
گسلایتینگ (Gaslighting) یک نوع دستکاری روانی است که در آن فردی سعی میکند کاری کند که طرف مقابلش به درک و برداشت خودش از واقعیت شک کند. این کار معمولاً با هدف کنترل، قدرت گرفتن یا بیاعتبار کردن شخص مقابل انجام میشود.
مثال ساده:
فرض کن کسی بهت توهین کرده و بعد که بهش میگی، جواب میده:
«تو خیلی حساس شدی»، یا «من که چیزی نگفتم، چرا خیال میکنی این حرفو زدم؟»
یا حتی بدتر: «تو دیوونه شدی، هیچکدوم از اینا اتفاق نیفتاده!»
نشانههای گسلایتینگ:
تکذیب اتفاقات یا حرفهایی که واقعاً افتادهاند.
زیر سوال بردن حافظه یا عقل فرد مقابل.
تحقیر پنهانی، اما طوری که به نظر منطقی یا دلسوزانه بیاد.
القای این که فرد مقابل بیش از حد احساسی، عصبی یا «دیوانه» است.
ایجاد سردرگمی در طرف مقابل دربارهی آنچه واقعاً درست یا غلط است.

گسلایتینگ لزومی نداره عمدی یا شیطانی باشه. خیلی وقتها افراد اصلاً نمیدونن که دارن گسلایت میکنن. اونا ممکنه فکر کنن دارن کمک میکنن، دلداری میدن یا منطقی برخورد میکنن، ولی در واقع دارن احساسات و واقعیت طرف مقابل رو بیاعتبار میکنن.
مثال واقعی:
فرض کن یه دوستی ناراحته که تو محل کارش تحقیر شده، و تو بهش میگی:
«بابا ولش کن، رییستون فقط شوخی کرد، انقدر حساس نباش.»
شاید واقعاً نیتت کمک کردن باشه، ولی داری بهش پیام میدی که:
«برداشتت اشتباهه، و نباید ناراحت باشی.»
و این دقیقاً همون چیزیه که در گسلایتینگ اتفاق میافته.
چرا این موضوع مهمه؟
چون:
رفتار آسیبزننده حتی بدون نیت بد هم آسیبزاست.
وقتی کسی احساساتش جدی گرفته نشه، به خودش شک میکنه، منزوی میشه، یا اعتمادبهنفسش رو از دست میده.
اگر کسی متوجه بشه که ناخواسته داره گسلایت میکنه، میتونه رفتارشو اصلاح کنه و بهتر گوش بده یا همدلی نشون بده.

حالا اگر یه بچه مدام احساساتش نادیده گرفته بشه و دائماً بهش بگن «ناراحت نباش، شرایطت خیلی هم خوبه»، در واقع داره تجربهی گسلایتینگ مزمن رو از نزدیکترین و تأثیرگذارترین آدم زندگیش (والدین) دریافت میکنه.
مثلا وقتی یه بچه گریه میکنه، ناراحت یا عصبانی میشه و واکنش محیط اینه که:
«ناراحت نباش. ببین بقیه چقدر بدبختترن»
اون بچه کمکم یاد میگیره که:
«احساسات من اشتباهه. من نباید اینجوری حس کنم.»
و این، پایهی شک به خود، اضطراب و سرکوب احساسات در بزرگسالیه.
وقتی در کودکی نیازها و احساساتش شنیده نشه، در بزرگسالی هم یا بلد نیست احساساتش رو بیان کنه، یا فکر میکنه حرف زدن بیفایدهست.
نتیجه: یا آدمی میشه که همیشه خودش رو نادیده میگیره، یا خیلی منفعل و درونریز میشه.
وقتی همیشه بهش گفتن "تو زیادی حساسی"، "قدر شرایطتو نمیدونی"، "ناراحت نباش"، به این نتیجه میرسه که:
«من درست فکر نمیکنم / من مشکل دارم / من اشتباه میکنم.»
و این پایهریزی یه هویت ضعیف و پر از تردید در بزرگسالیه.

🌱 راههای ترمیم:
1. شناسایی و اعتبار دادن به احساساتت
اولین و مهمترین قدم اینه که:
«احساس من، هر چی که هست، واقعیه و معتبره، حتی اگه هیچکس دیگه قبولش نداشته باشه.»
این یعنی خودت بشی اون آدمی که بچگی لازم داشتی:
کسی که فقط گوش بده، تأیید کنه، و قضاوت نکنه.
تمرین عملی:
بنویس چه چیزهایی باعث ناراحتی یا خشم یا رنجت میشه.
بعد با خودت بگو:
«حق دارم این احساسو داشته باشم. چون تجربهم واقعیه. هیچکس حق نداره ردش کنه.»
یه وقتایی آدم انقدر به نادیده گرفتن خودش عادت میکنه که دیگه حتی دردشو هم با خنده تعریف میکنه. مثلا داری از یهسری چیزایی که اذیتت کرده حرف میزنی، بعد یهو خودت میخندی و میگی: «خب حالا اینا که چیز خاصی نیست، من زیادی حساس شدم شاید.»
ولی یه بار، وسط یکی از همین تعریف کردنا، یه دوستی فقط لبخند زد و گفت: «اتفاقاً مشکلات بزرگیان... و حق داری ناراحت باشی.»
همین. نه نصیحت کرد، نه خواست همه چی رو مثبتنگرانه قشنگ کنه. فقط گفت که حسهام واقعیان و مهمن.
نمیدونم چرا، ولی اون جمله هنوز یادم مونده. شاید چون یکی برای اولین بار، اون چیزی رو که خودم انکار میکردم، پذیرفت.
همین لحظههای کوچیک، میتونن نقطهی شروع یه تغییر بزرگ باشن. جایی که کمکم یاد میگیری به خودت بگی:
«آره... من حق دارم ناراحت باشم.»