اکنون کاری را شروع کرده ام که می توانستم ده سال پیش آغاز کنم، اما از اینکه بیست سال دیگر صبر نکردم، خوشحالم.


احتمالا امروز برای شما یک روز مثلِ بقیه‌ی روزای این دوران همراه با چاشنی یکرنگی و این نیز بگذرد و در بهترین حالتش، روزهای خوب خواهند آمد، بود. اما برای من روز با ارزشی است، نه اینکه من آدم متفاوتی باشم و دچار رکود و سکون و ناامیدی نشده باشم، نه اما اسفند برای من همراه با نوید شانس و اقباله، که همراه شده با بوی گرد و خاک نشسته رو طاقچه و بقچه‌های بیرون اومده از تو کمد و ملحفه‌های رقصان در باد، که همشون بهم یادآوری میکنن که این ماه فقط برای تو انقدر جذاب و دوست داشتنی نیست، برای همه بوی عشق میده، بوی انگیزه، بوی امید به زندگی. تقریبا از یک هفته پیش مدام این صدا تو گوشم می‌پیچید که هییی ببین 28 سالت داره می‌شه، و پشت آن شروع می‌کردم به حساب و کتاب کردن و به یاد آوردن دستاوردهام توی این سال‌ها. اگر پانزده سال اول رو بخوام به خودم ببخشم، تقریبا سیزده سال بعد را باید بررسی می‌کردم تا ببینم آیا از عملکردم راضی هستم یا نه؟ آیا لازم است که تغییر اساسی ایجاد کنم یا همین که کمی آگاه‌تر و پرتلاش‌تر و هدفمند‌تر شده‌ام کفایت می‌کند ؟

حقیقتا چالش عجیبی بود. لحظه‌ای خودم رو تحسین می‌کردم و لحظه‌ای دیگر سرزنش که چطور توانستی انقدر با بی تفاوتی از ثانیه‌هایت عبور کنی. چطور توانستی لحظه‌هایت را غرق در ناراحتی و اظطراب و حسرت برای کسانی کنی که امروز حتی به سختی چهره‌هایشان را به یاد می‌آوری یا حتی چیزهایی که ارزششان فقط در تصوراتت بود و امروز برایت جایگاهی ندارند. آرزوهایت را چندبار به تعویق انداختی تا امتحانات نهایی رو پشت سر بگذاری و بعد منتظر تابستان‌های بعد از کنکور ماندی تا با فراغ بال به آنها برسی اما دریغ از آن ذوق و شوقی که اول در سر داشتی؛

هرچه میگذشت آن منِ سرزنش گرِ درونی بیشتر قد علم می‌کرد، در خیالم پرسه می‌زد و هربار ورقی تازه، رو میکرد. اون سال و یادت هست که با وعده‌ی پول جمع کردن به هیچ سفری نرفتی تا بتونی یه سفر فوق العاده رو تجربه کنی و در نهایت هم نشد که بری؛ یادت میاد لباس‌هایی رو که می‌خریدی به امید روزی که در مکان خاص یا در موقعیتی متفاوت بپوشی اما اون روزها هرگز نیامدن چون بعد از مدتی همون لباس‌هایی که با کلی ذوق خریده بودی در نظرت از مد افتاده و زشت بودن و حتی محکوم می‌شدی به بدسلیقگی از طرف خودت ؛ نظرت راجبه ساعت‌هایی که پای فیلم و سریال گذشت چیست؟ اگر بخوام ساعت‌هایی را که به دیدن سریال لاست و خاطرات یک خون آشام، فرار از زندان و چندین سریال دیگر گذشت رو به پای اقتضای سن و با دیدی مثبت‌تر با هدف یادگیری زبان بزارم اما اون ساعت‌هایی که به آن جعبه‌ی جادویی خیره بودی تا سریال‌های فارسی وان و جم تیوی رو با دقت نگاه کنی که مبادا فردا در نقد و بررسیشون با بقیه حرفی برای گفتن نداشته باشی رو چطور توجیه میکنی؟ و هزاران هزار سند ومدرک دیگر که بر سرم آوار کرده بود.

به راستی که عجب جلادی است این منتقد درونی که اگر جلویش را نگیری حتی آب نخوردن‌هایت را هم دلیل چروک‌های ریز دور چشمت می‌داند و محکومت می‌کند و حتی فرصت نمی‌دهد تا خودت را برای تمام تصمیمات و اقدامات ثمربخشت تحسین کنی حتی انقدر سیاه است که جلوی نور تمام موفقیت‌هایت را می‌گیرد و آنها را عادی جلوه می‌دهد انگار که همه توانسته اند آن را به‌دست آورند و اصلا کار سختی نبوده، جوری می‌تواند نمایان شود که گویی تا الان کار خاصی نکرده‌ای و نفر آخر در پیست مسابقه ای.

چاره ای نیست باید جایی ایستاد، مکثی کرد و نیم نگاهی به اطراف انداخت؛ باید به آن جلاد درون گفت که مگر چیست فلسفه‌ی این زندگی؟ مگر میدان مسابقه و مقایسه است که بخواهم هر لحظه‌اش را به بسنجم و امتیاز دهم؟ اصلا قرار است با چه کسی رقابت کنم در این میدان؟ و هزاران تلنگر دیگر که باید به خود زد تا دست کشید از سرزنش و محکوم کردن خود.

امروز به جایی رسیده ام که میگویم همین کافی ست که برای خواسته‌ها و اهدافمون قدمی برداریم و تلاش کنیم، صرف‌نظر از نتیجه‌ای که در انتظار خواهد بود، همین که کمی بهتر از روز قبل و خوشحال‌تر از لحظه‌ای که گذشت باشیم کافی است تا حرکت کنیم و درجا نزنیم. امروز آرام تر از گذشته‌ام نه افسوس دیروز را می‌خورم و نه نگران فردامم، نه در دلم ترس سقوط دارم و نه در سرم خیال پرواز. همین که تلاش کنم برای بهتر بودن از من دیروز برایم کافیست، منتظر نتیجه اش نمی‌مانم تا تائید و تشویق کسی را بگیرم، بعد از این شادی‌های کوچکم را به آغوش می‌کشم و از مسیری که برای رسیدن به اهدافم طی می‌کنم لذت می‌برم وبرای هیچ رسیدنی عجله نمی‌کنم.

برای من، نوشتن همیشه جسته و گریخته تو کاغذایی بوده که در نهایت پاره شده و مجالی برای به اشتراک گزاشتن پیدا نکرده بود ، همیشه منتظر وحی و الهاماتی بودم تا بلکه از آن طریق شروع کنم و بنویسم شاید در آن صورت جرات منتشر کردن دست نوشته‌هایم را داشته باشم، گویی که قرار بود با خودِ پائولو کوئیلو رقابت کنم و یا خودم رو بهش ثابت کنم. اما امروز فارغ از تمام توهمات و توقعات ذهنیم فقط شروع کردم به تحریر افکاری که از درونم می‌گذشت و یاد اون جمله پائولو کوئیلو افتادم که بعد از سالها تظاهر به نویسنده بودن در نهایت تصمیم میگیرد که بنویسد و چندی بعد در مصاحبه ای میگوید: اکنون کاری را شروع کرده ام که می توانستم ده سال پیش آغاز کنم، اما از اینکه بیست سال دیگر صبر نکردم، خوشحالم.

همیشه اولین قدم سختترین قدم بوده اما لذتی که در قدم برداشتن است این سختی را شیرین و دلچسب می‌کند. قدم بگذارید در مسیر رویاهایتان، حس تجربه، هزاران بار لذت‌بخش‌تر از حسرت و افسوس است حتی اگر در نهایت ناکام بماند.