ویرگول
ورودثبت نام
Razin
Razinسارا یثربی/ دوازدهم انسانی
Razin
Razin
خواندن ۲ دقیقه·۵ روز پیش

《 مَغموم بود! 》

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی

ز بامی که برخواستُ مشکل نشیند

نوایی...نوایی

نوایی...نوایی (موسیقی)

یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون، فقط یکی بود! یکی که خیلی تنها بود. دلش خیلی گرفته بود.

دلش می‌خواست پر بکشه. از این دنیا بره بیرون.

انگار هیچی مال اون نبود. انگار واسه‌ی خودش نبود!

انگار دزد اونو با خودش برده بود و پسش نیورده بود.

جسمش مال خودش نبود. روحش ازش جدا بود. مال خود خودش نبود. هیشکی دور و ورش نبود.

اگه بودم، دوست خودِ خودش نبود!

دیگه به خاطر همین دلش کمی اَفسُرده بود.

کمی که نَه! خِیلی خِیلی فِسُرده بود!

توی سینه‌اش یه قطعه‌ی پژمرده بود، که مرده بود!

سرتاسر هردو سینه اش فشرده بود!

هر چی تا اون روز میدونست، یکباره ترکش کرده بود.

دیگه خودِ خودش نبود! فسرده بود و مرده بود

تک تک روزهای رفته رو تک تک سال های رفته رو، شمرده بود! و انگاره بعضی سالها افسرده بود.

اما فقط تو این سالا، خیلی خیلی پژمرده بود.

گویی که ناگه مرده بود! افسرده بود؟ پژمرده بود؟

ملالی که گویی از گوشه ی قلبش زبانه می کشید.

با یک نگاه، با یک صدا به ناگاه شعله می افروخت .

صبوری را به سستی می کشاند و امید را در خود می سوزاند و می بلعید.

مانده بود قلبش را از کار بیندازد یا مغزش را چندباره به کار گیرد.چی می کرد؟ تنها بود. تنهای، تنها بود.

چه کسی باید به او می‌گفت که چه کار کند، یا نکند؟

هیچ کس نبود.

مرگ بود و درد بود و خفت و نادانی!

قلب بود و می تپید. ملال بود و شعله می کشید.

هول در گوشش می دمید. تنهایی!بینوایی! درمانده ای! بر فنا ای! درویشی! بیچاره ای! فقیری! گدایی!

رخصت نمی‌داد، کلامی بگوید. نمی‌گذاشت یک لحظه از افول نجات بیابد. رو به افول رفته بود!

هول بوی کثافت به مشامش خورده بود. و او، روزهای پاک را به فراموشی سپرده بود.

روزهایی که رو به قبله رو به سجده بود. روزهایی که تنها کمی افسرده بود! تنها کمی، افسره بود.

شاید که در این ورطه او هم قطعه ای از بازی اش را برده برد. شاید هنوزم او کمی افسرده بود و هول او را برده بود، در ورطه ی افسونگری!

شاید، شاید ولی چه خالی بی پایانی را همچون گرد در آن فضا افشانده بود!

آه، شاید شاید ولی او مرده بود.

آخر مرگ ،، یکی نیست و دوتاست!

یکی اش جسم را میبرد.

آن یک جسم را جدای از روح، ویلان و سیلان می‌گرداند. و این است که حقیقتا مرگ نام دارد. این است که می توان بااطمینان گفت،... وحشت دارد.


برگی که باران بر او باریده بود و جانی دوباره نگرفته بود
برگی که باران بر او باریده بود و جانی دوباره نگرفته بود

افسردهمال
۲
۰
Razin
Razin
سارا یثربی/ دوازدهم انسانی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید