باد میوزد و برد برگ ها میرقصند. سمفونی مینوازد و درختان چون درختان برخاک باغچه قد علم کرده اند چون انسان می نوازند هارمونی، یکسان!
به رهبری باد
و گویی ذهن من، رهبری باد را به عهده گرفته است و باد با من و سمفونی مردگان نالان است که برگ ها بر مرگ ها سوگوار میکنند ، آشفتگی موهاشان مرا به یاد تو میاندازد. به یاد موهای تو و اکالیپتوس بلند که بریدند به خاطر ریشه های بلند.
و من هم موهایم را بریدم.باد تند تر می شود و من همان جا می نشینم و تاب میخورم.
چند قدمی دور تر از سمفونی اجرا...
خود را می بینم ایستاده در میان درختها، کاشانه ها، ساختمان ها، و درخت ها!
چادری که میجهد در جهت باد، و درختانی متحرک.
از پیش نظر میگذرنددلخوشی ها، نماد هایی به قتل رسیده و بغض هایی فروخورده! تنهایی ام بزرگ میشود! می ایستم میچرخم و پاهایم ثابت میشود. منِ تنها! بدون هیچ کس. که بخواهد به من لبخند بزند یا اخم کند و من بر نگاهش خشم بگیرم هیچ کس،
نیست..!
به یک باره کوچک میشوم. به همان اندازه که بودم و نه فراتر از آن و رو به آسمان. به آینهی موتور نگاه میکنم،
:دارد نگاه میکند. نگاهش مرا میلرزاند. می ترسم!
کس دارد مرا نگاه میکند و نمیدانم چرا!
به دیواریکنار، کمر خم کرده، تکیه میکنم، چون گنجشکی در میان باد کز میکنم. زیر سقف بیرون ساختمان. به هول و هراس قدم بر می دارم.
گویی بازیگر فیلم جنایی هستم. گویی دزدم یا پلیسم، بی قرار... سوی در می روم و منتظر و بیقرار تنها به قرار می اندیشم، به خطر! به امان! صدا! صدای در!
آژیر خطر! من به خطر می اندیشم!

راز شکوفه را همان بذری دانسته بود که به وقت پاییز جوانه میزد. گریست. تف انداخت به جای خالی نهالت. نهالی که وقت بهار، شکوفه هایی صورتی بر شاخه هایش مینمود. نهال برای خودش دلخوشیای بود! زندگی ای بود!
اشک پس از اشکی که توقف ندارد مرا به یاد آبشار ها می اندازد. در آخِر، نهال را بریدند. می خواستند باغچه شکوفا شود، نهال را و چندین درخت دیگر را ،بریدند.
اکالیپتوس را با اقتدار و حتی انزجار بریدند و بابیخیالی!
طوری که گویی انگار هیچ کس با آن خاطره نداشته است. و موهای پریشانش به هنگام باد از احساس تنهایی اش نکاسته است. و هیچوقت هیچکس به زیر آن درخت زیتون تلخ ننشسته است و مطالعه نکرده و چیزی ننوشته است. و در بازگشت از مدرسه بر تنه آن تکیه نکرده است و لقمه نان و پنیر کاهوی کم نظیر نخورده است. یا روزگاری با هول و آرزو از شاخه های آن خود را بالا نکشیده است. آه... آهی بلند از سینه سرکشیده است که تا بلندای هفت اکالیپتوس اعظم میرسد. اسمش بود. اسمِ مهجور غریبش اکالیپتوس اعظم بود!
و زنی که با ما هم اتاق شد در سفر گفت برای ما از درختش که خود آن را زاییده بود، و تا بیست و اندی سال بالیده بود. پسری که چون سرو قد کشیده بود اما در خلال انفجار مویرگ های تنش، از هم گسیخته بود! _زنده بود! تا دو روزی در بیمارستان، من نه! پدرش، پدرش کنار بالینش بود.
آدمیزاد هر کی لالایی مرگ را بشنود خوابش میگیرد.و او آن را شنیده بود! توی بیمارستان هم شنیده بود. تفاوتی ندارد، کودکی بچه سال، یا پیرمردی کهنسال باشد. یا سروی جوان! دیگر چرا سروی جوان آخر؟ او که هم شادابی و طراوتش را دارد و هم تجربه و دانشی برای خود اندوخته؟ جوان هشیار را خواب برای چه باید؟
-نمیدانم!
اما زن وسعت مرگ را پذیرفته بود و چندان غمین نمینمود. نه آنچنان که من به هنگام آن درد میگریستم! به هنگام مرگ اشجار درآمیخته با قصههایم.
زمانه امروز، افشرهی مرگ را نوشیده است و
چون بزرگسالی به خورد کودک ما میدهد
و از برای شفا!
و کودک همان زندگی است که دارد غصه میمکد از درون شیشهی درد و اشک هایش گونه هایش را نمکی کرده است
کودک بانمک شده، اما نه آن بانمکی که گونه هایش گل می انداخت
گونه هایش خیس از اشک شده! و زیر چشم هایش، سفید از نمک!
گریه اش که تمام شد، بوسیدمش!
و چشم هایش میدرخشید! پس زنده بود!..
لپ های کوچکش را کشیدم، سرخ شدند
و من با خودم گفتم حالا او خوشی را تجربه خواهد کرد...! بعدها شادتر خواهد زیست..!
باز هم خواهم آمد. آبشار پایان نخواهد گرفت.
و من بازهم خواهم آمد..!
