
گاهی میفهمیم بعضی از آدمها سهمِ زندگی ما نیستند. نه از سر علاقۀ کم ، نه بهخاطر کم خواستنمان فقط به علتِ آنکه قرار نیست داستانشان در صفحههای زندگیِ ما ادامه پیدا کند. آدمهایی هستند که برایشان میجنگیم، میمانیم، میسوزیم، میخوانیم، مینویسیم و رنج میکشیم ولیکن، روزی میرسد که میبینیم چشمهایشان را روی همه چیز بستهاند و افسوس که آدم خواب را میتوان بیدار کرد اما آدمی که خودش را به خواب زده، هرگز
تلاشهایِ ما بهسانِ آبِ روان، جاری شده و قطره قطره، از دستانشان چکه میکند. نه بهخاطر تلاش کمِ ما، نه بهخاطر بد بودنِ شخصیت آنها، فقط به این خاطر که به کارهایی که ما برایشان میکنیم احتیاجی ندارند و بودن یا نبودنمان چیزی را در زندگیشان تغییر نمیدهد. در زبانی سادهتر "نمیخواهد" و این چیزیست که پذیرفتنش برایِ روحمان هولناک است اما گاهی باید بپذیریم که بعضی از آدمها، درساند نه همراهِ جادۀ زندگی.

'همچنان زئوس ِسابق ِتو