من امسال یکی از عزیز ترین آدم های زندگیم رو از دست دادم. خودش رو نه حس اعتماد بهش رو.
دختر دایی عزیزم که فقط چند ماه از من کوچیکتره و با هم بزرگ شده بودیم. خودش بهم گفت که من دلیل ادامه دادنش بودم من دلیل این شدم که بیاد تهران و زندگیش رو اینجا ادامه بده و من انگیزه بخش بهش در تمام این مسیر بودم.
همین دختر دایی عزیز یه روز بی خبر اومد شرکت ما مصاحبه. من آدمیم که به شدت از آمیخته شدن محیط های زندگیم با هم بدم میاد. از اینکه حتی مامانم بیاد دم در دنبالم. و اون این رو میدونست. اون روز بی هوا زنگ زد که من اومدم شرکتتون مصاحبه. و من در شوک فرو رفتم و هیچی نگفتم. بعد از مصاحبه اش هم رفتم و خوابگاهش رسوندمش. به امید اینکه قبول نمیشه. بعدش بهم گفت که زنگ زدن و برای مصاحبه ی دوم دعوتش کردن. بازم هیچی نگفتم. بعد از چند روز به این نتیجه رسیدم نمی تونم هیچی نگم. اون محیط مال من بود. من ابعادی از خودم رو در اون محیط نشون داده بودم که هیچ وقت نمی خواستم فامیل و خانواده ام ازشون مطلع بشن. منی که از هر جمعی بیزارم بالاخره یه جایی رو پیدا کرده بودم که دوست داشتم و باید ازش محافظت می کردم.
زنگ زدم بهش و رسما التماسش کردم که نیاد. گفت دیره و قرار مصاحبه رو گذاشته. دیگه هیچی نگفتم و قطع کردم. بعد از مصاحبه ی دومش بهم زنگ زد. گفت که به مصاحبه کننده اش گفته که حاضر نیست اگه من راضی نیستم بیاد شرکت. با یه صدای حق به جانبی که ببین لطف کردم بدبختت نکردم و نگفتم زنگ زدی به من و گفتی نیام. و اونجا بود که قلبم واقعا از اعماقش تیر کشید.
بعد از اون همون مدیر کشیدتم کنار و گفت چنین صحبتی تو جلسه ی مصاحبه شده و جریان چیه. منم بهش گفتم که یکم مدیریت کردن نقش های مختلف برام سخته ولی فکر نکنم چیزی باشه که از پسش بر نیام.
در همین حال و هوا بودیم که یه مسافرت خانوادگی رفتیم با هم شمال. همه و همه. من به واسطه ی اینکه توی شهر دیگه زندگی میکردم و هیچ وقت با خانواده صمیمی نبودم می دونستم که دختر داییم قبل از من جریان رو برای همه تعریف کرده و من قبل از اینکه فرصت داشته باشم مقصرم. و همین طور هم بود.
اون به واسطه ی صمیمیتش با فامیل و خوش سر و زبون بودن همیشه آدم خوبه ی ماجرا بود و من آدم بده. اون سه چهار روز جهنمی هم گذشت و توی اون سفر کمی با هم صحبت کردیم. ولی خب بازم چیزی نبود که درست بشه.
و رسید روزی که اومد شرکت. از شدت شباهتمون الان همه میدونن که ما فامیلیم و هر اون چیزی که ازش میترسیدم شد. و با وجود اینکه بهم گفته بود بعد از ۶ ماه میره الان ۹ ماهه که اینجاست و من هر دفعه که توی شرکت میبینمش حالم بد میشه.
ولی امروز همون دختر دایی عزیز و عزیز ترین آدم زندگیم ازدوج کرده. همیشه امروز رو تصور میکردم که منم میرم سفره رو بالای سرش نگه میدارم منم که میگم عروس رفته گل بچینه منم که کل میکشم.
حتی میدونستم دقیقا میخوام تو چنین روزی چه عکسی و با چه زاویه ای توی اینستام پست کنم. فقط مونده بودم که کپشنش باشه "یار مبارک بادا" یا "مرحبا به شازده دوماد با عروس آوردنش". و امروز من سر عقدش نبودم. حتی بابت اینکه داره ازدواج میکنه نتونستم خوشحال باشم. نمیتونم برای آدمی که امسال انقدر اشک به چشمم آورد و انقدر اذیتم کرد خوشحال باشم.
از اینکه نمیتونم برات خوشحال باشم ناراحتم. خیلی قلبم رو شکستی خیلی. منی که حاضر بودم تمام دنیام رو بهت بدم بهم گفتی بابت پول مجبور بودی اون کار رو قبول کنی. حاضر بودم هر چقدر میخواستی بهت بدم ولی باهام اینکار رو نمی کردی. امیدوارم بتونم یه روزی ببخشمت. نه بخاطر تو که بخاطر خودم. خیلی اذیتم کردی. خیلی.