تا یه شـب قبـل از این که بـری فکـر میکردم حداقـل کلمـات منـو هیچـوقت ترک نمیکنن. وقتی رفـتی دیدم حـتی حوصـله همون کلمـاتو هم ندارم. دیدم هر خـطی که مینویسـم تیـغ میشه میره تـوی قلبـم ولی هیـچ خـطی نتـونست مانـع ضربـان قلبـی بشـه که فقط بخـاطر تو میتـپه. فکر میکردم وقتی که بـری تنـها چیزی که میمونه تنفـره و فکر میکردم حداقـل قراره به خـودم برگردم. وقتی رفتی دیدم دیگه نه خودمـو میخوام نه تـو رو. فهمـیدم میتونم از تک تک خاطـرات مشتـرکمون متنفـر بشم ، از آهنگایی که واست سنـد کردم ، از جملـاتی که واست ردیـف کردم اما از خـودت؟ فهمیدم هرچـی هم بشه چیـزی نمیتونه عمیـق ترین حسـی که تا امـروز تـجربه کردمو عـوض کنه

بالاخره تونستم برگردم.