ویرگول
ورودثبت نام
Sara.aiar
Sara.aiarتمام داستانِ "ما"، در یک قاب... یه آدم معمولی، یه کمی معلم
Sara.aiar
Sara.aiar
خواندن ۱ دقیقه·۱۰ روز پیش

روی پلِ شکسته‌ای به نام «امروز»

من یک مادرم؛

با پاهای خسته، اما نگاه‌های دو پسرک که نه فقط رفتارم، بلکه سکوت‌هایم را هم می‌خوانند، در دلم نیرویی می‌دمد که بایستم، حتی وقتی زمین می لرزد.

این روزها، زندگی شبیه یک آزمونِ بی‌پایان است:

آزمون دکترا، دو هفته به تعویق افتاده، کارهایی که بدون اینترنت، در هوا معلق مانده و هزاران نگرانی و دلواپسی از خبرهایی که بعد از وصل اینترنت به دستمان خواهد رسید،

و تخم‌مرغی که در پروژه‌ی علوم باید نجاتش می‌دادیم

در دلم می گویم: «عزیزم، کاش می فهمیدی که امروز نجات تخم‌مرغ، یعنی همین که از فروشگاه تا خانه نشکند.»

گاهی در تاریکی، فکر می‌کنم دریچه‌هایی که روزی رو به جهان بود، آهسته‌آهسته تنگ و تنگ‌تر می‌شوند؛

می ترسم، اگر روزی این در کاملاً بسته شد…

اگر مانند کره‌ی شمالی، حتی حقِ ترکِ میهن هم از ما گرفته شد…

اما ترس را کنار می‌گذارم و دوباره پشت لپ‌تاپم می‌نشینم. دارم برنامه‌نویسی یاد می‌گیرم. شاید بتوانم راهی باز کنم.

من یاد می‌گیرم کدنویسی کنم.

خط به خط،

به امید اینکه شاید بتوانم زبانی بیاموزم

که از این زندانِ بی‌در و پیکر،

یک پنجره باز کند.

دیشب، پسرم کنارم آمد و پرسید: «مامان، تو به آینده امید داری؟»

سکوت کردم بعد گفتم: ما آینده مون رو با کارهای امروز می‌سازیم. من دارم کدنویسی یاد می‌گیرم و تو روی پروژه‌ات کار می کنی و این، یعنی امید

این است مادری در ایران:

وقتی تغییر شرایط بیرون دست تو نیست،

یاد می‌گیری آنچه را می‌توانی تغییر دهی:

خودت،

نگاهت،

و سلاح‌های نامرئی‌ات را.

امیداینترنتفیلتر
۱۰
۲
Sara.aiar
Sara.aiar
تمام داستانِ "ما"، در یک قاب... یه آدم معمولی، یه کمی معلم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید