امروز صدا حمال است
و دیوارها
در گذر از رودخانه
دامانشان را بالا میکشند
تا از میان مچ پاهایشان
کفشدوزک
قاصدک را
شکار کند
امروز خاطرات
لابهلای زاویهها
خرد میشوند
و صدایِ سگ
تنها منجیِ آنهاست
درخت انجیر
میوههایش را
پیش پای خود
کباب میکند
و انگور
مست میکند
که شاید زمان
تا شهریور
یک بار بمیرد ...