اول از همه بگم که نویسنده توی حال خودش نیست.البته که مست نیست.فقط یه شربت عجیب غریب از همونا که دکترا میدن رو تا ته سر کشیده.مزه زهر مارش هنوز پای دندونمه/:

حدود دو ساعت پیش خانم شهبازی که به شدت بد اخلاقه وارد کلاس ۸۰۱ شد و سر بچه ها جیغ کشید که بشینن.سنا روی زمین کنار نیمکت خودش نشسته بود و داشت قرصاش رو میخورد...)روانی نبود فقط داشت دارو هایی که دکتر تجویز کرده بود رو میخورد
-کی اون پایین نشسته
سنا هُل میشه و درِ آخرین داروش رو باز میکنه.میزیزه ته حلقش و سریع بلند میشه.وقتی چشمش به دارو میوفته میبینه که اون شیشه ای که تا چند ثانیه پیش پر بوده تقریبا خالیه...
چیزیم نشده.هنوزم زندم...
البته که کسی با خوردن دارو نمیمیره...
اما اگه بخاطر همین قضیه توی کلاس بیهوش میشدم اولین کسی که گریه میکرد کی بود؟
البته که هیچکس قرار نیست گریه کنه.شاید جیغ بکشن.
دلم میخواد بدونم اگه اینجوری بشه ریکشن دوستام چیه...(شاید این یه بیماری باشه میدونی. اینکه بخوای آسیب ببینی تا از واکنش های بقیه بفهمی براشون ارزش داره یا نه. شاید بیماریه و اگه میخوای ناقل نشی، باید از آدمایی که ابراز علاقه نمیکنن دور بمونی.
یعنی آدمای مست همچین حسی دارن؟ یه حسی که انگار داری توی دریا شنا میکنی و اختیار حرکتت دست خودت نیست.پاهات نمیتونن وزنت رو تحمل کنن و انگار توی خلاءیی؟
الان نگاهم به چایی افتاد که مامانم یه ساعت پیش برام آورده بود و من نخوردم
احتمالا سردِ سرد شده
خوابم میاد ولی نمیتونم بخوابم....
احساس جالبیه
انگار سوار تاب شدم...
و یه دفعه طنابش پاره میشه...
مرگ،مقصد مشترک هممونه
اینو خیلی هامون میدونم ولی باورش نمیکنیم
درواقع نمیتونیم
و بعد از هر خداحافظی به این فکر میکردیم که ممکنه این آخرین بار باشه...
جالبه نه؟
اینکه امکان داره من همین روز ها آخرین متن خودم رو توی ویرگول بزارم و بمیرم.بدون اینکه بدونم اخریشه
کسی نگران میشه؟ کسی میفهمه؟ کسی دلتنگ میشه؟
__________________^_^_________________