
من، اینجا، در میان پنج تاریکی و زیر نور ماه کامل یا نور کامل ماه، بر صندلی خرابی که با احتیاط روی آن نشسته ام و اندک نور چراغ های محوطهی مجتمع، و صدای مداحی که از بلندگوی متحرکی به گوش میرسد به تماشای حروف سفید بر صفحهی سیاه تبلت ام نشسته ام. و آنچیز که حیرت دارد،
پذیرفته شدن چیزی است توسط من که مدتها متضادش را به انتظار نشسته ام و آن زندگی است.
زیستن در خودِ درونت به عنوان یک آدم چیز کمی نیست. چیز بزرگی است!
همچون فیلمی است که به عقب با نمیگردد و باید به دقت به آن نگریست...
که کاش میشد بی وقفه به آن نگریست. من که هنوز از برخی سکانس هایش وحشت دارم.
و هراز گاهی که جرئت تماشا دارم ديالوگ هایم میرود از یاد. یا احساساتم خاموش میشوند و یا بدنم بیحس میگردد. کاش میشد سینمایی بدوننقصی را به خداوند جهان ارائه داد. کاش خدا حواسش به همهی همهی ما بود. ولی در این دنیا و در جشنواره زندگینامهی انسانها شاید صد سالی، یکی دوتا مشهور میشوند.
اما من فکر میکنم بازهم باشند در یین گمنام ها فیلم هایی که دارند ارزش تماشا.
این نگاه را دوست دارم. حواسم را جمع میکند به ماجَراهای این دنیا
اصلا از این به بعد دیگر، اینطور نگاه کنم به این دنیا!
یکشنبه، سیزدهم اردیبهشتماه