
بخش اول را از اینجا مطالعه کنید.
باب تروینو در یک شرکت کوچک ساختمانی کار می کند و فردی درستکار و پایبند نظام اخلاقی است، این را به وضوح می شود از مکالمه با همکارش متوجه شد.

او همسری مهربان دارد و به دلایلی که جلوتر توضیح خواهم داد مشغول درست کردن اسکرپ بوک های زیباست. جِینی از باب می خواهد که کمی به خودش استراحت بدهد و دوست پیدا کند و اینقدر در محل کارش نباشد. زندگی باب و جِینی خوب است اما گویا اتفاقی مسیر فکری آنها را عوض کرده و هر کدام خلوت خاصی را برای خود انتخاب کرده اند.

لیلی و باب از طریق چت بیشتر با هم ارتباط برقرار می کنند گویی هر کدام به حضوری نیاز داشتند تا حرف های روزمره خود را بازگو کنند. در ابتدا از گذشته و خانواده هم سوال می کنند تا متوجه شوند آیا فامیل دور هم هستند یا نه.

گاهی تنها باید حضور داشت.
شاید فقط میخواهیم دیگری در رنج ما حضور داشته باشد حتی بی آنکه آن را از میان ببرد. اگر بتواند کاری برای رنجمان بکند، چه بهتر. امّا اگر نتواند باز حضورِ او امنیت بخش است. خیلی وقت ها آنچه از دیگری میخواهیم امنیتِ ناشی از حضور است، مثل روزهای کودکی میخواهیم کسی باشد، حتی اگر کاری نکند. میخواهیم او به ما بگوید تنها نیستی، رها نشدهای، لازم باشد کسی هست و حتی اگر کاری از دستش برنیاید، نگاه یا کلامش یا همین بودنش میتواند خستگی و ترس را از ما بگیرد.
لیلی که حس می کند حالا کسی او را می بیند از عکس های کودکی اش بیشتر پست می گذارد و باب آنها را لایک و برایش کامنت می گذارد.

فقدان هایی وجود دارند که جبران ناپذیرند؛ تجربه هایی وجود دارند که نمی توانیم کاملا از آنها رهایی یابیم. ترس هایی وجود دارند که شاید بهبود یابند اما هیچ گاه محو نمی شوند. لیلی احساس زنده بودن می کند چیزی درون او فعال شده که تا به امروز آن را حس نمی کرد؛ من انسان ارزشمندی هستم.

روزی لیلی از باب می خواهد که با هم یک قهوه بخورند، باب تردید دارد که آن را قبول کند. لیلی از اصطلاح "YOLO"! استفاده می کند. «YOLO» مخفف عبارت «You Only Live Once» به معنای «شما فقط یک بار زندگی میکنید» و اصطلاحی عامیانه است؛ یعنی باید زندگی را به تمامی زندگی کنید، ریسک کنید و از هر لحظه استفاده کنید،چون فقط همین یک بار فرصت دارید.
باب در مورد لیلی با همسرش صحبت می کند و پست های او را نشان می دهد که هیچکس آنها را لایک نکرده و کاملا تنهاست. جِینی از او می خواهد که حواسش باشد و بی جهت به او پولی ندهد.

روحیه لیلی کاملا تغییر کرده است او دیگر نامرئی نیست پس روزی چند پست می گذارد و منتظر می ماند باب همه را لایک کند.

لازم است در اینجا با اصطلاح تحریف شناختی (Cognitive Distortion) آشنا شوید: الگوهای فکری غیرمنطقی و نادرستی که باعث میشوند فرد واقعیت را به شکلی نادرست و اغلب منفی درک کند. این تحریف ها معمولاً ناخودآگاه بوده و بر افکار، احساسات و رفتارهای فرد تأثیر میگذارند و نقش مهمی در اختلالات روانی مانند افسردگی و اضطراب دارند.
احتمالا تا اینجای داستان متوجه شدید که افکار لیلی هم از این الگو تبعیت می کند. می دانید چرا؟
چون لیلی ناخودآگاه دچار احساس حقارت است و واقعیت را به شکلی اشتباه و منفی می بیند که وابسته به داوری ارزشی است. او افکار نادرستی را از بچگی در ذهن خود پرورش داده است چون هیچ وقت پدرش او را به رسمیت نشناخته و تایید نکرده است. همان طور که اشاره کردم این تحریف ها می توانند بر رفتارهای ما تأثیر بگذارند.
در ادامه به برخی از روش های مؤثر برای مقابله با تحریفهای شناختی می پردازم.

روزی دستشویی خانه دِفِنی(کارفرمای لیلی) نشتی پیدا می کند و لیلی از باب می خواهد که آن را تعمیر کند.
باب: «وقتی سن آدم بیشتر میشه یاد می گیری توی زندگی چیزهای بد اتفاق می افته.»
لیلی: «من تحصیلات دانشگاهی، بیمه، ماشین و .... ندارم.»
باب تعجب می کند و می گوید: «اگر مشکلی در خانه پیش بیاید تو هیچ ابزاری نداری؟ چطور تا امروز زنده مانده ای!»
او برای لیلی وسایل ضروری را خریداری می کند.

به نظر شما هدف باب از این کارها چیست؟
فیلم با مخاطب صادق است و می خواهد رفتار و تشخیص درست را در یک ارتباط سالم به تصویر بکشد و هدف دیگری از ارتباط باب و لیلی ندارد.
باب نقش یک راهبر را در زندگی لیلی ایفا می کند و نه بیشتر حتی وقتی لیلی او را پدر خطاب می کند به شدت آشفته می شود و از او می خواهد این واقعیت را قبول کند که او هیچ وقت پدرش نیست و تنها با او یک ارتباط سالم و بدون حاشیه را خواهد داشت. باب می خواهد لیلی با زندگی هم نوا شود و با فقدان ها، شکست ها و ناکامی های خود صلح کند.

می خواهم از واژه تسلا استفاده کنم که به تازگی در کتاب در باب تسلای خاطر نوشته مایکل ایگناتیف با آن آشنا شدم. تسلا یافتن یعنی پذیرش فقدان ها، اینکه آنها با ما چه کرده اند و باور به اینکه با تمام این اوصاف دلیلی ندارد آنها آینده ما را هم تسخیر کنند و احتمال های باقی مانده را از بین ببرند. تسلا کاری است که ما وقتی از رنج های هم با خبر می شویم یا می خواهیم رنج های خودمان را تحمل کنیم انجام می دهیم.
آنچه می خواهیم این است: چطور این باور را دوباره احیا کنیم که زندگی ارزش زیستن دارد.
نمی شود از ماشین زمان استفاده کرد و به عقب بازگشت و چیزی را یا حرفی را اصلاح کرد اما به قول آلفرد آدلر روانشناس و روان درمانگر اتریشی: «چه نوع معنایی به رخدادهای زمان گذشته می توان نسبت داد؟ این وظیفه ای است که بر دوش «شما در اکنون» واگذار شده است.»

باب برای لیلی ماجرای از دست رفتن پسر کوچکشان را بازگو می کند؛ حالا متوجه اسکرپ بوک های جِینی و اضافه کاری های باب شدید؟ او ادامه می دهد جِینی نتوانست با آن غم کنار بیاید و شروع به جمع آوری هر چیزی و درست کردن آلبوم های مختلف نمود. باب از احساس ناراحتی خودش نسبت به جمع آوری آلبوم و وسایل فرزند از دست رفته اش گفت و اینکه دوباره دیدن آن وسایل برایش درد بزرگی بوده است. او اضافه کرد آنها هیچ وقت نتوانستند به زندگی سابق شان باز گردند و در این زمینه با هم حرفی نمی زنند.

ما اجازه میدهیم یک لحظه، یک فقدان، یک شکست، یک نداشتن و ... تمام حال و هوای ما را شکل دهد. ما چیزهایی را در دل می پرورانیم که فقط حال مان را مسموم میکنند. حقیقت دارد ممکن است زندگی قبلاً چیزی را از ما گرفته باشد اما امروز و در این لحظه اجازه میدهیم بیشتر بگیرد. ما بارها و بارها آن موضوع را در ذهن می پروانیم اما در واقع ما فقط در حال تخلیه انرژی هستیم. آن لحظه تمام شده است اما هنوز هم مالک شماست.
چرا؟ چون هیچ کس به شما یاد نداده که چگونه آن بار را از روی دوش خود بردارید و ذهن تان را آزاد کنید.

باب علاقه زیادی به آسمان و ستاره ها دارد. آنها برای دیدن ستاره ها به مکانی می روند که تابلویی به نام خانواده تروینو دارد. باب قرار بود در آن مکان خانه ای بسازد که دوران بازنشستگی را با جِینی در آنجا سپری کنند.
باب گفت: «وقتی پدرش آنها را ترک کرده او فقط مطالعه می کرده تا احساس تنهایی نکند و همیشه دوست داشته زمین شناس یا ستاره شناس شود اما زندگی اش مسیر دیگری داشته.»
لیلی گفت: «وقتی بچه بوده سگ کوچکی را در کنار خانه همسایه بی پناه پیدا کرده، او را به خانه برده و چون دوستی نداشته با آن سگ درددل می کرده و هر دو از با هم بودن خوشحال بودند تا اینکه روزی پدرش به بهانه اینکه او بلد نیست از حیوان خانگی مراقبت کند سگ کوچولو را به پناهگاه می برد.

ما می توانیم خود را از فقدان ها باز پس بگیریم. امید در اینجا واژه ای مهم و کاربردی است.
زمان هرچقدر هم کوتاه باشد باز هم فرصت هایی برای شروع دوباره در اختیار ما قرار می دهد؛ شاید دوباره شکست بخوریم اما حتما این بار بهتر از قبل خواهیم بود.
در مسیر خانه باب به لیلی گفت می خواهد او را سورپرایز کند و جلوی ساختمانی توقف کرد.

به نظر شما این ساختمان چه مکانی می تواند باشد، باب چه برنامه ای برای لیلی در نظر گرفته است؟
قسمت پایانی این ماجرا را دو هفته آینده در همین صفحه بخوانید.
آخرین قسمت را از اینجا بخوانید.