیر قرار گرفتنِ زیاد، نجات میده.
با فکر و خودکار، خیلی جلوتر از موقعیت فرضیای هستم که فقط با فکر میتونستم بهش برسم.
۵. احساس تنهایی دیگه معنی نداره
واقعا میتونم تنها تا مدتی طولانی فقط با دفتر و خودکارم، بخش بزرگی از نیازهای ارتباطی خودم رو تامین کنم😂
وقتی که مینویسم انگار دارم مشورت میگیرم یا درد و دل میکنم. وقتی از پای صفحات بلند میشم ۸۰درصد انرژی روانیای که یه دوست میتونه بهم بده رو بدست آوردم.
۶. احساس امنیت
سفرنامهم شبیه یه مرکزه که تمام آشفتگی ها، بی ثباتی ها و احساس پوچی ها، به سمتش جهت میگیرن و منظم میشن، و آرامش رو دوباره شکل میدن.
هر وقت فکر های منفی احاطهم میکنن یا حس میکنم تو زندگیم هیچکاری نکردم یا هدفی ندارم، این دفتر هست که یاد آوری کنه منم صاحب نظرات مخصوص خودم هستم و حداقل ارزشی دارم که جوهر خرج افکارم شده. یعنی منم به اندازهی خودم آدم خوندنیای هستم و حرفی برای گفتن تو زندگی خودم دارم. حداقل نویسندهی دنیای خودم هستم و یه هویت باارزشی برای خودم دست و پا کردم.. اون افکار و احساساتی که یه روزی نوشتمشون، مال هیچکسی جز من نیستن.
به هرحال، باوجودی که اخیرا خیلی کمتر مینویسم، اون برگه ها و زمان صرف شده رو هدر رفته نمیدونم.
ممنون که خوندید.
واقعا دست و دلم به نوشتن نمیره ولی دلم برای دوستام تنگ شده بود.
بابت کیفیت پایین نوشته معذرت.