ویرگول
ورودثبت نام
سنگ صبور
سنگ صبوردل نوشته ها و یادداشت های من
سنگ صبور
سنگ صبور
خواندن ۱ دقیقه·۷ سال پیش

سلطان آفتابه ها

سلطان آفتابه ها
سلطان آفتابه ها

اتوبوس در یکی از رستوران های بین راهی برای شام توقف کرد و من هم مثل مسافران دیگه پیاده شدم. به اطراف نگاهی انداختم و دستشوئی رو گوشه محوطه پیدا کردم و رفتم تا آبی به دست و روم بزنم.

ورودی در دستشوئی مرد میانسالی روی یک صندلی نشسته بود و کنارش روی یک سکوی کوتاه بتنی چند آفتابه رنگی و یک کاسه جمع آوری پول گذاشته بود.

هر کسی که می‌خواست وارد دستشوئی بشه قبل از اینکه آفتابه ای رو برداره مردی که روی صندلی نشسته بود می‌گفت: شما آفتابه سبز رو بردار! به بعدی می‌گفت آفتابه قرمز را بردار و همینطور رنگ آفتابه هر نفر رو مشخص می‌کرد!

بعضی ها مکثی کرده و با تعجب نگاهش می‌کردند ولی نهایتا حرفی نزده می‌رفتند، بعضی ها هم لبخندی می‌زدند و سری تکان می‌دادند.

نوبت من که شد ایستادم و ازش پرسیدم: مگه آفتابه ها چه فرقی می‌کنه؟

مرد نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت:
رنگ آفتابه ها فرقی نمی‌کنه، ولی همه باید بدونن من اینجا مسئول هستم!

بله، من افتخار آشنایی با سلطان آفتابه ها رو پیدا کرده بودم!

در ادامه راه توی اتوبوس داشتم به انواع سلطان آفتابه هایی که تو زندگیم دیده بودم فکر می‌کردم.


خود بزرگ بینیعقده حقارت
۹
۲
سنگ صبور
سنگ صبور
دل نوشته ها و یادداشت های من
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید