در روزگاری که نمی دانم چند قدم تا مرگ فرصت برایم باقیست
دلم می خواهد با چشمانی خیس از شوق حضورت و تهی از تصور پایان در حالیکه نگاهت را پرت جاده بی انتهای زندگی کردی بی هوا و بی مقدمه با صدایی عریان از ترس دستانت را با لبانم آشنا کنم و دوست دارم را طوری از اعماق وجود فریاد بزنم که انگار اولین و آخرین باری باشد که این جمله را از کسی می شنوی
همین قدر ساده... همین قدر عمیق