اول از همه بگم که این نوشته صرفا برای آروم کردن یه ذهن بی قراره و قرار نیست ازش خوشت بیاد..
ببخشین،اول باید سلام میکردم
خب..سلاممم

میگن قانون نود درصد دخترا بعد از کوتاهی موهاشون عوض میشه..به احتمال نود و نه درصد من یه پسرم*_
)میدونستم این نوشته قراره مزخرف بشه ولی فکرشم نمیکردم انقدر////:
اینو دقیقا پارسال نوشتم)
شاید نوشته خیلی مسخره ای بنظر بیاد ولی واقعا دوسش دارم.جدا از این واقعا به خودم حسودیم میشه که اینقدر ساده تونستم احساسمو بنویسم..من تقریبا به همه نویسنده های خوب حسودیم میشه.مخصوصا اگه ویرگولی باشن..
داستان از این قراره که دیگه مثل قبل نمینویسم.درواقع نوشتن هنوزم مثل قبله..این منم که عوض شدم.خوب یادمه که میگفتم "نوشتن شده یه تیکه از وجودم" و الان دقیقا یه تیکه بزرگ وجودمو گم کردم..

بگذریم..
و بلهه..هفته اول مهرهه
خب واقعا نامردیه که انقدر زود اومد..و بخش بدترش اینه که این پنج روزش اندازه یه قرن گذشت..
واقعیت اینه که به شدت استرس دارم.نمیدونم با درسای سنگین نهم چیکار کنم و این حجم از مطلب رو چجوری توی ذهنم بگنجونم..و از یه طرف دیگه..انتخاب رشته که..وایییییییییییییییی
بیاین بهش فکر نکنیم.من هنوز نه ماه وقت دارم آره بابا

ولی جدی تابستون خیلی یهویی پاییز شد..
این تابستون متوجه شدم که باید به قدرت افکارم ایمان بیارم و هرچی قلبم گفت..همون درسته.من هیچوقت نمیتونم برای یه آدم کافی باشم چون آدما تنوع پذیرن و تا وقتی منو میخوان که براشون تازگی داشته باشم.ناراحت کنندس ولی نمیشه کاریش کرد.
این تابستون..یه آدمو داشتم که بهم میگفت تو بهترین آدمی هستی که توی زندگیم دیدم معرکه ای از این حرفا..
و من اینجوری بودم که واوووووووووووووووووووو
سنااا یه نگاه به خودت بنداز! تو الان ینفرو برای خودت داری که تا همیشه پشتته
حرفایی که میزد.. متن هایی که واسم میفرستاد..رفتار هاش..اونقدر قشنگ و خوب بودن که سرشون چندین بار احساسی شدم و گریه افتادم.آخر سرم فهمیدم به همه همینارو میگفته(عی تف تو روحتتت لاشیی)
یکم واسش گریه کردم.یکم نوشتم.یکم احساس کم و بیخاصیت بودن کردم.افکارم غیر قابل کنترل شده بودن.کمبود وزن پیدا کردم.یه جورایی خرد و خمیر شدم..
ولی بعد از یه مدت تونستم بپذیرمش.که من فقط یه بازیچه بودم واسش..و چون حوصلش سر رفته بود باهام بازی کرد.خب باید بگم که به درک!
من کسیو از دست دادم که دوسم نداشت و اون کسی رو از دست داد که واقعا دوسش داشت.خب من ضرر کردم یا اون؟
شد یه تجربه خوب واسم.دمشم گرم.خیلی چیزا ازش یاد گرفتم..

خب..واقعا تابستون خوبی داشتم.سریع گذشت و یکمم رو مخ و چندش بود ولی..اتفاقای جدید واسم افتاد و..محض رضای خدا من تونستم از خیلی چیزا دل بکنم.چیزای عجیبیو با چشمام دیدم و..فهمیدم هیچی از زمان بعید نیست..
نمیدونم چرا اینو میگم ولی پاشو برو آب بخور.همین الان!منظورت چیه که مراقب خودت و بدنت نیستی؟!بزنمت؟
فکر نکنم دیگه حرفی مونده باشه

الان که دارم اینو مینویسم ساعت 4:27 دقیقهس.میخوام آپلودش کنم و بعد برم بخوابم.نمیدونم صبح قراره از انتشارش پشیمون شم یا نه..چون من کلی از این پیش نویسا دارم که هیچوقت هیچکس قرار نیست اونا رو بخونه..

تهران مال منه یوع یوع